Ψروانشناسی شخصیت

By دکتر مُصی

Listen to a podcast, please open Podcast Republic app. Available on Google Play Store.


Category: Film History

Open in Apple Podcasts


Open RSS feed


Open Website


Rate for this podcast

Subscribers: 25
Reviews: 0

Description

📚 کتاب (غیرداستانی) 📖 کتاب (رمان/داستان) 📘 کتاب (خلاصه) 📒 کتاب (موفقیت و خودسازی) 🗣 سخنرانی 👥 مکالمه 🎶 موسیقی/آهنگ 👨‍🏫 کارگاه آمورشی 📜 شعر، دکلمه موضوعات مختلف در فصل‌های زیر قرار دارند: 1- موضوعات عمومی 2- موضوعات مرتبط با خیانت 3- دوقطبی (بای‌پولار یا افسردگی همراه با شیدایی و سرخوشی، منیک دپرشن) 4- وسواس/OCD 5- اسکیزوفرنی (روان‌گسیختگی) 6- اضطراب و استرس و اختلالات مرتبط 7- اختلال شخصیت مرزی (بردرلاین) 8- ازدواج 9- افسردگی 10- درون‌پویی (مدیتیشن، مراقبه) و هیپنوتیزم 11- طلاق 12- خشم و عصبانیت 13- زایمان، تربیت فرزند و ارتباط با والدین، بارداری، فرزندخواندگی 14- خوشبختی و موفقیت 15- اعتماد به‌نفس و عزت نفس (حرمت نفس) 16- خواب و رؤیا 17- روابط عاطفی (relationships) 18- مفهوم شخصیت (کاراکتر)، کهن‌الگوها (آرکیتایپ‌ها) - تیپ‌های شخصیتی و اختلالات شخصیت 19- وابستگی و مهرطلبی 20- کتاب 21- یادداشت‌های یک روانپزشک 22- مهاجرت 23- سخنرانی‌های دکتر سرگلزایی 24- عدم تمرکز، ADD و ADHD 25- اعتیاد، سوءمصرف مواد و الکل 26- مسائل جنسی، همجنسگرایی، LGBTQ و ... 27- شک، پارانویا، بدگمانی، عدم‌اعتماد 28- شغل، کار، تحصیل، انتخاب رشته 29- موسیقی، شعر، دکلمه 30- کمال‌پرستی/perfectionism 31- آسیب‌های کودکی، کودک‌آزاری 32- گمی و گیجی، بلبشو و نابه‌سامانی 33- تنبلی، کاهلی، اهمال‌کاری، به‌تعویق انداختن کارها 34- درخودماندگی (اوتیسم) 35- عشق 36- مهارت‌های زندگی 37- علم و شبه‌علم؛ خطاهای شناختی؛ فریب ذهن 38- کارگاه‌های آموزشی (ورکشاپ) 39- رمان و داستان مرتبط 40- کتاب غیرداستانی 41- مفاهیم روانشناسی 42- کتاب‌های روانشناسی دکتر فرهنگ هلاکویی دکتر محمدرضا سرگلزایی دکتر حمیدرضا هاشمی مقدم دکتر آذرخش مکری دکتر مهدیه کسایی زاده دکتر ابراهیم میثاق دکتر مجد دکتر محمود معظمی دکتر علی بابایی‌زاد شخصیت سالم اختلالات شخصیت کتابهای مربوط به روانشناسی و توسعه فردی از منظر روانشناسی افسردگی و شیدایی خشم و عصبانیت مکالمات سی دی های دکتر هلاکویی روانشناسی عزت نفس (حرمت نفس) برای همکاری با ایمیل زیر در ارتباط باشید: mjsurfp@gmail.com

Episode Date
تاریخچۀ اسکیزوفرنی در روانپزشکی؛ قسمت اول
00:35:36

دکتر آذرخش مکری

Jul 02, 2022
مدیریت خشم🗣
01:20:57

دکتر علیرضا یوسفی

Jun 29, 2022
داستان خرس‌های پاندا🗣
00:46:53

دکتر محمدرضا سرگلزایی


داستان خرس‌های پاندا یکی از مشهورترین نمایشنامه‌های معاصر است که به زبان‌های مختلفی ترجمه و در سراسر جهان به اجرا درآمده است. کتاب داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد از یک هم‌بستری ساده زن و مرد در یک شب آغاز می‌شود و با مفاهیم عمیق فلسفی به پایان می‌رسد. ماجرا در 9 روز روایت می‌شود و مکالمات آنها همانند یک سفر هیجان انگیز مخاطب را با خود همراه می‌کند.

Jun 29, 2022
دُن کیشوت📖
03:37:37

اثر افسانه‌ای سروانتس

ترجمه محمد قاضی


دُن کیشوت یا به اسپانیایی دُن کیخوته دِ لا مانچا (به اسپانیاییDon Quijote de la Mancha) نام رمانی اثر نویسندهٔ اسپانیایی میگِل سِروانتِس ساآوِدرا (۱۶۱۶–۱۵۴۷) است. این اثر از قدیمی‌ترین رمانها در زبان‌های نوین اروپایی است. بسیاری آن را بهترین کتابِ نوشته‌شده به زبان اسپانیایی و از برجسته‌ترین نمونه‌های رمان پیکارِسک می‌دانند.

سروانتس بخش اول دن کیشوت را در زندان نوشت. این بخش نخستین بار در سال ۱۶۰۵ و بخش دوم در سال ۱۶۱۵ چاپ شد. بخش اولِ رمان دن کیشوت در سال ۱۶۰۵ در مادرید منتشر شد و بخش دوم آن ده سال بعد، در ۱۶۱۵ به چاپ رسید.


دُن کیشوت زندگی فردی را به مخاطب نشان می‌دهد که دچار توهم است و وقت خود را با خواندن آثار ممنوعه می‌گذرانَد. در زمان روایت داستان، نوشتن و خواندن آثاری که به شوالیه ها می‌پرداخت ممنوع بود و شخصیت اصلی داستان، خود را جای یکی از همین شوالیه‌ها می‌بیند و دشمنانی فرضی در برابر خود می‌بیند که اغلب،کوه‌ها و درخت‌ها هستند. «دُن کیشوت» پهلوانی خیالی و بی‌دست‌وپاست که خود را شکست‌ناپذیر می‌پندارد.

او، با همراهی خدمتکارش، سانچو پانزا، به سفرهایی طولانی می‌رود و در میانهٔ همین سفرهاست که اعمالی عجیب و غریب از وی سر می‌زند. او که هدفی جز نجات مردم از ظلم و استبداد حاکمان ظالم ندارد، نگاهی تخیلی به اطرافش دارد و همه چیز را در قالب ابزار جنگی می‌بیند.[۱]


آلونسو کیشانو پنجاه‌ساله و نه چندان ثروتمند، لاغر اندام و با صورت استخوانی، به همراه خواهرزاده‌اش، آنتونیا و خدمتکار بداخلاقش در روستای اسپانیایی لامانچا زندگی می‌کند. کیشانو در اغلب کارهایش مردی عملگراست. او نسبت به هم‌رده‌هایش در جامعه، کشیش روستا و طبقهٔ خدمتکاران مهربان است. کیشانو برای طبقهٔ حاکم احترام ویژه‌ای قائل است و آن‌ها را بدون چون و چرا از خود بالاتر می‌داند. او نه میلی به ثروت و مقام دارد و نه فقر آبرومندانه‌اش مایهٔ کج‌خلقی‌اش می‌شود.

باارزش‌ترین دارایی کیشانو که کتاب‌خوان و اهل تفکر است، کتاب‌هایش هستند. او تحت تأثیر کتاب‌هایش، ابتدا به آیین‌ها، ماجراها و قصه‌های شوالیه‌گری علاقه‌مند می‌شود و سپس به تدریج شیفتهٔ شوالیه‌های ماجراجویی می‌شود که دنبال مأموریتی شرافتمندانه و آرمانی هستند. اشتهای کیشانو به داستان‌های شوالیه‌گری تشدید می‌شود و برای خرید کتاب‌های بیشتر زمین‌هایش را می‌فروشد. کتاب‌ها پشت سر هم قطار می‌شوند و او بیشتر از قبل خودش را غرق مطالعه می‌کند. به گفتهٔ سروانتس بر اثر مطالعهٔ زیاد و خواب کم، مغز دن‌کیشوت آب می‌رود و هوش و حواسش را از دست می‌دهد. رؤیای کیشانو این است که شوالیه‌ای ماجراجو شود و سوار بر اسب و زره بر تن در دنیا ماجراجویی کند. با این هدف که تمام اشتباهات عالم را درست کند.

پس از مدتی طولانی شیفتگی‌اش به آیین شوالیه‌گری او را وادار می‌کند تا دست به عمل بزند. کیشانو ملبس به زره‌ای زنگ‌زده، بر اسبی لنگ سوار می‌شود تا به جستجوی ماجراهای شوالیه‌ای برود. او که امیدوار است اشراف‌زاده‌ای محترم به او لقبی اعطا کند، سرانجام به دست مسافرخانه‌داری که کیشانو را صاحب تیول می‌پندارد به دن‌کیشوت دِ لامانچا ملقب می‌شود. اسب لنگ و از پا افتاده‌اش هم به مقام رزینانته ارتقا پیدا می‌کند.

اکنون دن‌کیشوت برای آغاز سفرش تنها به دو چیز احتیاج دارد؛ بانویی که دن‌کیشوت خودش را وقف او کند و یک خدمتکار. برای اولی، دن‌کیشوت نام دولسینیا دل توبوسا را برمی‌گزیند، به‌یاد آلدونزا لورنزو، همان دختر روستایی که زمانی دلش را برده‌است…

Jun 29, 2022
نگاهی به موضوع شخصیت🗣
00:59:38

دکتر فرهنگ هلاکویی

Jun 29, 2022
تحلیل‌ِرفتارِمتقابل | TransActional analysis👩‍🏫
02:40:38

دکتر آرزو راستگو

اریک برن

Eric Berne


TransAcational Analysis


تحلیل رفتار متقابل

Jun 29, 2022
اندیشه مولانا👨‍🏫
06:32:19

دکتر محمدرضا سرگلزایی

Jun 29, 2022
ازدواج فامیلی👥
00:19:43

دکتر هلاکویی


{200724}

Jun 29, 2022
از چاله به چاه👥
00:21:43

Out of the frying pan into the fire





 دکتر هلاکویی 


 

 {200915}

Jun 29, 2022
فریب‌مغز [با 🎧 و چشمان‌بسته گوش‌کنید]🎶
00:04:38

Virtual Barber Shop Hair Cut - 8D Sound



وقتی مغز شما، فریب می‌خورد!

Jun 29, 2022
نمی‌دونم، نمی‌تونم، وِلم کنید اما همه‌چیز هم می‌خوام
00:25:03

 دکتر هلاکویی 


 {201014E} 

Jun 27, 2022
دنیای نورا ۲۰۸۴
01:59:47

یوستین گاردر — نورا در سال ۲۰۸۲ ایمیلی دریافت کرد که با این جمله آغاز شده بود:‌«نورا عزیزم، من نمی‌دانم دنیا با خواندن این نامه چگونه می‌شود...» این ایمیل ۷۰ سال قبل در تاریخ ۲۰۱۲.۱۲.۱۲ از سمت مادربزرگش فرستاده شده است زمانی‌که مادربزرگش هم سن الان نورا بود، یعنی دقیقاً ۱۶ ساله.

عجیب است که مادربزرگش ۷۰ سال پییش چطور می‌دانسته قرار اسم نوه‌اش را نورا بگذارند و از همه جالب‌تر او از کجا می‌دانسته که نورا در این زمان دغدغه‌ی زمینی را دارد که دیگر مانند گذشته‌ زیبا نیست؟ دغدغه‌ی ذوب شدن یخ‌های قطبی، زمین‌های در حال غرق شدن و گونه‌های منقرض شده. دریافت پیام از گذشته و ادامه دار شدن ماجرا باعث شد پدر و مادر نورا او را پییش روانپزشک ببرند. روانپزشک نورا نتوانست چیز عجیبی پیدا کند، به نظر می‌رسد همه‌ی چیزهایی که نورا دیده کاملاً واقعی است. حالا باید بفهمدد آیا انگشتر یاقوت سرخ خانوادگی می‌تواند کمکی به حل گرمایش زمین کند؟

 

‌درباره‌ی یوستین گاردر نویسنده‌ی کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴

یوستین گاردر نویسنده‌ی مشهور نروژي متولد سال ۱۹۵۲ در اسلو است. او نویسنده‌ی تعداد زیادی رمان، داستان کوتاه و کتاب کودک است و تلاش می‌کند دنیا را از دید قهرمانان کودک کتاب‌هایش نگاه کند.

یوستین گاردر در خانه‌ای آرام بزرگ شد. پدر او مدیر مدرسه و مادرش معلم و نویسنده‌ی کتاب‌های کودکان بودو او سال ۱۹۷۴ و در ۲۲ سالگی با همسرش سیری دانوینگ ازدواج کرد و آن‌ها صاحب دو پسر شدند.

یوستین گاردر در دانشگاه جامع اسلو در رشته‎‌های زبان اسکاندیناوی و الهیات درس خوانده است، او پیش از آن که به‌عنوان نویسنده مشغول به کار شود معلم دبیرستان بود.

او سال‌هاست دغدغه‌های محیط زیستی دارد. گاردر و همسرش سال ۱۹۹۷ جایزه‌ای تحت عنوان «جایزه‌ی سوفی» راه‌اندازی کردند که یک جایزه‌ی بین‌المللی محیط زیستی بود. این جایزه نامش را مشهورترین اثر گاردر یعنی دنیای سوفی گرفته است. آن‌ها از این طریق تا سال ۲۰۱۳ بیش از یک و نیم میلیون دلار به فعالیت‌های محیط زیستی کمک کردند اما در این سال به دلیل مشکلات اقتصادی آن را متوقف کردند.

یوستین گاردر فعالیت‌های بشردوستانه‌ی مختلفی هم انجام داده است. او برای حقوق آوارگان فلسطینی می‌جنگد و تاکنون نسبت به فعالیت‌های اسرائیل واکنش‌های انتقاد آمیز مختلفی داشته است.

یوستین گاردر کتاب‌های زیادی نوشته است که از میان آن‌ها می‌توانیم به «درون یک آیینه، درون یک معما»، «راز تولد»، «راز فال ورق»، «سلام، کسی اینجا نیست؟» و «زندگی کوتاه است» اشاره کنیم. او در سال‌های فعالیتش جوایز مختلفی مانند جایزه‌ی ادبی«منتقدین ادبیات نروژ» و جایزه‌ی«وزارت امور علمی و فرهنگی نروژ» را دریافت کرده است.

ترجمه‌ی کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴به فارسی

کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴ دو ترجمه‌ی متفاوت دارد. ترجمه‌ی اول این کتاب که با نام «دنیای نورا ۲۰۸۴» در انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شده است را مهوش خرمی پور به فارسی برگردانده است. نسخه‌ی الکترونیک این ترجمه را می‌توانید در همین صفحه دانلود کنید و با نصب اپلیکیشن فیدیبو در هر زمان و مکانی آن را مطالعه کنید.. ترجمه‌ی دیگری که از کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴ چاپ شده است متعلق به اصغر اندرودی است و انتشارات البرز آن را با عنوان «دنیای آنا» روانه‌ی بازار کتاب ایران کرده است.

چرا باید کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴ را خواند؟

کتاب‌های یوستین گاردر کتاب‌های معمولی نیستند. او متخصص نوشتن کتاب‌های خاص و منحصربه‌فرد برای به چالش کشیدن تفکرات افراد است. او درباره‌ی دلیل آفرینش انسان و نقش او در طبیعت دغدغه‌های مهمی دارد و تلاش می‌کند آن را به خوانندگانش منتقل کند. نویسنده‌ی دنیای سوفی این بار با کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴ دوباره وارد میدان شده است و این بار دغدغه‌هایش درباره‌ی انقراض گونه‌های مختلف، ذوب شدن یخ‌ها و بلایی که انسان بر سر خانه‌ی دوست‌داشتنی‌اش آورده است را با بقیه‌ی انسان‌ها در میان گذاشته است. خواندن این کتاب بسیار لذت‌بخش است و می‌تواند ساعت‌های خوشی را برای خوانندگانش رقم بزند.

‌در بخشی از کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴ می‌خوانیم

اولین ضربه به در اتاق زده شد و سپس چیزی پروازکنان در اتاق ظاهر شد. آن چیز مادربزرگ بود که یک کیمونوی آبی رنگ به تن داشت. نووا روی لبه‌ی تخت نشست و پیرزن را تماشا کرد. نه اینکه مادربزرگ غیرعادی به‌نظر برسد، اما انگار نووا چیزی اسرارآمیز وبیگانه در او می‌دید. صورت کوچک مادربزرگ پر از چین و چروک بود. او امروز هشتاد و هشت ساله می‌شد اما این حالت غیرعادی پیرزن چیست که نووا را به وحشت می‌اندازد. آیا پیرزن ناگهان تبدیل به روح شده؟ روحی که دور و برش را یک هاله‌ی عجیب و غریب احاطه کرده است و او همان انگشتر قدیمی یاقوت سرخ را در دست داشت. آیا این هاله‌ی عجیب و غریب با انگشتر ارتباط پیدا می‌کند. مادربزرگ نووا روبه روی او ایستاده است و به شبحی می‌ماند که از زمانی دیگر آمده باشدو پیرزن دستش را روی یاقوت سرخ می‌گذارد و با آن بازی می‌کند و می‌گوید: «نووا تو به یاقوت فکر می‌کنی مگر نه؟»

نووا سرش را تکان می‌دهد. مادربزرگ فکرخوانی می‌کند. به هرحال فکر نووا را که خوانده بود. پیرزن صندلی میز تحریر را می‌آورد و رو به روی نووا می‌گذراد و روی آن می‌نشیند و می‌گوید:‌«من امروز می‌خواهم برای تو از پرنده‌هایی بگویم که در گذشته در کوهستان زندگی می‌کردند، قصه مرغان طلایی. می‌دانی من هنوز هم آوای غمگین این مرغان طلایی اقیانوس آرام را می‌شنوم.»

نووا با لحنی تلخ و گزنده گفت:‌«نیازی نیست که از آن‌ها حرف بزنی کافی است بگویی آن‌ها کی وچگونه دوباره بازخواهند گشت.» سپس به صورت مادربزرگ نگاه کرد و غم عمیق یا شاید پشیمانی را در چهره‌ی او دید. اما نووا هیچ حس ترحمی نداشت و گفت:‌«از آن گذشته من می‌خواهم که میمون‌های انسان نما، شیر و ببرها نیز دوباره برگردند، همه‌ی آن‌ها باید دوباره بیایند می‌فهمی! حتی خرس‌ها و گرگ‌های کشور خودمان را هم می‌خواهم و مرغان دریایی، شاه بلوطها را نیز فراموش نکن.»


Jun 23, 2022
شوخی با استاد الهی قمشه‌ای
00:08:05

در این وانفسا که کرونا مرزهای اعداد قربانیان را درمی‌نوردد، دمی بیاساییم و لختی بخندیم.

Jun 23, 2022
🎶سرنوشت را باید «اَز سَر» نوشت
00:02:48

 شاید این بار، کمی بهتر نوشت


 عاشقی را غرقِ در باور نوشت

 غُصه‌ها را قِصه‌ای دیگر نوشت


 از کجا این باور آمد که گفت:

 گر رَوَد سَر، برنگردد سرنوشت؟


 گُل بکاریم؛ از دلِ گِل، گُل بَراریم

 در زمستان، در بهاران، زیرِ باران!


 گُل بکاریم؛ گر بخواهیم، گر نخواهیم،

 باغبانِ روزگاریم!


 گر تو روزی را زِ این بازی بدانی

 نکته‌یِ رمزش بخوانی


 لحظه‌هایِ زندگی چون موج دریاست

 گرچه سرد و سخت، زیباست


 موجِ این دریا گر از پس سرگذشتت

 سرنوشتت، سرگذشتت


 بر فرازِ قله‌یِ باور، سفر کن

 بالِ خود را بازتر کن


 همچو حافظ، پای‌کوبان و غزل‌خوان

 لشگرِ غم را بسوزان


 در فلک سقفی نمانده این زمانه

 پَر بِزن تا بی‌کرانه...


همایون شجریان

Jun 23, 2022
رابطه‌کات‌شده ‌و دوباره‌زنده‌شده ‌پس‌از ازدواج
00:22:45

دکتر فرهنگ هلاکویی


{200722}

Jun 23, 2022
دختری که از کودکی با دیگران حرف نمی‌زند
00:11:06

دکتر هلاکویی


{201125M-4}

Jun 23, 2022
📚باشگاه ۵ صبحی‌ها
00:21:59

🖋 نویسنده: رابین شارما


🔰 درباره کتاب:

در کتاب باشگاه ۵ صبحی ها رابین شارما تاکید می کند که موفقیت با بیدار شدن در ساعت 5 صبح آغاز می شود. او به شما قول می دهد که با بیدار شدن در این زمان میتوانید به رویاهایتان دست پیدا کنید، تاریخ ساز شوید و نابغه درونتان را آزاد کنید. توصیه شارما، موثق است و در سایر کتابهای او نیز دیده می شود.

Jun 23, 2022
مصائب و نکات تک‌فرزندی👥
00:22:44

200819

Jun 23, 2022
وقتی دکتر هلاکویی احساساتی می‌شود...👥
00:36:09

پنهان‌کاری زن درباره فرزندی‌که‌از ازدواج قبل داسته‌است [۲]


مکالمه‌با دکتر هلاکویی


{201207-M1}

Jun 23, 2022
📚📖🗣👥🎶👨‍🏫👩‍🏫📘📜
00:01:15

Share & distribute

Jun 23, 2022
«تکان‌دهنده» از زبان ریحانه پارسا
03:33:30

روایت تکان‌دهنده تجاوز جنسی به ریحانه پارسا توسط سیاوش اسعدی از زبان خود ریحانه در کلاب هاوس

Jun 23, 2022
مصاحبه با روانشناس شوخ‌طبع👥
00:27:20

سعید بی‌نیاز در برنامه کتاب‌باز و معرفی چندین کتاب مفید

Jun 23, 2022
تجاوز، آزار جنسی، یا تعرض؟ [کتایون-لادن-سعید در «اتاق»]
00:06:46

روایت آزارهای جنسی و کلامی بر زنان


روایت لادن طباطبایی از لحظاتی که در اتاق با سعید پورصمیمی تنها بود/سعید پورصمیمی سکوتش را شکست


#آیدین_آغداشلو

#محسن_نامجو

#سیاوش_اسعدی

Jun 19, 2022
تفنگت را زمین بگذار🎶
00:07:16

تفنگت را زمین بگذار/که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریزِ از مهر تو

ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزیست

زبان قهر چنگیزیست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را برادرجان، به زور این زبان نافهم آتش بار

نباید جست!

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار،

تفنگت را زمین بگذار

Jun 19, 2022
چندش🗣
00:50:22

دکتر آذرخش مکری

Jun 18, 2022
بشر از کجا آمده؟
00:43:31

Mankind Rising - Where do Humans Come From?

Jun 18, 2022
جامعه کلنگی
00:19:46

همایون کاتوزیان—نظریه‌پردازی کار آسانی نیست. نه فقط در حوزۀ امور روزمره‌ای چون سیاست که در مواجهه با سخنوران نو‌پردازش، از هر سوی میدان، تیر خدنگی رها می‌شود، بلکه در عرصه‌های آکادمیک‌ چون تاریخ نیز سخت است نظریه‌ای ارائه کنی و بی‌دردسر پای آن بایستی. راه نقد باز است و فرصت حمله، فراخ، چنانکه هیچ کس از خیر آن نمی‌گذرد و با تولید هر نظریه - که چندان نیز پرتعداد نیست - عده‌ای دست به قلم می‌شوند و سخن آماده را به چالش می‌کشند.

 

در این میانه شاید یکی از پرواکنش‌ترین و جنجالی‌ترین نظریه‌پردازان حوزۀ تاریخ معاصر، محمدعلی همایون کاتوزیان باشد. از‌ همان زمستان ۱۳۸۷ که مقالۀ «جامعه کوتاه مدت: بررسی مشکلات توسعه سیاسی و اقتصادی بلند مدت ایران» نوشتۀ دکتر همایون کاتوزیان به ترجمۀ عبدالله کوثری در مجله بخارا به چاپ رسید، ایدۀ «جامعۀ کوتاه مدت» به یکی از بحث‌برانگیز‌ترین نظریه‌ها در حوزۀ جامعه‌شناسی تاریخی ایران تبدیل شد. موضوعی که پس از انتشار کتابی به همین نام در سال ۱۳۹۱، بسیاری از نویسندگان و متفکران معاصر از تاریخ‌پژوهان تا جامعه‌شناسان را وامی‌دارد در موافقت و مخالفت با آن سخن بگویند.

 

اکنون پس از دو سال سخن گفتن دیگران دربارۀ «جامعۀ کوتاه مدت»، کاتوزیان بار دیگر به دعوت کریم ارغنده‌پور، روزنامه‌نگار، طی چند جلسه دربارۀ وجوه دیگری از نظریۀ خود به بحث نشسته و ماحصل آن در قالب کتابی با عنوان «در جست‌وجوی جامعۀ بلند مدت» از سوی «نشر نی» به بازار نشر عرضه شده است.

 

 

نظریۀ جامعۀ کوتاه مدت و مخالفانش

 

همایون کاتوزیان در کتاب «جامعه کوتاه مدت»، نظریه جامعه کلنگی خود را اینگونه توضیح می‌دهد: «از آنجا که‌ تداوم‌ درازمدتی‌ در میان‌ نبوده‌، جامعه‌ ایران در فاصله‌ دو دوره‌ کوتاه‌ تغییراتی‌ اساسی‌ به‌ خود دیده‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ تاریخ‌ آن بدل‌ به‌ رشته‌ای‌ از دوره‌های‌ کوتاه مدت‌ بهم‌پیوسته‌ شده‌ است‌. بنابراین‌ اگر به‌ این‌ معنی‌ بگیریم‌ تغییرات‌ این‌ جامعه‌ فراوان‌ - و اغلب‌ نمایان‌ - بوده‌ و چنانکه‌ گفتیم‌ تحرک‌ اجتماعی‌ در درون‌ طبقات‌ گوناگون‌ بسیار بیشتر از جوامع‌ سنتی‌ اروپایی‌ بوده‌ است‌. اما بنابر آنچه گفتیم‌ در این‌ جامعه‌ تغییرات‌ انباشتی‌ درازمدت‌، از جمله‌ انباشت‌ درازمدت‌ مالکیت‌، ثروت‌، سرمایه‌ و نهادهای‌ اجتماعی‌ و خصوصی‌، حتی‌ نهادهای‌ آموزشی‌، بسیار دشوار بوده‌ است‌. بدیهی‌ است‌ که‌ این‌ نهاد‌ها در هر دوره‌ کوتاه مدت‌ وجود داشته‌ یا به‌ وجود آمده است‌، اما در دوره‌های‌ کوتاه مدت‌ بعد یا بازسازی‌ شده‌ یا دستخوش‌ تغییراتی‌ اساسی‌ شده‌ است‌. نشانه‌های‌ ماهیت‌ کوتاه مدت‌ جامعه‌ به‌ معنایی‌ که‌ یاد کردیم‌ در سراسر تاریخ‌ دیرینه‌ ایران‌، خواه‌ دوران‌ پیش‌ از اسلام‌ و خواه‌ دوران‌ اسلامی‌، یافت‌ می‌شود.»(۱)

 

او در بخشی دیگر می‌افزاید: «ما ایرانیان هرازچند‌گاه با یک انقلاب و دگرگونی بنیادی در نظام سیاسی، تمام دستاورد‌ها و تجربه‌های سازنده و سرمایه‌های فرهنگی، تاریخی و اجتماعی که در دوران پیش از آن را داشته‌ایم، نابود می‌کنیم و همه‌ چیز ناگهان به نقطه صفر و آغازین آن باز می‌گردد. این به آن معناست که ما هراز‌چند ‌گاهی عمارتی نو می‌سازیم اما پس از مرور زمان (معمولا ۲۰ یا ۳۰ سال) این ساختمان نو به عنوان عمارتی کلنگی و کهنه، ویران و نابود (صاف) می‌شود.»

 

کاتوزیان این شرایط را مانع «توسعه» می‌داند و در گفت‌وگویی با اشاره به مُرادش از «توسعه» تصریح می‌کند: «البته جامعه ایران توسعه پیدا کرده است. تکنولوژی‌ای که امروز به کار برده می‌شود با صد سال پیش فرق دارد. اما منظور من توسعه اجتماعی و از جمله توسعه سیاسی است و این امر فقط ممکن است در بلند مدت انجام گیرد.»(۲) کاتوزیان به 5نوعی گسست تاریخی در گذشتۀ ایرانیان قائل است؛ گسستی میان روندهای ناکام توسعه که به خاطر عدم انباشت درازمدت مالکیت، ثروت، سرمایه و نهادهای اجتماعی و خصوصی (و آموزشی) اتفاق افتاده است.

 

در مقابل، برخی منتقدان همچون دکتر سیدجواد طباطبایی نظریۀ جامعۀ کلنگی را نظریه‌ای سیاسی و نه تاریخی می‌دانند. طباطبایی می‌گوید: «آیا سیاسی‌تر و بی‌معنا‌تر از این نظریه می‌شود که ایران گویا جامعه‌ای کلنگی است؟ این نظریه مبنایی ندارد، یعنی اگر محور تاریخ ایران را مصداق بدانید، آن هم با تصوری آرمانی، به همین نتیجه می‌رسید، اما اگر مشروطیت بدانید، باید این بحث را مطرح کنید که نقش جنبش ملی در سست کردن شالوده نظام نهاد‌ها چگونه بوده است؟ چرا شالوده نظام نهادهایی که مشروطیت پی ریخت، استوار نشد؟ به جای صدور حکم کلنگی بودن جامعه ایران باید این پرسش را مطرح کرد که نقش ایرانیان در کلنگی کردن آن چه بوده است. این بحث سیاسی ـ در معنای سیاست روز نیست ـ تاریخی است. یعنی باید توضیح داد که در چه مقیاسی و در چه شرایطی دریافت کلنگی در ذهن ایرانیان ـ و به ویژه مورخ آنان ـ تثبیت شده است؟ نظریه جامعه کلنگی فرضیه‌ای تاریخی نیست، سیاسی است، از سنخ امتناع تفکر که می‌گوید ایرانیان مرده به دنیا آمده‌اند و گویا (با خنده) مرده خواهند مرد! تاریخ، تاریخی و بر مردگان زمان نمی‌گذرد! اتفاق مهم تاریخ معاصر ایران جنبش حکومت قانون‌خواهی است. هر یکی دو دهه باید به آن تاریخ برگشت!»(۳)

 

 

پاسخ به منتقدان یا نظریه‌پردازی تازه؟

 

کاتوزیان در یادداشتی بر کتاب «در جست‌وجوی جامعۀ بلند مدت» با بیان اینکه «ظاهرا دربارۀ پاره‌ای از نظریات اینجانب در تاریخ و جامعۀ ایران هنوز برای برخی ابهاماتی هست»، می‌افزاید: «گمان می‌کنم که دلیل این بیشتر توجه به شایعاتی است که در این زمینه وجود دارد وگرنه اگر کارهای بنده را دقیقا بخوانند مطلب روشن می‌شود.» (ص۷)

 

پر واضح است با چنین نگاهی، در جست‌وجوی جامعۀ بلند مدت قرار نیست پاسخی به نقدهای این و آن بر مقالۀ «جامعۀ کوتاه مدت» باشد، بلکه اثری در تکمیل و «به روز» کردن آن است. کریم ارغنده‌پور، مولف این کتاب نیز در مقدمۀ خود همین را می‌گوید، آنجا که نوشته است: «مدعای اصلی این کتاب یک سخن است و آن اینکه تغییر در جامعه اصلا امر نامحتملی نیست و به اراده‌ای متکی است که از روی آگاهی و تجربه برخاسته باشد. تاکید بر این امر است که انتظار تغییر در جامعۀ ایرانی بدون خوانش و درک منطبق بر واقع و دقیق پیشینه‌اش غیرممکن است. نگاه به جامعه است با در نظر گرفتن همۀ خصوصیاتش، چه مثبت و چه منفی. توجه دادن به این نکته است که تلاش‌های اصلاحی پیشین می‌تواند چارچوبۀ مناسبی برای درس‌آموزی در رویدادهای آتی باشد.» (ص۱۱)

 

با این مقدمات کتاب «در جست‌وجوی جامعۀ بلند مدت» نه اثری در حوزۀ نظریه‌پردازی که تلاشی برای یافتن راهبردهایی است برای آنکه چرخۀ مدعای این نظریه (که صحت آن پیشاپیش مورد قبول دو طرف گفت‌وگوست) در آیندۀ ایران تداوم نیابد. به معنای دیگر، همچنانکه از نام کتاب پیداست، همایون کاتوزیان که تا پیش از این نظریه‌ای تاریخی را دربارۀ آنچه بر ایرانیان رفته است ارائه کرده، در کتاب پیش رو، ضمن پاسخ به پرسش‌های ارغنده‌پور، جامعۀ تا پیش از این «کوتاه مدت» را واکاوی می‌کند و با آسیب‌شناسی گذشته، به راهکارهایی اساسی برای جلوگیری از تداوم چرخۀ استبداد - هرج‌ومرج می‌رسد.

 

در اینجاست که تجربیات تاریخی زیر ذره‌بین گفت‌وگو می‌رود، چراکه به عقیدۀ کاتوزیان «درازمدت شدن» خودش به زمان طولانی نیاز دارد (ص۳۰) و از گذشته به عنوان ترم گفت‌وگو عبور می‌شود چراکه «جست‌وجو» نگاه به آینده دارد. برای این کار ابتدا لازم است کاتوزیان با «پیشگویان» مرزبندی و تاکید کند که نظریۀ جامعۀ کوتاه مدت نظریه‌ای در تحلیل آن چیزی است که تا دیروز بر ایران و ایرانی رفته و امری محتوم در تحلیل فردا نیست. بنابراین می‌گوید: «آنچه من گفتم مشاهدات تاریخی بود نه پیشگویی. من هیچ وقت و در هیچ جا راجع به آینده صحبتی نکرده‌ام. انتقاد در صورتی پذیرفته است که بر پایه مطالبی طرح شود که گفته یا نوشته شده است. در تاریخ ایران من نظریاتی را مطرح کرده‌ام و شواهد آن را نیز ارائه داده‌ام.» (ص۵۸)

 

این یکی از معدود جاهای کتاب است که همایون کاتوزیان بدون نام بردن از کسی، پاسخ نقد یکی از مهمترین منتقدانش یعنی سیدجواد طباطبایی را می‌دهد. طباطبایی مهرماه سال گذشته در جریان یک سخنرانی گفته بود: «این نظریه روشنفکری است و نوعی موضع‌گیری سیاسی است به‌ همان شکل که در مورد آل‌احمد گفتم. کشوری را که ۲۵۰۰ سال به‌رغم تمام اتفاقات تاریخی که از سر گذرانده با تداوم فرهنگی و تاریخی پیش آمده می‌توان کلنگی گفت؟ بنایی که قرن‌ها سرپا ایستاده و تداوم داشته را نمی‌توان کلنگی نامید.»(۴)

 

کاتوزیان در این باره می‌گوید: «غالب انتقاداتی که از من مطرح شده بر اساس شایعات است و نه آنچه من نوشته‌ام. مثلا گفته‌اند چطور ممکن است کشوری که ۲۵۰۰ سال تاریخ مدون دارد جامعه‌اش کوتاه مدت باشد؟ پاسخ این است که اول باید معنای مرا از کوتاه مدت بودن جامعه دریابند، مثال‌ها و شواهد ارائه شده در دوره‌های تاریخی مختلف و در وجوه گوناگون جامعه را ببینند و بعد دربارۀ انتقادشان قضاوت کنند. بلند بودن تاریخ به سخن من درباره کوتاه مدت بودن جامعه اصلا ارتباطی پیدا نمی‌کند. به علاوه من هیچ گاه قصد تعیین تکلیف برای آینده نداشته‌ام. در هیچ یک از نظریاتم پیشگویی نیست. مارکس و پیش از او هگل این سنت را پایه‌گذاری کردند که از امروز تا آخر تاریخ را پیش‌بینی کنند. این کار البته مبنای علمی نداشت. هیچ یک از پیشگویی‌های تاریخی علمی نبوده است. منتهی لباس علمی بر سخن‌شان می‌پوشاندند.» (ص۵۸)

 

در گفت‌وگوی کاتوزیان با ارغنده‌پور، از فرصت‌هایی یاد می‌شود که در مقاطع مختلف تاریخ معاصر از دست رفته است و در این میان، نظریه‌پرداز جامعۀ کلنگی، نخستین فرصت را انقلاب مشروطه می‌داند. به گفتۀ او «پس از انقلاب مشروطه افتان و خیزان کارهایی شد... تا پیش از مشروطه استبداد حالت طبیعی حکومت و قدرت بود و نظامی جز آن کلا شناخته‌شده نبود. در نتیجه نوعی پذیرش عمومی هم برای آن وجود داشت. اصلا کسی نمی‌توانست امکان چیزی به غیر از آن را تصور کند. بنابراین تضاد دولت - ملت که قدرت سرکوبگر باشد و جامعه نیز با قدرت حاکم همیشه تخاصم داشته باشد حالت طبیعی جامعه بود.» (ص۲۸)

 

 

قانون معنای آزادی به خود گرفت

 

او با بیان اینکه اتفاقی که در مشروطه افتاد این بود که «تخم لق قانون در این کشور شکسته شد و این سرآغاز یک تغییر مهم بود»، دلیل پدید آمدن هرج و مرج از دل مشروطه را به یک اشتباه تاریخی مربوط می‌داند؛ اشتباهی که از یک طرز تلقی نادرست پدید آمد: «ادبیات آن زمان مشحون «تقدس قانون» است. این هم از خصوصیات ما ایرانی‌هاست که وقتی به چیزی باور پیدا کنیم، مقدس می‌شود! گفته می‌شد قانون شفابخش و نجات‌دهنده است.» کاتوزیان با نقل این شعر از فرخی یزدی که گفته بود «چون حافظ آزادی ما قانون است/ ما محو نمی‌شویم تا قانون است»، می‌افزاید: «قانون در نهضت مشروطه معنای آزادی به خود گرفت چنانکه غالبا قانون‌طلبان را آزادی‌خواهان می‌خواندند. در حالی که در غرب به معنی عامل محدودکننده آزادی و نفس آزادی در نظر گرفته می‌شود. در مشروطه قانون تبدیل شد به نفس آزادی و نفس آزادی هم تبدیل به قانون شد. و در نهایت هرج و مرج از دل همین تصویر ذهنی بیرون آمد. اینکه: قانون یعنی آزادی از دولت، یعنی هرج و مرج! بعد از مشروطه به قول اخوان ثالث: اوفتان خیزان / تا بدین غایت که بینی راه پیمودیم...» (ص۵۱)

 

کاتوزیان با اشاره به برخی بزنگاه‌ها که جامعۀ ایرانی می‌توانست به سوی بلند مدت شدن پیش برود از جمله دوران نخست‌وزیری امینی، بازرگان و ریاست جمهوری خاتمی، می‌گوید برای آنکه گسستی در این چرخه اتفاق بیفتد، نیازمند «اجرای اصلاحات گام به گام» هستیم. کاتوزیان می‌افزاید: «در واقع ما اصلاحات را به جای دو آلترناتیو می‌بینیم: انقلاب و استبداد. اصلاحات یعنی یک سری کارها منظم و مستمر و گام به گام پیش برود و نتایجش بر روی هم انباشته شود.» او با بیان اینکه «یکی از مهمترین نکات که از خصوصیات جامعه کوتاه مدت است مساله انقطاع تجربه بوده و نتیجه اولیه و اصلی این انقطاع از دست رفتن حافظه است»، تصریح می‌کند: «در شانزده، هفده سال گذشته اوضاع به گونه‌ای پیش رفته که این حافظه از دست نرفته. در سال‌های قبل از انقلاب من به خیلی از جوان‌ها برمی‌خوردم شاید اصلا اسمی از مصدق نشنیده بودند. اگر هم شنیده بودند چیز زیادی درباره او نمی‌دانستند. بعد که می‌خواستی تجربه نهضت ملی را به آنچه در آن روزها جریان داشت ربط دهی، می‌شنیدی که آن مربوط به آن زمان بوده، حالا شرایط فرق می‌کند! این مهمترین نتیجه‌اش این بود که گویی هیچ درسی از تجربه نهضت ملی گرفته نمی‌شد جز تا اندازه‌ای توسط تعدادی آدم محدود مثل جبهه ملی چهارم یا بزرگتر از آن، نهضت آزادی. این‌ها تنها جریان‌هایی بودند که مقداری حافظه سیاسی‌شان را از جریان نهضت ملی حفظ کرده بودند ولی جامعه حفظ نکرده بود. در نتیجه نتوانست از آن تجارب استفاده کند. نه اینکه عین آن‌ها را تکرار کند بلکه استفاده از تجربه‌ها، تکرار نشدن خطاها و بهره گرفتن از نقاط مشترک است. منظور همان انباشت تجارب است که بتواند سازه‌های جدید را بروی ساخته‌های قبلی بنا کند. شانزده، هفده سال گذشته خوشبختانه در حافظه عمومی جامعه هست. این کمتر در تاریخ ما اتفاق می‌افتد.» (ص۳۵)

 

 

انباشت سرمایه بورژوازی ایجاد نمی‌کند

 

کاتوزیان بزرگتر شدن طبقات متوسط و بخش خصوصی را از جمله زمینه‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بلند مدت شدن جامعه دانسته و می‌گوید: «عامل اصلی تغییرات در جامعه طبقات متوسط‌ند. من به عمد این کلمه را جمع می‌بندم. چون به نظرم یک واحد خاصی از طبقه متوسط وجود ندارد. پس طبقات مهم‌اند با سطوح گوناگون درآمد، مالکیت، آموزش و غیره. ولی شباهت‌های آن‌ها آنقدر زیاد است که بتوان همه‌شان را زیر عنوان «طبقات متوسط» جمع کرد. این تصور مکانیکی که از تاریخ غرب آمده که صرف انباشت سرمایه سبب ایجاد بورژوازی و غیره بشود، ساده‌اندیشانه است. باید بگویم دورۀ این ساده‌اندیشی‌ها دیگر گذشته است.» (ص۵۹)

 

کاتوزیان «فرد پرستی» را یکی دیگر از موانع بلند مدت شدن جامعۀ ایران می‌داند. او با تاکید بر اینکه «ما زیاد سابقه همکاری و رهبری جمعی نداریم»، می‌گوید: «به جای آنکه تاکیدمان را روی برنامه بگذاریم، بیشترین تاکیدمان را بر روی فرد می‌گذاریم که ممکن است برنامه‌ای داشته یا نداشته باشد. همۀ امیدمان به یک فرد است که بیاید و شخصا جامعه را «نجات» دهد. جامعۀ ایرانی در تاریخش تمایل به یک منجی داشته در حالی که معلوم نیست نجات از چه و برای چه؟» کاتوزیان با بیان اینکه «افراد - هر که باشند - به هر حال نقاط قوت و ضعف دارند و اگر به فرض فرد بی‌نقصی وجود داشته باشد، او به درد حکومت کردن نمی‌خورد»، می‌افزاید: «عرصه سیاست و حکومت در همه جای دنیا خیلی جای تر و تمیزی نیست. ولی افراد «صالح» می‌توانند باشند و حکومت کنند با این فرض که آن‌ها بی‌عیب و نقص نیستند و به همین جهت هم لازم است مورد نقد دائمی باشند ولی این معنایش این نیست که تا آمدند کاری کنند چنان آن‌ها را بکوبیم که دیگر نتوانند قدم از قدم بردارند.» (ص۷۱)

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

۱- ایران جامعه کوتاه مدت و سه مقاله دیگر، محمدعلی همایون کاتوزیان، ترجمه: عبدالله کوثری، نشر نی

۲- روایتی تازه از توسعه‌نیافتگی در ایران، گفت‌وگو با همایون کاتوزیان، رادیو فردا، ۲۱ اردیبهشت ۹۱

۳- گفت‌وگوی ماهنامه مهرنامه با سیدجواد طباطبایی، تیرماه ۹۲

۴- سخنرانی سید جواد طباطبایی در نشست «در کجا ایستاده‌ایم»، ۱۴ مهر ۹۲

 

***

 

در جست‌وجوی جامعۀ بلند مدت: گفت‌وگو با دکتر همایون کاتوزیان

کریم ارغنده‌پور

نشر نی

چاپ اول: ۱۳۹۳



جامعه کلنگی چه جامعه ای است ؟

Jun 18, 2022
من کجا؟ باران کجا؟🎶
00:03:59

من کجا باران کجا

باران کجا و راه بی پایان کجامن کجا؟ باران کجا؟ باران کجا و راه بی‎پایان کجا؟ 

آه این دل دل‌زدن تا منزل جانان کجا؟ 

آه دل! 

هرچه کویت دورتر

دل تنگ‎تر مشتاق‌تر

در طریق عشق‌بازان

مشکل آسان کجا؟

آه این دل دل زدن

تا منزل جانان کجا

آه دل

هرچه کویت دور تر

دل تنگ تر مشتاق تر

در طریق عشق بازان

مشکل آسان کجا

مشکل آسان کجا


همایون شجریان


Homayoun Shajarian - Man Koja Baran Koja


Jun 16, 2022
با «چرا» بیآغازید📚
03:07:35

✍️سایمون سینِک  🎙محسن پرتوی‌آذر


برخی صرفاً عنوان رهبر را یدک می‌کشند و برخی در عمل رهبری می‌کنند. گروم دوم الهام‌بخش ما هستند نه گروه اول. این رهبرانِ فردی یا سازمانی را دنبال می‌کنیم نه به دلیل اینکه مجبوریم، بلکه خودمان می‌خواهیم. آن‌هایی را که رهبری می‌کنند نه به‌خاطر آن‌ها، بلکه به‌خاطر خودمان دنبال می‌کنیم. این کتاب برای کسانی که می‌خواهند الهام‌بخش دیگران باشند و کسانی است که به دنبال فردی الهام‌بخش‌ می‌گردند. این کتاب درباره‌ی الگویی طبیعی، طرز فکر، رفتار و گفتاری است که برخی رهبران را قادر می‌سازد تا الهام‌بخش اطرافیان خود باشند. شاید این «رهبران مادرزادی»، با استعدادِ الهام‌بخشی به دیگران متولد شده باشند، ولی این توانایی در انحصار آن‌ها نیست. همه‌ی ما می‌توانیم این الگو را فرا بگیریم. با اندکی نظم، هر رهبر یا سازمانی قادر است چه در درون و چه در بیرون سازمان، به بقیه الهام ببخشد تا بتوانند ایده‌ها و چشم‌اندازشان را به پیش ببرند. همه‌ی ما می‌توانیم طریقه‌ی رهبری کردن را بیاموزیم. هدف کتاب حاضر این نیست تا فقط برای رفع مشکل ایده‌ها و روش‌های ناکارآمد راه‌حلی ارائه دهد‌. بلکه حکم راهنمایی را دارد که بر ایده‌ها و رو‌ش‌های کارآمد تمرکز کرده و به تقویت آن‌ها می‌پردازد


افراد و سازمان‌های موفق چرایی انجام کارشان را می‌دادند. در واقع از چرایی قدم گذاشتن در مسیری که طی می‌کنند، اطلاع دارند و چگونگی طی این مسیر را می‌دانند و ابزارهای لازم برای این کار را نیز در اختیار دارند. در مقابل، سازمان‌هایی هم هستند که در مسیر بسیار هموارتری حرکت می‌کنند ولی چرایی طی آن مسیر را نمی‌دانند یا در جایی از مسیر، چرایی‌شان را از دست داده‌اند و این سردرگمی، خودشان و کارمندان‌شان را دچار ابهام و تردید کرده و از مسیر خارج یا در آن متوقف می‌شوند. به‌طور مثال، شرکت‌هایی مانند گوگل یا اپل در حوزه‌های مختلف موفق‌اند، ولی سایر شرکت‌های مشابه به چنین موفقیتی نمی‌رسند. برادران رایت با کمترین امکانات موفق به اختراع هواپیما می‌شوند، ولی رقیب‌شان با آن همه پول و ارتباطاتی که داشت، راه به جایی نمی‌برد و حتی شاید ماجرای وجود چنین رقیبی را نشنیده باشید. برخی رهبران حتی پس از مرگ‌شان هم الهام‌بخش دیگران هستند، ولی برخی با جذبه و سخنان امیدوارکننده، فقط مدت کوتاهی در اذهان مردم باقی می‌مانند. تا به حال فکر کرده‌اید دلیل این‌ تفاوت چیست؟ در این کتاب، مثال‌هایی از افراد و شرکت‌هایی وجود دارند که کارشان را با چرایی شروع کردند و به موفقیت‌های بزرگ رسیدند. اگر چرایی‌تان را بدانید و فقط با خودتان به رقابت بپردازید، می‌توانید در هر عرصه‌ای که هستید یکه‌تازی کرده و مشتریان و دنبال‌کنندگان وفاداری برای خودتان پیدا کنید. فهرست مطالبي كه در اين كتاب مي خوانيد: مقدمه: چرا باید با چرا شروع کنیم؟ بخش اول: دنیایی که با چرایی شروع نمی‌کند فصل اول: فکر می‌کنیم می‌دانیم فصل دوم: هویج و چماق بخش دوم: دیدگاه جایگزین فصل سوم: دایره‌ی طلایی فصل چهارم: این نظر من نیست، اصول زیست‌شناسی است فصل پنجم: شفافیت، نظم و ثبات‌قدم بخش سوم: رهبران به دنبال‌کننده نیاز دارند فصل ششم: ظهور اعتماد فصل هفتم: چطور به نقطه‌ی عطف می‌رسیم؟ بخش چهارم: چطور کسانی را که باور دارند دور هم جمع کنیم؟ فصل هشتم: با چرایی شروع کنید، اما بدانید چطور فصل نهم: چرایی را بشناسید، چگونگی را بشناسید، سپس به سراغ چیستی بروید فصل دهم: بیشتر گوش کنید تا اینکه حرف بزنید بخش پنجم: موفقیت، بزرگ‌ترین چالش است فصل یازدهم: وقتی چرایی مبهم می‌شود فصل دوازدهم: جدایی اتفاق می‌افتد بخش ششم: چرایی‌تان را کشف کنید فصل سیزدهم: خاستگاه‌های چرایی فصل چهاردهم: رقابت جدید


چند سالی از انتشار کتاب با چرا شروع کنید (Start with Why) می‌گذرد و هنوز این کتاب سایمون سینک (Simon Sinek) را – که نخستین نوشته‌ی او نیز هست – می‌توانید در بخش کتاب‌های پرفروش بسیاری از کتاب‌فروشی‌ها ببینید.

این‌که بیش از ۲۰۰۰ نفر در سایت آمازون امتیاز Review مربوط به این کتاب را ثبت کرده‌اند، نشانه‌ی دیگری از پرطرفدار بودن این کتاب است.

سایمون سینک در این کتاب، نکته‌ای را مطرح می‌کند که در جمع آشنایان با استراتژی، یک اصل بنیادی است: تا ندانید چرا می‌خواهید کاری را انجام دهید، بهتر است دست به انجام آن کار نزنید.

نکته‌ای که پانزده سال قبل از سایمون سینک، کالینز و پوراس در کتاب ساختن برای ماندن مطرح کردند. آن‌ها گفته بودند که Core Purpose و چرایی کسب و کار مهم‌ترین سوال هر کسب و کار است و اگر پاسخ مناسبی برای آن نداشته باشیم، کسب و کار هرگز نمی‌تواند پایدار و ماندگار باشد (عنوان کتاب یعنی ساختن برای ماندن هم به همین ماندگاری اشاره دارد).

اما علت مطرح شدن و موفقیت کتاب با چرا شروع کنید شاید در سادگی متن، مثال از شرکت‌های شناخته شده (مثل اپل) و نیز تمرکز آن روی یک کلمه (چرا) باشد.

ضمن این‌که کتاب با استفاده از Great Leaders در عنوان فرعی‌اش،‌ خود را از گروه استراتژی سازمانی خارج کرده و در طبقه‌ی کتاب‌های توسعه فردی و رهبری (Leadership) قرار داده است. موضوعی که جذابیت بالایی برای مخاطبان دارد (البته بخش غالب محتوای کتاب، به مثال‌های سازمانی و استراتژی کسب و کارها اختصاص یافته است).



 الهام بخش بودن در مقابل برانگیختن لحظه‌ای


یکی از نکاتی که سایمون سینک در کتاب با چرا شروع کنید مطرح می‌کند این است که برای فروش محصولات، دو راه وجود دارد:

  • Manipulation
  • Inspiration

در Manipulation، مشتری با انواع تکنیک‌ها برانگیخته می‌شود که یک محصول را بخرد.

تخفیف‌ و دستکاری قیمت، سیاست‌های پروموشن و مشوق خرید، القاء بیم و امید (به کمک #طراحی پیام‌های تبلیغاتی) و نیز فشار برای همرنگ شدن با جماعت (بخرید که همه خریده‌اند) نمونه‌هایی از ابزارهایی است که سایمون سینک در کتاب خود، به عنوان ابزارهای اغواگرانه و انگیزاننده‌‌های لحظه‌ای فهرست کرده است.

او بر این باور است که این روش‌ها، می‌توانند به صورت مقطعی افزایش فروش به همراه داشته باشند، اما نمی‌توانند در بلندمدت، وفاداری مشتریان را به همراه داشته باشند.

تعریفی که سینک از وفاداری مشتری در کتاب خود مطرح می‌کند، کمی سخت‌گیرانه‌تر از تعریف متعارف وفاداری است. به این معنا که او حتی خریدهای مکرر را هم مصداق وفاداری نمی‌داند. بلکه مشتری وفادار را کسی می‌داند که حتی حاضر به آزمودن محصولِ بهترِ رقبا نیز نباشد.

سایمون سینک در مقابل این تکنیک‌ها، الهام‌بخش بودن را قرار می‌دهد.

الهام‌بخش بودن یعنی این‌که شما یک چرایی بسیار مهم و شفاف برای حضور در بازار و عرضه‌ی محصول داشته باشید و مردم، به خاطر این چرایی (Why) حاضر باشند آنچه (What) شما می‌فروشید را بخرند.

او مثل بسیاری از نویسندگان کتاب‌های مشابه، برای طرح یک شرکت موفق به سراغ اپل می‌رود و توضیح می‌دهد که اپل، محصول نمی‌فروشد. بلکه این ادعا را می‌فروشد که: «ما وضعیت موجود را به چالش می‌کشیم و متفاوت فکر می‌کنیم.»

دایره طلایی سایمون سینک


کلیدی‌ترین ایده‌ی کتاب با چرا آغاز کنید، چیزی است که سینک آن را دایره طلایی (Golden Circle) می‌نامد. این دایره سه لایه‌ی تو در تو دارد:



سینک توضیح می‌دهد که بسیاری از کسب و کارها، بیشتر مشغول این هستند که چه چیزی عرضه می‌کنند (محصول‌شان چیست و قیمتش چقدر است و چه کارایی‌ها و کارکردهایی دارد).

کسانی که کمی عمیق‌تر هستند، چگونگی‌ها را هم جدی می‌گیرند. این‌که کسب و کار چگونه انجام می‌شود و ارزش پیشنهادی، به چه شیوه‌ای خلق می‌شود (مدل کسب و کار در این لایه قرار می‌گیرد).

کسب و کارها بعد از این دو مرحله، تازه به هسته‌ی دایره، یعنی چرایی می‌رسند. این‌که علت ‌بودن‌شان چیست و جای چه چیزی را خالی دیده‌اند که می‌خواهند آن را با تلاش و ارزش آفرینی خود پُر کنند.

حرف سینک این است که این دایره باید از درون به بیرون شکل بگیرد. اما در فضای رایج میان کسب و کارها، معمولاً لایه‌ی بیرونی آن زودتر تشکیل می‌شود و سپس، لایه‌های درونی شکل می‌گیرند.

دستاورد خواندن “کتاب با چرا آغاز کنید” چیست؟


همان‌طور که در ابتدای این مطلب اشاره کردیم، حرف کتاب سایمون سینک، حرف تازه‌ای نیست. اما قرار هم نیست هر کتابی حتماً حرف تازه‌ای را مطرح کند.

مطرح کردن یک ایده‌ی مهم، به گونه‌ای متفاوت و در چارچوبی جذاب و برانگیزنده، خود کار ارزشمندی است که سایمون سینک به خوبی از عهده‌ی آن برآمده است.

کسی که به ابزار تفکر نقادانه مجهز باشد و کتاب را از این منظر بخواند، احتمالاً نقدهای فراوانی به آن خواهد داشت. مهم‌ترین نقد این است که سایمون سینک ایده‌‌ای را مطرح می‌کند (باید «چرا» داشته باشید) و بعد تعدادی شرکت موفق را انتخاب می‌کند و با مصداق‌هایی بسیار عام (گاهی در حد شعار تبلیغاتی) اصرار دارد که همه‌ی این‌ها، به علت داشتن چرایی موفق شده‌اند.

سایمون سینک اگر همین کتاب را سال ۱۹۶۰ یا ۱۹۷۰ میلادی می‌نوشت و شرکت‌های موفق آن دوره را انتخاب می‌کرد (مثلاً IBM، Kodak، Nokia یا Xerox)، می‌توانست تمام ادعاهای خود را به سبک همین کتاب، درباره‌ی آن‌ها مطرح کند و بعد امروز، باید درباره‌ی این‌که چرا این کسب و کارها در جایگاه خود باقی نماندند توضیح دهد.

البته چنین توضیحی هم دشوار نیست و می‌توان گفت: آن‌ها چرایی خود را گم کرده‌اند!

اما این توضیحات، هیچ‌یک از ارزش خواندن کتاب سینک نمی‌کاهد. او دست بر روی قلبِ استراتژی یعنی مأموریت کسب و کار گذاشته است و این نقطه، آن‌قدر مهم هست که هر بهانه‌ای برای تأکید بر آن و تکرار اهمیتش، قابل پذیرش باشد.

کسی که فقط برای رهایی از تنش‌های محیط کار یا به شوق داشتن یک استارت آپ و کسب عنوان پرطمطراق کارآفرین وارد مسیر کارآفرینی شده است، باید به خاطر داشته باشد که این‌ها صرفاً انگیزاننده‌های شخصی هستند که اگر چه مهمند، اما نمی‌توانند زیربنای یک کسب و کار را تشکیل دهند.

به قول سینک، مردم در نهایت چرای شما را می‌خرند و به آن وفادار می‌مانند.

برای یک کارآفرین، خواندن کتاب سینک نوعی مدیتیشن روی مأموریت کسب و کار است. چند ساعتی که به خواندن کتاب می‌گذرد، فرصت خوبی است تا کاغذی کنار دست داشته باشید و بارها همراه نویسنده، این سوال را از خود بپرسید که:  چرا ما می‌خواهیم وارد یک بازار مشخص بشویم (یا شده‌ایم) و چرا فکر می‌کنیم مشتریان باید از ما خرید کنند؟ 

سخنرانی سایمون سینک در تد


سایمون سینک، ایده‌ی مطرح شده در این کتاب را در یک سخنرانی تد شرح داده که با دیدن آن، می‌توانید پیام کلی او در بحث آغاز با چرا را بهتر درک کنید:


Start with Why: How Great Leaders Inspire Everyone to Take Action

The inspirational bestseller that ignited a movement and asked us to find our WHY


Discover the book that is captivating millions on TikTok and that served as the basis for one of the most popular TED Talks of all time—with more than 56 million views and counting. Over a decade ago, Simon Sinek started a movement that inspired millions to demand purpose at work, to ask what was the WHY of their organization. Since then, millions have been touched by the power of his ideas, and these ideas remain as relevant and timely as ever.

 

START WITH WHY asks (and answers) the questions: why are some people and organizations more innovative, more influential, and more profitable than others? Why do some command greater loyalty from customers and employees alike? Even among the successful, why are so few able to repeat their success over and over?

 

People like Martin Luther King Jr., Steve Jobs, and the Wright Brothers had little in common, but they all started with WHY. They realized that people won't truly buy into a product, service, movement, or idea until they understand the WHY behind it. 

 

START WITH WHY shows that the leaders who have had the greatest influence in the world all think, act and communicate the same way—and it's the opposite of what everyone else does. Sinek calls this powerful idea The Golden Circle, and it provides a framework upon which organizations can be built, movements can be led, and people can be inspired. And it all starts with WHY.




Jun 11, 2022
کتاب صوتی پول📖
04:43:01

یووال نوح هراری (Yuval Noah Harari)


پول چگونه اختراع شد؟ چرا چنین نقش مهمی در زندگی هایمان ایفا میکند؟ آیا اسباب شادی ما را فراهم میکند یا اینکه حاصلی جز تلخ کامی ندارد؟ بشر در آینده چه برنامه ای برای پول دارد؟


یووال نوح هاراری با وضوح و بینش درخشان خود تاریخچه ی پول را از اولین سکه ها تا اقتصاد قرن بیست و یکم تشریح می کند و نشان می دهد که چطور همه ی ما در آستانه یک انقلاب هستیم، فارغ از اینکه ما آن را دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم.


«کتاب پول نوشته یووال نوح هراری یکی از کتاب های مجموعه vintage minis انتشارات پنگوئن است که در سال ۲۰۱۹ تدوین شده و در قالب کتاب های کوچک و کم حجم به چاپ رسانده است. در سه فصلی که کتاب دارد مولف به تشریح تاریخچه پول و آینده ای که برای آن در مقایسه با ارزهای دیجیتال رقم می خورد می پردازد. هراری در این کتاب ویرایشی از چند متنی که در آثار دیگرش درباره پول نگاشته ارائه داده و آن را در اثر مستقلی با عنوان «پول» جمع کرده است.



Jun 11, 2022
برادران کارامازوف📖
04:12:16

به‌راستی می‌توان گفت که برادران کارامازوف نوشته داستایفسکی یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین رمان‌های تمام دوران باشد. توصیف داستایفسکی از برادران کارامازوف و اتفاقات داستان، پرسش‌هایی در مورد حاکمیت خدا، جایگاه رنج در جهان، اخلاقیات رو به زوال انسانی و رستگاری از طریق رنج را بازگو می‌کند. این کتاب را داستایفسکی در سال 1880 منتشر کرد، یک سال پیش از مرگش. او در جایی گفته بود: «قبل از مرگم، خوشحال می‌شوم بتوانم این رمان را به پایان برسانم، زیرا می‌توانم کاملا خود را بیان کنم.» این کتاب خلاصه‌ای از زندگی و افکار او را در بر می‌گیرد و قطعاً سزاوار آن است که در دسته کتاب‌های کلاسیک جای گیرد.

در رمان برادران کارامازوف، ما پنج مرد را می‌بینیم که تلاش می‌کنند از نقطه نظر خود معنی زندگی را پیدا کنند و به دنبال رضایت و کنترل احساساتی که آنها را به سمت عذاب و گناه می‌کشاند، باشند. آنها ظاهراً سرانجامی ملعون شده دارند، هر کدام از پسران تلاش می‌کنند تا از سرنوشت ژنتیکی خود فرار کنند. با این وجود به نظر می‌رسد خانواده در حال فروپاشی اخلاقی است، زیرا آنها نقشه نابودی پدر را در سر دارند.

به طور کلی، موارد زیادی وجود دارد که بتوان با داستان ارتباط برقرار کرد. بخش‌هایی از کتاب وجود دارد که در آن مواضع فلسفی و الهیات، بسیار محکم و قابل استدلال بیان شده و خواننده احساس می‌کند که باید چندین بار آنها را بخواند تا بتواند عمق معانی آن را درک کند.

برادران کارامازوف در برخی موارد، خوانشی دشوار دارد و مواقعی بسیار فریبنده می‌نماید. همانطور که همیشه در آثار فئودور داستایفسکی، عمق تفکر پشت پرسش‌های فلسفی پنهان شده و آن چیزی است که رمان‌های او را برجسته می‌کند. این طرح به عنوان پایه فلسفه داستایفسکی عمل می‌کند، اینکه ما چرا اراده آزاد داریم؟ آیا خدا وجود دارد؟ چرا انسان باید رنج بکشد؟ طبیعت انسان چیست؟ آیا دلیلی برای محدودیت انسان وجود دارد؟ آیا ما قوانین اخلاقی را محدود می‌کنیم؟ چگونه شادی را به دست آوریم؟

چه کسی، پس از خواندن رمان برادران کارامازوف، می‌تواند فئودور پاولوویچ، پدر بیچاره و هوسران خانواده کارامازوف را فراموش کند؟ یا ایوان، پسر عاقل و سرد او را که از اعتقادش به خدا رها شده؟ یا افسر ستوان دمیتری فیودورویچ که بیش از همه با پدر مخالف است؟ و البته، آلیوشا یا آلکسی، پسر خوب داستان که به خدا اعتقاد دارد، اما در متوقف کردن برادرانش ناتوان است؟ توصیفات داستایفسکی از دیگر شخصیت‌های رمان همانند کاترینا، گروشنکا، زوسیما (پدر روحانی) و اسمردیاکوف نیز به همان اندازه قانع کننده است.

البته، برادران کارامازوف عمدتا وسیله‌ای برای داستایفسکی برای کشف برخی ایده‌های اساسی هستند. این ایده‌ها به طور کامل بر وضعیت انسانی و ماجرای کتاب نفوذ می‌کنند تا او بتواند از پرسش‌هایی سخت که برای مخاطب طرح می‌شود، راهکاری واقع بینانه بدست آورد. فئودور داستایفسکی از طریق مکالمات بین برادران و همچنین استدلال‌های آنها در دادگاه، خواننده را دعوت می‌کند تا در مورد هر چیزی در زندگی، خویشتن را با چالش‌های گوناگون روبرو کند.

 

کتاب برادران کارامازوف چند جلد است؟

ترجمه‌های زیادی از این شاهکار داستایفسکی انجام گرفته است که همگی برگردان نسخه انگلیسی آن بوده‌اند. با اینکه تاکنون از نسخه روسی کتاب ترجمه‌ای صورت نگرفته است، ولی بهترین ترجمه از کتاب برادران کارامازوف توسط صالح حسینی انجام شده که در دو جلد از انتشارات ناهید قابل تهیه است.

 برای دانلود نسخه الکترونیکی کتاب برادران کارامازوف به سایت فیدیبو مراجعه کنید، همچنین اگر از گوش فرا دادن به داستان بیشتر از خواندن لذت می‌برید، خرید آنلاین نسخه کامل و یا خلاصه برادران کارامازوف را در قالب کتاب صوتی پیشنهاد می‌دهیم.

 

بخشی از کتاب برادران کارامازوف

«همه‌اش دروغ است! به ظاهر راست است! اما در باطن دروغ است!» دمیتری از خشم می‌لرزید. «پدر، من عمل خودم را توجیه نمی‌کنم، آری، در حضور جمع به آن اعتراف می‌کنم، نسبت به آن سروان ددمنشانه رفتار کردم، و حالا از آن پشیمانم، و برای خشم ددمنشانه‌ام از خودم بیزارم. اما این سروان، همین نماینده جنابعالی، نزد همان بانویی رفت که ساحره‌اش می‌نامی، و از جانب تو به او پیشنهاد کرد سفته‌های مرا که در اختیار توست بگیرد تا، در صورتی که حساب اموالم را از تو بخواهم، به دادگاه شکایت کند و از بابت سفته‌ها به زندانم بیندازد. و حالا سرزنشم می‌کنی که آن بانو دلم را ربوده است، حال آنکه تو بودی که او را برانگیختی دلم را برباید! خودش توی چشمم این طور گفت. داستان برایم گفت و به تو خندید! می‌خواستی به زندانم بیاندازی چون حسودیت م‌ شود که با اویم، چون بنا کرده بودی در جلب اجباری نظر او؛ از این هم خبر دارم؛ برای همین هم به تو خندید – می‌شنوی – داستان را تعریف که می‌کرد، به تو می‌خندید. ای پدر مقدس، این مرد را باشید، این پدر را که پسر بی‌بندوبارش را سرزنش می‌کند! آقایان، خشمم را بر من ببخشایید، اما پیش بینی می‌کردم که این پیرمرد حقه باز شما را دور هم جمع کرده است تا رسوایی به بار آورد. آمده بودم دستم را پیش بیاورم و او را ببخشم؛ او را ببخشم و تقاضای عفو کنم! اما حالا که در همین لحظه نه تنها به من که به بانویی آبرومند توهین کرده، بانویی که برایش چنان احترام قائلم که جرئت ندارم اسمش را بیهوده به زبان بیاورم، تصمیم گرفته‌ام دستش را رو کنم، هر چند که پدرم است!»

 

جملات زیبا از کتاب برادران کارامازوف

«بالاتر از همه، به خودت دروغ نگو. مردی که به خود دروغ می‌گوید و به دروغ خود گوش می‌دهد، به نقطه‌ای می‌رسد که نمی‌تواند حقیقت را درون خود یا در اطرافش تشخیص دهد و بنابراین تمام احترام خود را برای خویشتن و دیگران از دست می‌دهد و بدون هیچ احترامی عشق را متوقف می‌کند.»

«شما به اندازه افراد غنی و قدرتمند حق دارید. دریغ نکنید تا نیازهایتان را برآورده کنید؛ در واقع، نیازهای خود را گسترش دهید و بیشتر درخواست کنید. این دکترین دنیای امروز است و آنها بر این باورند که این آزادی است. نتیجه برای غنی انزوا و خودکشی، برای فقرا حسادت و قتل است.»

«می‌توانم خورشید را ببینم، اما حتی اگر من خورشید را نبینم، می‌دانم که آن وجود دارد. بدانید که خورشید وجود دارد - این زندگی است.»

«خدا و شیطان در آنجا می‌جنگند و میدان جنگ قلب انسان است.»

«این آخرین پیام من برای شماست: در غم و اندوه، در طلب شادی باش.»

«علاوه بر این، امروزه، تقریبا تمام افراد توانا وحشیانه از مضحک بودن می‌ترسند و از این جهت بدبخت هستند.»

 

درباره نویسنده کتاب برادران کارامازوف

فئودور داستایفسکی (1821-1881) رمان‌نویس روسی و روزنامه‌نگاری بود که نفوذ روانشناختی او به روح انسانی تاثیر زیادی بر رمان قرن بیستم گذاشت.

فئودور در مسکو به عنوان دومین پسر پزشکی ارتشی متولد شد. دوران تحصیل خود را در خانه و مدارس خصوصی گذراند. بلافاصله پس از مرگ مادرش در سال 1837 او به سن پترزبورگ فرستاده شد، جایی که وارد کالج مهندسی ارتش شد. در سال 1839، پدرش نیز فوت کرد.

داستایفسکی به عنوان مهندس نظامی فارغ التحصیل شد، اما در سال 1844 استعفا داد تا تمام زمان خود را به نوشتن اختصاص دهد. اولین رمانش، بیچارگان (مردم فقیر) در سال 1846 منتشر شد.

در سال 1846، او به گروهی از سوسیالیست‌ها پیوست و در سال 1849 دستگیر و به اعدام محکوم شد. این حکم به زندان در سیبری تغییر یافت. داستایفسکی چهار سال کار سخت را به عنوان سرباز در سمی‌پالاتینسک (در قزاقستان امروزی) گذراند. سپس در سال 1854 به عنوان نویسنده‌ای با مأموریت مذهبی به سنت پترزبورگ بازگشت و سه اثر را که از تجربیات زندگی گذشته‌اش بود را به رشته تحریر درآورد.

در سال 1857 با ماریا ایسایوا، بیوه 29 ساله ازدواج کرد. او دو سال بعد از ارتش استعفا داد. بین سال‌های 1861 و 1863 به عنوان سردبیر در نشریه‌ای مشغول به کار شد که بعدها به دلیل مقاله‌ای در باب قیام لهستان بسته شد. در سال‌های 1864-65 همسر و برادرش فوت شدند و زندگی او در این زمان‌ها با قمار و انواع و اقسام بدهی و فقر مالی همراه بود.

فئودور در سال 1867 دوباره ازدواج کرد، این‌بار با دختری 22 ساله به نام آنا اسنیتکینا. آنها به خارج از کشور سفر کردند و دوباره در سال 1871 به وطن بازگشتند. در زمانی که رمان برادران کارامازوف در سال‌های 1879-80 منتشر شد، فئودور داستایفسکی در کشورش به عنوان نویسنده‌ای بزرگ و قابل احترام شناخته می‌شد. او که در تمام طول زندگی‌اش از بیماری صرع رنج می‌برد، در 9 سپتامبر 1881 بر اثر خون‌ریزی در سن پترزبورگ درگذشت.

 

سایر آثار فئودور داستايفسكی‌

شب های روشن

بیچارگان

همزاد

نیه توچکا

رویای عمو جان

جنایت و مکافات

قمارباز

ابله

همیشه شوهر

جن‌زدگان

 

فیلم برادران کارامازوف

تاکنون 6 فیلم از رمان برادران کارامازوف ساخته شده است که هیچ کدام حتی سایه‌ای از اثر درخشان فئودور داستایفسکی را در خود ندارد. فیلم‌ها به شرح زیر است:

- برادران کارامازوف (1921) – ساخت آلمان

- مرگ دمیتری کارامازوف (1931) – ساخت آلمان

- برادران کارامازوف (1947) – ساخت ایتالیا

- برادران کارامازوف (1958) – ساخت آمریکا

- برادران کارامازوف (1969) – ساخت شوروری

- کارامازوف‌ها (2008) – ساخت جمهوری چک

فیلم سال 1958 ساخت هالیوود از دیگران مشهورتر است. با اینکه به هیچ عنوان جزئیات شاهکار داستایفسکی قابل به تصویر کشیدن نیست و به عبارتی تصویر عمق معنایی کتاب را نمایان نمی‌کند، ولی «ریچارد بروکس» در این فیلم تمام نیروی خود را برای ساخت اثری هالیوودی به نمایش می‌گذارد. فیلم او صحنه ‌باشکوهی دارد که تعادل کامل احساسات، موسیقی و تصویر را نشان می‌دهد. خانواده‌ای کولی در حال نواختن موسیقی هستند و «ماریا شل» که نقش گرونشا را بازی می‌کند، در دایره‌ای که همیشه در حال تردید است، می‌رقصد. در این بین «یول براینر» که نقش دمیتری را بر عهده دارد در حال تماشای اوست. این صحنه 2 دقیقه طول می‌کشد، اما ریچارد بروکس کارگردان، توانسته لحظه‌ای ابدی را ثبت کند.

 

کلام آخر

اگر به ادبیات کلاسیک علاقه دارید، رمان برادران کارامازوف را بخوانید. فئودور داستایفسکی تمام جنبه‌ها انسانی را در اثری جذاب با ساختاری پیچیده و عاطفی مدیریت می‌کند و در پیچ و تاب روایتش، نمایشی از فضیلت‌های روحانی و بحران‌های روحی آدمی را به رشته تحریر در می‌آورد. هر کسی که می‌خواهد با هزارتوی درون خویش روبرو شود، باید این کتاب را بخواند و دوباره آن را بخواند. بی‌تردید، آخرین اثر داستایفسکی یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات جهان است.









The Brothers Karamazov (Russian: Братья Карамазовы, Brat'ya Karamazovy, pronounced [ˈbratʲjə kərɐˈmazəvɨ]), also translated as The Karamazov Brothers, is the last novel by Russian author Fyodor Dostoevsky. Dostoevsky spent nearly two years writing The Brothers Karamazov, which was published as a serial in The Russian Messenger from January 1879 to November 1880. Dostoevsky died less than four months after its publication.

Set in 19th-century Russia, The Brothers Karamazov is a passionate philosophical novel that enters deeply into questions of God, free will, and morality. It is a theological drama dealing with problems of faith, doubt, and reason in the context of a modernizing Russia, with a plot that revolves around the subject of patricide. Dostoevsky composed much of the novel in Staraya Russa, which inspired the main setting.[1] It has been acclaimed as one of the supreme achievements in world literature.

Contents

Background[edit]





Optina Monastery served as a spiritual center for Russia in the 19th century and inspired many aspects of The Brothers Karamazov.

Although Dostoevsky began his first notes for The Brothers Karamazov in April 1878, the novel incorporated elements and themes from an earlier unfinished project he had begun in 1869 entitled The Life of a Great Sinner.[2] Another unfinished project, Drama in Tobolsk (Драма. В Тобольске), is considered to be the first draft of the first chapter of The Brothers Karamazov. Dated 13 September 1874, it tells of a fictional murder in Staraya Russa committed by a praporshchik named Dmitry Ilynskov (based on a real soldier from Omsk), who is thought to have murdered his father. It goes on to note that the father's body was suddenly discovered in a pit under a house.[3] The similarly unfinished Sorokoviny (Сороковины), dated 1 August 1875, is reflected in book IX, chapter 3–5 and book XI, chapter nine.[4]

In the October 1877 Writer's Diary article "To the Reader", Dostoevsky mentions a "literary work that has imperceptibly and involuntarily been taking shape within me over these two years of publishing the Diary." The Diary covered a multitude of themes and issues, some of which would be explored in greater depth in The Brothers Karamazov. These include patricide, law and order, and a variety of social problems.[5]

The writing of The Brothers Karamazov was altered by a personal tragedy: in May 1878, Dostoevsky's 3-year-old son Alyosha died of epilepsy,[6] a condition inherited from his father. The novelist's grief is apparent throughout the book. Dostoevsky named the hero Alyosha, as well as imbuing him with qualities that he sought and most admired. His loss is also reflected in the story of Captain Snegiryov and his young son Ilyusha.

The death of his son brought Dostoevsky to the Optina Monastery later that year. There he found inspiration for several aspects of The Brothers Karamazov, though at the time he intended to write a novel about childhood instead. Parts of the biographical section of Zosima's life are based on "The Life of the Elder Leonid", a text he found at Optina and copied "almost word for word."[7]

Major characters[edit]

Fyodor Pavlovich Karamazov[edit]

Main article: Fyodor Pavlovich Karamazov

Fyodor Pavlovich, a 55-year-old sensualist and buffoon, is the father of three sons—Dmitri, Ivan and Alexei—from two marriages. He is rumored to have also fathered an illegitimate son, Pavel Fyodorovich Smerdyakov, whom he employs as his servant. Fyodor Pavlovich takes no interest in any of his sons, who are, as a result, raised apart from each other and their father. The relationship between Fyodor and his adult sons drives much of the plot in the novel.

Dmitri Fyodorovich Karamazov[edit]

Dmitri Fyodorovich (often referred to as Mitya) is Fyodor Karamazov's eldest son and the only offspring of his first marriage, with Adelaida Ivanovna Miusov. Dmitri is considered to be a sensualist, like his father, and regularly indulges in champagne-drinking and carousing. Dmitri is brought into contact with his family when he finds himself in need of his inheritance, which he believes is being withheld by his father. He was engaged to be married to Katerina Ivanovna, but breaks that off after falling in love with Grushenka. Dmitri's relationship with his father is the most volatile of the brothers, escalating to violence as he and his father begin fighting over his inheritance and Grushenka. While he maintains a relationship with Ivan, he is closest to his younger brother Alyosha, referring to him as his "cherub".

The character of Dimitri was initially inspired by a convict, D.I. Ilyinsky, whom Dostoevsky met while in prison in Siberia. Ilyinsky, who is described in Dostoevsky's memoir-novel Notes From the House of the Dead as "always in the liveliest, merriest spirits", was in prison for murdering his father in order to obtain his inheritance, although he always steadfastly maintained his innocence. He was later freed after another man confessed to the crime.[8]

Ivan Fyodorovich Karamazov[edit]

Ivan Fyodorovich (sometimes also referred to as Vanya) is the 24-year-old middle son, and the first from Fyodor Pavlovich's second marriage. Ivan is reserved and aloof, but also intellectually brilliant. His dictum "if there is no God, everything is lawful" is a recurring motif in the novel. At first, Ivan seems not to have much time for his brother Alyosha, but later their bond and mutual affection deepens. However, he finds his father repulsive, and also has a strong antipathy towards Dmitri. Ivan falls in love with Katerina Ivanovna, who was Dmitri's betrothed, but she does not start to return his feelings until the end. Fyodor Pavlovich tells Alyosha that he fears Ivan more than he fears Dmitri.

Some of the most memorable and acclaimed passages of the novel involve Ivan, including the chapters "Rebellion" and "The Grand Inquisitor" from Book V (Pro and Contra), and the three conversations with Smerdyakov and the subsequent chapter "Ivan's nightmare of the devil" in Book XI (Ivan). The book entitled "Pro and Contra" is primarily about "the inner debate taking place in Ivan between his recognition of the moral sublimity of the Christian ideal and his outrage against a universe of pain and suffering."[9] Ivan's rejection of God is posited in terms of the Christian value of compassion—the value that Dostoevsky himself (through the character of Prince Myshkin in The Idiot) called "the chief and perhaps the only law of all human existence."[9] Thus Ivan's rejection of God is justified by the very principle at the heart of Christianity. For Ivan the absurdity of all human history is proven by the senselessness of the suffering of children: if reason or rationality is the measure, God's world cannot be accepted. All the examples Ivan gives of horrors perpetrated against children were taken by Dostoevsky from actual newspaper accounts and historical sources.[10]

Alexei Fyodorovich Karamazov[edit]

Main article: Alexei Fyodorovich Karamazov

Alexei Fyodorovich (often referred to as Alyosha) is, at age 20, the youngest of the brothers. He is the second child of Fyodor Pavlovich's second wife, Sofya Ivanovna, and is thus Ivan's full brother. The narrator identifies him as the hero of the novel in the opening chapter, as does the author in the preface. At the outset of the events, Alyosha is a novice in the local Russian Orthodox monastery. His faith is in contrast to his brother Ivan's atheism. The Elder, Father Zosima, who is a father figure and spiritual guide to Alyosha throughout the book, sends him into the world, where he becomes involved with the extreme personalities and fraught relationships in his family and elsewhere. At all times he acts as a compassionate and insightful peace maker, and is loved by virtually everyone.

In creating the character of Alyosha, Dostoevsky was in large part addressing himself to the contemporary Russian radical youth, as a positive alternative to the atheistic approach to justice and attainment of the good. Alyosha embodies the same aspiration to a society governed by goodness and compassion that is contained in the Socialist ideal, but not divorced from faith in God, from faith in the immortality of the soul in God, or from the Orthodox Christian tradition in Russia.[11]

Pavel Fyodorovich Smerdyakov[edit]

Pavel Fyodorovich Smerdyakov is the son of "Reeking Lizaveta", a mute woman of the street who died alone giving birth to the child in Fyodor Pavlovich's bathhouse: the name "Smerdyakov" means "son of the reeking one". He is rumored to be the illegitimate son of Fyodor Pavlovich. He was brought up by Fyodor Pavlovich's trusted servant Grigory Vasilievich and his wife Marfa. Grigory tutored him and attempted to give him religious instruction, but Smerdyakov responded with ingratitude and derision. On one occasion Grigory had struck him violently across the face: a week later Smerdyakov had his first epileptic seizure. The narrator notes that as a child, Smerdyakov was fond of hanging cats and giving them ritualistic burials. Grigory told him: "You're not human. You're the spawn of the mildew on the bathhouse wall, that's who you are"—a remark for which Smerdyakov never forgave him. Smerdyakov becomes part of the Karamazov household as a servant, working as Fyodor Pavlovich's lackey and cook. Generally contemptuous of others, Smerdyakov admires Ivan and shares his atheism. Despite his evident shrewdness, other characters—particularly Ivan, Dimitri and Fyodor Pavlovich—underestimate his intelligence.

Character namesRussian and romanizationFirst namenicknamePatronymicFamily nameФёдор

FyódorПа́влович

PávlovichКарама́зов

KaramázovДми́трий, Ми́тя

Dmítry, MítyaФёдорович

FyódorovichИва́н, Ва́ня

Iván, VányaАлексе́й, Алёша

Alekséy, AlyóshaПа́вел

PávelСмердяко́в

SmerdyakóvАграфе́на, Гру́шенька

Agraféna, GrúshenkaАлекса́ндровна

AleksándrovnaСветло́ва

SvetlóvaКатери́на, Ка́тя

Katerína, KátyaИва́новна

IvánovnaВерхо́вцева

VerkhóvtsevaИлья́, Илю́ша

Ilyá, IlyúshaНикола́евич

NikoláyevichСнегирёв

Snegiryóvста́рец Зо́сима

stárets ZósimaAn acute accent marks the stressed syllable.

Agrafena Alexandrovna Svetlova[edit]

Agrafena Alexandrovna Svetlova, usually referred to as 'Grushenka', is a beautiful and fiery 22-year-old woman with an uncanny charm for men. In her youth she was jilted by a Polish officer and subsequently came under the protection of a tyrannical miser. The episode leaves Grushenka with an urge for independence and control of her life. Grushenka inspires complete admiration and lust in both Fyodor and Dmitri Karamazov. Their rivalry for her affection becomes the main focus of their conflict, a state of affairs that Grushenka is happy to take advantage of for her own satisfaction and amusement. Belatedly, she realizes that she truly loves Dimitri, and becomes ashamed of her cruelty. Her growing friendship with Alyosha leads her toward a path of spiritual redemption, and hidden qualities of gentleness and generosity emerge, though her fiery temper and pride remain intact.

Katerina Ivanovna Verkhovtseva[edit]

Katerina Ivanovna (sometimes referred to as Katya) is Dmitri's beautiful fiancée, despite his open forays with Grushenka. Her engagement to Dmitri is chiefly a matter of pride on both their parts, Dmitri having bailed her father out of a debt. Katerina is extremely proud and seeks to act as a noble martyr. Because of this, she cannot bring herself to act on her love for Ivan, and constantly creates moral barriers between him and herself.

Father Zosima, the Elder[edit]

Father Zosima is an Elder and spiritual advisor (starets) in the town monastery and Alyosha's teacher. He is something of a celebrity among the townspeople for his reputed prophetic and healing abilities. His spiritual status inspires both admiration and jealousy among his fellow monks. Zosima provides a refutation to Ivan's atheistic arguments and helps to explain Alyosha's character. Zosima's teachings shape the way Alyosha deals with the young boys he meets in the Ilyusha storyline.

Dostoevsky's intent with the character of Zosima (as with Alyosha) was to portray the Church as a positive social ideal. The character was to some extent based on Father Ambrose of the Optina Monastery, who Dostoevsky had met on a visit to the monastery in 1878. For Zosima's teachings in Book VI, "The Russian Monk", Dostoevsky wrote that the prototype is taken from certain teachings of Tikhon of Zadonsk and "the naïveté of style from the monk Parfeny's book of wanderings".[12] The style and tone in Book VI, where Zosima narrates, is markedly different from the rest of the novel. V. L. Komarovich suggests that the rhythm of the prose is "a departure from all the norms of modern syntax, and at the same time imparts to the entire narration a special, emotional colouring of ceremonial and ideal tranquility."[13]

Ilyusha[edit]

Ilyusha (sometimes called Ilyushechka) is a local schoolboy, and the central figure of a crucial subplot in the novel. Dimitri assaults and humiliates his father, the impoverished officer Captain Snegiryov, who has been hired by Fyodor Pavlovich to threaten Dmitri over his debts, and the Snegiryov family is brought to shame as a result.

Synopsis[edit]

Book One: A Nice Little Family[edit]

The opening of the novel introduces the Karamazov family and relates the story of their distant and recent past. The details of Fyodor Pavlovich's two marriages, as well as his indifference to the upbringing of his three children, is chronicled. The narrator also establishes the widely varying personalities of the three brothers and the circumstances that have led to their return to their father's town. The first book concludes by describing the mysterious Eastern Orthodox tradition of the Elders. Alyosha has become devoted to the Elder at the local monastery.

Book Two: An Inappropriate Gathering[edit]

Book Two begins as the Karamazov family arrives at the monastery so that the Elder Zosima can act as a mediator between Dmitri and his father in their dispute over the inheritance. It was the father's idea, apparently as a joke, to have the meeting take place in such a holy place in the presence of the famous Elder. Fyodor Pavlovich's deliberately insulting and provocative behaviour destroys any chance of conciliation, and the meeting only results in intensified hatred and a scandal. This book also contains a scene in which the Elder Zosima consoles a woman mourning the death of her three-year-old son. The poor woman's grief parallels Dostoevsky's own tragedy at the loss of his young son Alyosha.

Book Three: Sensualists[edit]






An original page of book 3, chapter 3 of The Brothers Karamazov

The third book provides more details of the love triangle among Fyodor Pavlovich, his son Dmitri, and Grushenka. Dmitri hides near his father's home to see if Grushenka will arrive. His personality is explored in a long conversation with Alyosha. Later that evening, Dmitri bursts into his father's house and assaults him. As he leaves, he threatens to come back and kill him. This book also introduces Smerdyakov and his origins, as well as the story of his mother, Lizaveta Smerdyashchaya. At the conclusion of this book, Alyosha is witness to Grushenka's humiliation of Dmitri's betrothed Katerina Ivanovna.

Book Four: Lacerations/Strains[edit]

This section introduces a side story which resurfaces in more detail later in the novel. It begins with Alyosha observing a group of schoolboys throwing rocks at one of their sickly peers named Ilyusha. When Alyosha admonishes the boys and tries to help, Ilyusha bites Alyosha's finger. It is later learned that Ilyusha's father, a former staff-captain named Snegiryov, was assaulted by Dmitri, who dragged him by the beard out of a bar. Alyosha soon learns of the further hardships present in the Snegiryov household and offers the former staff captain money as an apology for his brother and to help Snegiryov's ailing wife and children. After initially accepting the money with joy, Snegiryov throws it to the ground and stomps it into the mud, before running back into his home.

Book Five: Pro and Contra[edit]

Here, the rationalist and nihilistic ideology that permeated Russia at this time is defended and espoused by Ivan Karamazov while meeting his brother Alyosha at a restaurant. In the chapter titled "Rebellion", Ivan proclaims that he rejects the world that God has created because it is built on a foundation of suffering. In perhaps the most famous chapter in the novel, "The Grand Inquisitor", Ivan narrates to Alyosha his imagined poem that describes an encounter between a leader from the Spanish Inquisition and Jesus, who has made his return to Earth. The opposition between reason and faith is dramatised and symbolised in a forceful monologue of the Grand Inquisitor who, having ordered the arrest of Jesus, visits him in prison at night.

Why hast Thou come now to hinder us? For Thou hast come to hinder us, and Thou knowest that...We are working not with Thee but with him [Satan]...We took from him what Thou didst reject with scorn, that last gift he offered Thee, showing Thee all the kingdoms of the earth. We took from him Rome and the sword of Caesar, and proclaimed ourselves sole rulers of the earth...We shall triumph and shall be Caesars, and then we shall plan the universal happiness of man.

The Grand Inquisitor accuses Jesus of having inflicted on humankind the "burden" of free will. At the end of the Grand Inquisitor's lengthy arguments, Jesus silently steps forward and kisses the old man on the lips. The Inquisitor, stunned and moved, tells him he must never come there again, and lets him out. Alyosha, after hearing the story, goes to Ivan and kisses him softly on the lips. Ivan shouts with delight. The brothers part with mutual affection and respect.

Book Six: The Russian Monk[edit]

The sixth book relates the life and history of the Elder Zosima as he lies near death in his cell. Zosima explains that he found his faith in his rebellious youth, after an unforgivable action toward his trusted servant, consequently deciding to become a monk. Zosima preaches people must forgive others by acknowledging their own sins and guilt before others. He explains that no sin is isolated, making everyone responsible for their neighbor's sins. Zosima represents a philosophy that responds to Ivan's, which had challenged God's creation in the previous book.

Book Seven: Alyosha[edit]

The book begins immediately following the death of Zosima. It is a commonly held perception in the town and the monastery that true holy men's bodies are incorrupt, i.e., they do not succumb to putrefaction. Thus, the expectation concerning the Elder Zosima is that his deceased body will not decompose. It therefore comes as a great shock that Zosima's body not only decays, but begins the process almost immediately following his death. Within the first day, the smell is already unbearable. For many this calls into question their previous respect and admiration for Zosima. Alyosha is particularly devastated by the sullying of Zosima's name due to nothing more than the corruption of his dead body. One of Alyosha's companions in the monastery—Rakitin—uses Alyosha's vulnerability to set up a meeting between him and Grushenka. However, instead of Alyosha becoming corrupted, he acquires new faith and hope from Grushenka, while Grushenka's troubled mind begins the path of spiritual redemption through his influence: they become close friends. The book ends with the spiritual regeneration of Alyosha as he embraces and kisses the earth outside the monastery (echoing, perhaps, Zosima's last earthly act before his death) and cries convulsively. Renewed, he goes back out into the world, as his Elder instructed.

Book Eight: Mitya[edit]

This section deals primarily with Dmitri's wild and distraught pursuit of money for the purpose of running away with Grushenka. Dmitri owes money to his fiancée Katerina Ivanovna, and will believe himself to be a thief if he does not find the money to pay her back before embarking on his quest for Grushenka. Dmitri approaches Grushenka's benefactor, Samsonov, who sends him to a neighboring town on a fabricated promise of a business deal. All the while Dmitri is petrified that Grushenka may go to his father and marry him because of his wealth and lavish promises. When Dmitri returns from his failed dealing in the neighboring town, he escorts Grushenka to her benefactor's home, but later discovers that she has deceived him and left early. Furious, he runs to his father's home with a brass pestle in his hand, and spies on him from the window. He takes the pestle from his pocket. There is a discontinuity in the action, and Dmitri is suddenly running from his father's property. The servant Gregory tries to stop him, yelling "Parricide!", but Dmitri hits him in the head with the pestle. Dmitri, thinking that he has killed the old man, tries to attend to the wound with his handkerchief, but gives up and runs away.

Dmitri is next seen in a daze on the street, covered in blood, with a pile of money in his hand. He soon learns that Grushenka's former betrothed has returned and taken her to a nearby lodge. Upon learning this, Dmitri loads a cart with food and wine and pays for a huge orgy to finally confront Grushenka in the presence of her old flame, intending all the while to kill himself at dawn. The "first and rightful lover" is a boorish Pole who cheats the party at a game of cards. When his deception is revealed, he flees, and Grushenka soon reveals to Dmitri that she really is in love with him. The party rages on, and just as Dmitri and Grushenka are making plans to marry, the police enter the lodge and inform Dmitri that he is under arrest for the murder of his father.

Book Nine: The Preliminary Investigation[edit]

Book Nine introduces the details of Fyodor Pavlovich's murder and describes the interrogation of Dmitri, who vigorously maintains his innocence. The alleged motive for the crime is robbery. Dmitri was known to have been completely destitute earlier that evening, but is suddenly seen with thousands of rubles shortly after his father's murder. Meanwhile, the three thousand rubles that Fyodor Pavlovich had set aside for Grushenka has disappeared. Dmitri explains that the money he spent that evening came from three thousand rubles that Katerina Ivanovna gave him to send to her sister. He spent half that at his first meeting with Grushenka—another drunken orgy—and sewed up the rest in a cloth, intending to give it back to Katerina Ivanovna. The investigators are not convinced by this. All of the evidence points toward Dmitri; the only other person in the house at the time of the murder, apart from Gregory and his wife, was Smerdyakov, who was incapacitated due to an epileptic seizure he suffered the day before. As a result of the overwhelming evidence against him, Dmitri is formally charged with the murder and taken away to prison to await trial.

Book Ten: Boys[edit]

Boys continues the story of the schoolboys and Ilyusha last referred to in Book Four. The book begins with the introduction of the young boy Kolya Krasotkin. Kolya is a brilliant boy who proclaims his atheismsocialism, and beliefs in the ideas of Europe. Dostoevsky uses Kolya's beliefs, especially in a conversation with Alyosha, to satirize his Westernizer critics by putting their words and beliefs in the mouth of a young boy who doesn't really understand what he is talking about. Kolya is bored with life and constantly torments his mother by putting himself in danger. As part of a prank Kolya lies between railroad tracks as a train passes over and becomes something of a legend for the feat. All the other boys look up to Kolya, especially Ilyusha. Since the narrative left Ilyusha in Book Four, his illness has progressively worsened and the doctor states that he will not recover. Kolya and Ilyusha had a falling out over Ilyusha's maltreatment of a local dog: Ilyusha had fed it a piece of bread in which he had placed a pin, at the bidding of Smerdyakov. But thanks to Alyosha's intervention the other schoolboys have gradually reconciled with Ilyusha, and Kolya soon joins them at his bedside. It is here that Kolya first meets Alyosha and begins to reassess his nihilist beliefs.

Book Eleven: Brother Ivan Fyodorovich[edit]

Book Eleven chronicles Ivan Fyodorovich's influence on those around him and his descent into madness. It is in this book that Ivan meets three times with Smerdyakov, desperately seeking to solve the riddle of the murder and whether Smerdyakov, and consequently he himself, had anything to do with it. In the final meeting Smerdyakov confesses that he had faked the fit, murdered Fyodor Pavlovich, and stolen the money, which he presents to Ivan. Smerdyakov expresses disbelief at Ivan's professed ignorance and surprise. Smerdyakov claims that Ivan was complicit in the murder by telling Smerdyakov when he would be leaving Fyodor Pavlovich's house, and more importantly by instilling in Smerdyakov the belief that, in a world without God, "everything is permitted." The book ends with Ivan having a hallucination in which he is visited by the devil, in the form of an idle and parasitic former 'gentleman', who torments him by personifying and caricaturing his thoughts and ideas. The nightmare is interrupted by a knocking at the window: it is Alyosha, who has come to inform him that Smerdyakov has hanged himself. Although the Devil disappears, Ivan remains in a delirium and converses irrationally. Alyosha is shocked at his brother's condition and tries to pacify him, but Ivan's raving becomes increasingly incoherent. Eventually he falls into a deep sleep.

Book Twelve: A Judicial Error[edit]

This book details the trial of Dmitri Karamazov for the murder of his father. The courtroom drama is sharply satirized by Dostoevsky. The men in the crowd are presented as resentful and spiteful, and the women as irrationally drawn to the romanticism of Dmitri's love triangle with Katerina and Grushenka. Ivan's madness takes its final hold over him and he is carried away from the courtroom after his attempt to give evidence about Smerdyakov descends into incomprehensible raving. The turning point in the trial is Katerina's damning testimony. Shocked by Ivan's madness, she passionately defends him and abandons her 'honourable' approach to Dimitri. She produces a letter drunkenly written by Dmitri saying that he would kill his father. The section concludes with lengthy and impassioned closing remarks from the prosecutor and the defence counsel and the verdict that Dmitri is guilty.

Epilogue[edit]

The final section opens with discussion of a plan developed for Dmitri's escape from his sentence of twenty years of hard labor in Siberia. The plan is never fully described, but it seems to involve Ivan and Katerina bribing some guards. Alyosha cautiously approves, because he feels that Dmitri is not emotionally ready to submit to such a harsh sentence, that he is innocent, and that no guards or officers would suffer for aiding the escape. Dmitri and Grushenka plan to escape to America and work the land there for several years, and then return to Russia under assumed American names, because they cannot imagine living without Russia. Dmitri begs for Katerina to visit him in the hospital, where he is recovering from an illness, before he is due to be taken away. When she does, Dmitri apologizes for having hurt her; she in turn apologizes for bringing up the implicating letter during the trial. They agree to love each other for that one moment, and say they will love each other forever, even though both now love other people. The novel concludes at Ilyusha's funeral, where Ilyusha's schoolboy friends listen to Alyosha's "Speech by the Stone". Alyosha promises to remember Kolya, Ilyusha, and all the boys and keep them close in his heart, even though he will have to leave them and may not see them again until many years have passed. He implores them to love each other and to always remember Ilyusha, and to keep his memory alive in their hearts, and to remember this moment at the stone when they were all together and they all loved each other. Alyosha then recounts the Christian promise that they will all be united one day after the Resurrection. In tears, the twelve boys promise Alyosha that they will keep each other in their memories forever. They join hands, and return to the Snegiryov household for the funeral dinner, chanting "Hurrah for Karamazov!"

Themes[edit]

Faith and atheism[edit]

One of the novel's central themes is the counterposition of the true spiritual meaning of the Orthodox Christian faith, particularly insofar as it is posited as the heart of Russian national identity and history, with the ideas and values emanating from the new doctrines of atheism, rationalism, socialism and nihilism. Not only were these ideas and values alien to Russia's spiritual heritage, they were, in Dostoevsky's opinion, actively working to destroy it, and moreover were becoming increasingly popular and influential, especially among Russia's youth.[14] The theme had already been vividly depicted in all the earlier major novels, particularly Demons, but in The Brothers Karamazov Dostoevsky artistically represents and counterposes the two antithetical worldviews in archetypal forms — the character of Ivan Fyodorovich and his legend of The Grand Inquisitor, and the characters of Alyosha and the Elder Zosima in their expression and embodiment of a lived Christian faith.

The character of Ivan Fyodorovich, though he outwardly plays the role of devil's advocate, is inwardly far from being resolved in his atheism. A constantly reappearing motif in the novel is his proposition that without faith in immortality, there is no such thing as virtue, and that if there is no God, everything is permitted. When Zosima encounters the idea in the meeting at the monastery, he doesn't dispute it, but suggests to Ivan that since in all probability he doesn't believe in the immortality of his own soul, his thoughts must be a source of torment to him: "But the martyr likes sometimes to divert himself with his despair, as it were driven to it by despair itself. Meanwhile ... you divert yourself with magazine articles, and discussions in society, though you don't believe your own arguments, and with an aching heart mock at them inwardly.... That question you have not answered, and it is your great grief, for it clamors for an answer."[15] In his relations with Ivan, Alyosha consciously personifies the loving voice of faith that he knows lives in his brother's soul, in opposition to the mocking voice of doubt that ultimately becomes personified in the nightmare of the Devil.[16] Alyosha says of Ivan "His mind is a prisoner of his soul. There is a great and unresolved thought in him. He is one of those who don't need millions, they just need to get a thought straight."[17]

Dostoevsky wrote to his editor that his intention with book V, "Pro and Contra", was to portray "the seed of the idea of destruction in our time in Russia among the young people uprooted from reality". This seed is depicted as: "the rejection not of God but of the meaning of His creation. Socialism has sprung from the denial of the meaning of historical reality and ended in a program of destruction and anarchism."[18] In the chapter "Rebellion", the rationale behind Ivan's rejection of God's world is expounded in a long dialogue with Alyosha, in which he justifies his atheism on the grounds of the very principle—universal love and compassion—that is at the heart of the Christian faith. The unmitigated evil in the world, particularly as it relates to the suffering of children, is not something that can be accepted by a heart steeped in love, so Ivan feels bound in his conscience to "humbly return the ticket" to God. The idea of the refusal of love on the grounds of love is taken further in the subsequent "Legend of the Grand Inquisitor". In a long dialogue, in which the second participant (the returned Christ) remains silent for its entire duration, the Inquisitor rejects the freedom and spiritual beauty of Christ's teaching as being beyond the capability of earthly humanity, and affirms instead the bread-and-chains materialism derived from the Devil's Temptations as being the only realistic and truly compassionate basis for the government of men.[19] The Legend is Ivan's confession of the struggle of "pro and contra", in relation to the problem of faith, taking place within his own soul. According to Mikhail Bakhtin, "both the very form of its construction as The Grand Inquisitor's dialogue with Christ and at the same time with himself, and the very unexpectedness and duality of its finale, indicate an internally dialogic disintegration at its ideological core."[20]

With Book VI, "The Russian Monk", Dostoevsky sought to provide the refutation of Ivan's negation of God, through the teachings of the dying Elder, Zosima.[21] The dark world of the Inquisitor's reasoning is juxtaposed with the radiant, idyllically stylized communications of the dying Elder and Alyosha's renderings of his life and teachings.[22][23] Zosima, though suffering and near death, unreservedly communicates his love for those around him, and recounts the stories of the crucial moments in his progress along the spiritual path. Alyosha records these accounts for posterity, as well as the Elder's teachings and discourses on various subjects, including: the significance of the Russian Monk; spiritual brotherhood between masters and servants; the impossibility of judging one's fellow creatures; Faith, Prayer, Love, and Contiguity with Other Worlds; and the spiritual meaning of 'hell' as the suffering of being unable to Love. Dostoevsky based Zosima's teachings on those of the 18th century Orthodox saint and spiritual writer Tikhon of Zadonsk, and constructed them around his own formulation of the essence of a true Christian faith: that all are responsible for all, and that "everyone is guilty before all and for everything, and therefore everyone is strong enough also to forgive everything for others". He was acutely aware of the difficulty of the artistic task he had set himself and of the incompatibility of the form and content of his "reply" with ordinary discourse and the everyday concerns of his contemporaries.[24]

Freedom and mechanistic psychology[edit]

"Dostoevsky could hear dialogic relationships everywhere, in all manifestations of conscious and intelligent human life. Where consciousness began, there dialogue began also. Only purely mechanistic relationships are not dialogic, and Dostoevsky categorically denied their importance for understanding and interpreting life and the acts of man."[25]

Throughout the novel, in the very nature of all the characters and their interactions, the freedom of the human personality is affirmed, in opposition to any form of deterministic reduction. The "physiologism" that is being attacked is identified in the repeated references to Claude Bernard, who becomes for Dimitri a despised symbol of the scientific reduction of the human soul to impersonal physiological processes. For Dimitri the word 'Bernard' becomes the most contemptuous of insults. References to Bernard are in part a response to Zola's theories about heredity and environment, gleaned from Bernard's ideas, which functioned as the ideological background to the Les Rougon-Macquart series of novels.[26]

Though the affirmation of freedom and rejection of mechanistic psychology is most openly and forcefully expressed through the character of Dimitri, as a theme it pervades the entire novel and virtually all of Dostoevsky's other writings. Bakhtin discusses it in terms of what he calls the unfinalizability of Dostoevsky's characters. In Dostoevsky, a fundamental refusal to be wholly defined by an external source (another person, a social interpretation, an ideology, a system of 'knowledge', or anything at all that places a finalizing limit on the primordial freedom of the living soul, including even death) is at the heart of the character. He sees this quality as essential to the human being, to being human, and in his most fiercely independent characters, such as Ivan and Dimitri in The Brothers Karamazov, Raskolnikov in Crime and Punishment, Nastasya Filippovna in The Idiot, or the Underground man in Notes From Underground, it is actively expressed in virtually all their words and deeds.[27] According to Bakhtin, for Dostoevsky:

A man never coincides with himself. One cannot apply the formula of identity A≡A. In Dostoevsky's artistic thinking the genuine life of the personality takes place at the point of non-coincidence between a man and himself, at his point of departure beyond the limits of all that he is as a material being – a being that can be spied on, defined, predicted apart from its own will, "at second hand". The genuine life of the personality is made available only through a dialogic penetration of that personality, during which it freely and reciprocally reveals itself.

Style[edit]





Dostoyevsky's notes for Chapter 5 of The Brothers Karamazov

Although written in the 19th century, The Brothers Karamazov displays a number of modern elements. Dostoevsky composed the book with a variety of literary techniques. Though privy to many of the thoughts and feelings of the protagonists, the narrator is a self-proclaimed writer; he discusses his own mannerisms and personal perceptions so often in the novel that he becomes a character. Through his descriptions, the narrator's voice merges imperceptibly into the tone of the people he is describing, often extending into the characters' most personal thoughts. There is no voice of authority in the story.[i] In addition to the principal narrator, there are several sections narrated by other characters entirely, such as the story of The Grand Inquisitor and Zosima's confessions.

Dostoevsky uses individual styles of speech to express the inner personality of each person. For example, the attorney Fetyukovich (based on Vladimir Spasovich) is characterized by malapropisms (e.g. 'robbed' for 'stolen', and at one point declares possible suspects in the murder 'irresponsible' rather than innocent).[citation needed] Several plot digressions provide insight into other apparently minor characters. For example, the narrative in Book Six is almost entirely devoted to Zosima's biography, which contains a confession from a man whom he met many years before. Dostoevsky does not rely on a single source or a group of major characters to convey the themes of this book, but uses a variety of viewpoints, narratives and characters throughout.

Influence[edit]

The Brothers Karamazov has had a deep influence on many public figures over the years for widely varying reasons. Admirers include scientists such as Albert Einstein,[28] philosophers Ludwig Wittgenstein[29] and Martin Heidegger,[30] as well as writers such as Virginia Woolf,[31] Cormac McCarthy,[32] Kurt Vonnegut,[33] Haruki Murakami,[34] and Frederick Buechner.[35]

British writer C.P. Snow writes of Einstein's admiration for the novel: "The Brothers Karamazov—that for him in 1919 was the supreme summit of all literature. It remained so when I talked to him in 1937, and probably until the end of his life."[36]

Sigmund Freud called it "the most magnificent novel ever written" and was fascinated with what he saw as its Oedipal themes. In 1928 Freud published a paper titled "Dostoevsky and Parricide" in which he investigated Dostoevsky's own neuroses.[37] Freud claimed that Dostoevsky's epilepsy was not a natural condition but instead a physical manifestation of the author's hidden guilt over his own father's death. According to Freud, Dostoevsky (and all other sons) wished for the death of his father because of latent desire for his mother; citing the fact that Dostoevsky's epileptic fits began at age 18, the year his father died. It followed that more obvious themes of patricide and guilt, especially in the form of the moral guilt illustrated by Ivan Karamazov, were further literary evidence of his theory.

Franz Kafka felt indebted to Dostoevsky and The Brothers Karamazov for its influence on his own work. Kafka called himself and Dostoevsky "blood relatives", perhaps because of the Russian writer's similar existential motifs. Kafka felt immensely drawn to the hatred the brothers demonstrated toward their father in the novel, dealing with his version of the strained father-son relationship, such as he personally experienced, in many of his works (most explicitly in the short story "The Judgment").[38]

James Joyce wrote:

[Leo] Tolstoy admired him but he thought that he had little artistic accomplishment or mind. Yet, as he said, 'he admired his heart', a criticism which contains a great deal of truth, for though his characters do act extravagantly, madly, almost, still their basis is firm enough underneath.... The Brothers Karamazov ... made a deep impression on me ... he created some unforgettable scenes [detail].... Madness you may call it, but therein may be the secret of his genius.... I prefer the word exaltation, exaltation which can merge into madness, perhaps. In fact all great men have had that vein in them; it was the source of their greatness; the reasonable man achieves nothing.[39]

The philosopher Ludwig Wittgenstein is said to have read The Brothers Karamazov "so often he knew whole passages of it by heart".[40] A copy of the novel was one of the few possessions Wittgenstein brought with him to the front during World War I.[40]

Martin Heidegger identified Dostoevsky's thought as one of the most important sources for his early and best known book, Being and Time.[41] Of the two portraits Heidegger kept on the wall of his office, one was of Dostoevsky.[42]

According to philosopher Charles B. Guignon, the novel's most fascinating character, Ivan Karamazov, had by the middle of the twentieth century become the icon of existentialist rebellion in the writings of existentialist philosophers Albert Camus and Jean-Paul Sartre.[42] Camus centered on a discussion of Ivan Karamazov's revolt in his 1951 book Rebel. Ivan's poem "The Grand Inquisitor" is arguably one of the best-known passages in modern literature due to its ideas about human nature, freedom, power, authority, and religion, as well as for its fundamental ambiguity.[42] A reference to the poem can be found in English novelist Aldous Huxley's Brave New World Revisited and American writer David Foster Wallace's novel Infinite Jest.

Nobel Prize laureate William Faulkner reread the book regularly, claiming it as his greatest literary inspiration next to Shakespeare's works and the Bible. He once wrote that he felt American literature had produced nothing yet great enough that might compare to Dostoyevsky's novel.[31]

In an essay on The Brothers Karamazov, written after the Russian Revolution and the First World War, Nobel Prize-winning author Hermann Hesse described Dostoevsky as not a "poet" but a "prophet".[43] British writer W. Somerset Maugham included the book in his list of ten greatest novels in the world.[44]

Contemporary Turkish Nobel Prize-winning writer Orhan Pamuk said during a lecture in St. Petersburg that the first time he read The Brothers Karamazov, his life was changed. He felt Dostoyevsky, through his storytelling, revealed completely unique insight into life and human nature.[31]

American philosophical novelist Walker Percy said in an interview:[45]

I suppose my model is nearly always Dostoevsky, who was a man of very strong convictions, but his characters illustrated and incarnated the most powerful themes and issues and trends of his day. I think maybe the greatest novel of all time is The Brothers Karamazov which...almost prophesies and prefigures everything—all the bloody mess and the issues of the 20th century.

Pope Benedict XVI cited the book in the 2007 encyclical Spe Salvi.[46]

Soviet leader Joseph Stalin had read Dostoevsky since his youth and considered the author as a great psychologist. His copy of The Brothers Karamazov reveals extensive highlights and notes in the margins that he made while reading the work, which have been studied and analyzed by multiple researchers.[47][48] Russian president Vladimir Putin has described The Brothers Karamazov as one of his favorite books.[49]

According to Serbian state news agency Tanjug, Serbian president Aleksandar Vučić described Dostoevsky as his best-loved novelist, saying: "The Brothers Karamazov may be the best work of world literature."[50] American First Lady Laura Bush has said she is an admirer of the novel.[51]

Translations[edit]

Although The Brothers Karamazov has been translated from the original Russian into a number of languages, the novel's diverse array of distinct voices and literary techniques makes its translation difficult. Constance Garnett did the first English translation, in 1912.[52]

In 1958, David Magarshack and Manuel Komroff released translations of the novel, published respectively by Penguin and The New American Library of World Literature.[53] In 1976, Ralph Matlaw thoroughly revised Garnett's work for his Norton Critical Edition volume.[54] This in turn was the basis for Victor Terras' influential A Karamazov Companion.[55] Another translation is by Julius Katzer, published by Progress Publishers in 1981 and later re-printed by Raduga Publishers Moscow.

In 1990 Richard Pevear and Larissa Volokhonsky released a new translation; it won a PEN/Book-of-the-Month Club Translation Prize in 1991 and garnered positive reviews from The New York Times Book Review and the Dostoevsky scholar Joseph Frank, who praised it for being the most faithful to Dostoevsky's original Russian.[56]

Peter France[edit]

In The Oxford Guide to Literature in English Translations, academic Peter France comments on several translations of Dostoevsky's work. In regard to Constance Garnett's translations, he writes:[57]: 595–6

[Her] translations read easily...the basic meaning of the Russian text is accurately rendered on the whole. It is true, as critics such as Nikoliukin have demonstrated, that she shortens and simplifies, muting Dostoevsky's jarring contrasts, sacrificing his insistent rhythms and repetitions, toning down the Russian colouring, explaining and normalizing in all kinds of ways...Garnett shortens some of Dostoevsky's idiosyncrasy in order to produce an acceptable English text, but her versions were in many cases pioneering versions; decorous they may be, but they allowed this strange new voice to invade English literature and thus made it possible for later translators to go further in the search for more authentic voice.

On David Magarshack's Dostoevsky translations, France says:[57]: 596

[I]t is not certain that Magarshack has worn as well as Garnett. He certainly corrects some of her errors; he also aims for a more up-to-date style which flows more easily in English...Being even more thoroughly englished than Garnett's, Magarshack's translations lack some of the excitement of the foreign.

On Andrew R. MacAndrew's American version, he comments: "He translates fairly freely, altering details, rearranging, shortening and explaining the Russian to produce texts which lack a distinctive voice."[57]: 596

On David McDuff's Penguin translation:[57]: 596–7

McDuff carries this literalism the furthest of any of the translators. In his Brothers Karamazov the odd, fussy tone of the narrator is well rendered in the preface...At times, indeed, the convoluted style might make the reader unfamiliar with Dostoevsky's Russian question the translator's command of English. More seriously, this literalism means that the dialogue is sometimes impossibly odd—and as a result rather dead...Such 'foreignizing' fidelity makes for difficult reading.

On the Pevear and Volokhonsky's translation, France writes:[57]: 597

Pevear and Volokhonsky, while they too stress the need to exhume the real, rough-edged Dostoevsky from the normalization practised by earlier translators, generally offer a rather more satisfactory compromise between the literal and the readable. In particular, their rendering of dialogue is often livelier and more colloquial than McDuff's...Elsewhere, it has to be said, the desire to replicate the vocabulary or syntax of the Russian results in unnecessary awkwardness and obscurity.

In commenting on Ignat Avsey's translation, he writes: "His not entirely unprecedented choice of a more natural-sounding English formulation is symptomatic of his general desire to make his text English...His is an enjoyable version in the domesticating tradition."[57]: 597

List of English translations[edit]

This is a list of the unabridged English translations of the novel:[58][57]: 598

Adaptations[edit]

Film[edit]

There have been several film adaptations of The Brothers Karamazov, including:

Television[edit]

A Russian 12-episode miniseries was produced in 2009, and is considered to be as close to the book as possible.[63]

The 2013 Japanese TV drama Karamazov no Kyōdai is an adaptation of the book set in modern-day Japan[64][65] that was created by executive producer Sato Misato, screenwriters Ouka Shizuka and Takei Aya, and directors Tsuzuki Junichi, Murakami Shosuke, and Satō Genta.[66]

The Open University produced a version of "The Grand Inquisitor" in 1975 starring John Gielgud.[67]

"The Grand Inquisitor" was adapted for British television as a one-hour drama titled Inquisition. Starring Derek Jacobi as the inquisitor, it was first broadcast on Channel 5 on 22 December 2002.

A 30-episode drama series named Oulad El Moukhtar ("Mokhtar's Sons") was produced by Nabil Ayouch for Al Aoula in 2020. The adaptation of the book is set in Morocco, with some aspects changed to resemble the local Moroccan culture.[68]

Explanatory notes[edit]

  1. ^ See Mikhail Bakhtin's Problems of Dostoevsky's Poetics for more on the relationship between Dostoevsky and his characters.


Jun 11, 2022
قمارباز📖
07:09:58

این رمان نخستین بار در سال ۱۸۶۶ در روسیه منتشرشده، در همان زمانی که داستایوسکی هنوز کابوس اقامت در خارج از کشور و قمار که او را همانند موجودی مستأصل و بیچاره، آس و پاس به روسیه بازگرداند، به فراموشی نسپرده بود


درباره قمارباز (از یادداشت های یک جوان):

قمارباز اثر داستایوسکی برای نخستین بار توسط جلال آل احمد ترجمه شد، از زبان فرانسه در سال ۱۳۲۷، زمانی که هنوز جوانی بیست وپنج ساله بود و تازه فرانسه آموخته بود، نسخه فرانسه رمان را از خانلری امانت گرفته بود و از این بابت اول ترجمه اش از او تشکر کرده است. با توجه به سن و سال آل احمد و میزان فرانسه دانی اش این ترجمه اگرچه در زمان خود غنیمتی محسوب می‎شد، حتی باوجود اصلاحاتی که پس از مرگ او بر این ترجمه اعمال شد، حاصل آن چندان دندان‎گیر نبود. مدتی بعد مهرداد مهرین هم ترجمه دیگری از این رمان منتشر کرد که آن هم اگر بدتر نبود، شرایط بهتری از ترجمه آل احمد نداشت.

سرانجام در دهه هفتاد صالح حسینی قمارباز را مجدداً ترجمه کرد، این بار از انگلیسی که زبان تخصصی او محسوب می‎شود. کیفیت کار به مراتب از ترجمه اول بهتر و ازاین جهت جز این هم از صالح حسینی (که مترجمی حرفه‎ای و توانمند محسوب می‎شود) انتظار نمی رفت؛ او در ترجمه اش مشخصاً برای اصطلاحاتی که سر میز قمار ردوبدل می‎شود، از زبان رایج میان این قشر در ایران بهره برد که در نوع خود جالب توجه بود.

ترجمه حاضر اما توسط سروش حبیبی انجام شده، از نسخه روسی رمان که زبان اصلی آن است و با توجه به احاطه حبیبی بر دیگر زبان‎ها (امکان مقابله با ترجمه‎های دیگر زبان ها) و دغدغه سال های اخیرش که اغلب پیرامون آثار سترگ ادبیات روس بوده انتظار می‎رود کار قابل دفاعی به ثمر رسانده باشد، به‎خصوص بعد از ترجمه‎ صالح حسینی. به ظاهر سروش حبیبی در این زمینه ناکام نبوده و این ترجمه، همانند اغلب ترجمه‎های او سلیس و خوش خوان ازکاردرآمده. اما اینکه از منظر تخصصی صالح حسینی چه کرده و سروش حبیبی این کار کلاسیک ادبیات روس را در جزییات و درآوردن سبک خاص داستایوسکی، چگونه از کار درآورده باید توسط اهلش و در مجالی دیگر سنجیده شود. 

حبیبی یادداشت‎ها و توضیحاتی را به ‎عنوان پانوشت متن رمان آورده که اطلاعات خوبی برای درک بهتر رمان به مخاطب می‎دهد که برخی اشاره به پاره‎ای ظرفیت‎های زبانی روسی دارد که داستایوسکی در ارتباط با متن داستان بکار برده است.

از بحث ترجمه که بگذریم خود رمان اما یکی از آثار جذاب و درعین حال مهم داستایوسکی و ادبیات روس به شمار می‎رود. داستایوسکی این رمان را در شرایطی خاص و در مدت زمانی کوتاه نوشته است؛ اما خلاقیت بی پایان و هنرمندانه او در این مدت اندک به خلق اثری جاودان انجامیده.

شرح ماجرای نوشته شدن این رمان و شرط تمام کردن سروقت آن توسط نویسنده که در غیر این صورت ناشر امتیاز آن را برای خود برمی داشته و پیوند خوردن آن با مهمترین رابطه عاطفی زندگی داستایوسکی آن قدر جالب است که به شکل‎های مختلف در سینما دستمایه ساخت فیلم شده است؛ حتی به صورت روایت موازی با متن داستان.

این رمان نخستین بار در سال ۱۸۶۶ در روسیه منتشرشده، در همان زمانی که داستایوسکی هنوز کابوس اقامت در خارج از کشور و قمار که او را همانند موجودی مستأصل و بیچاره، آس و پاس به روسیه بازگرداند، به فراموشی نسپرده بود

به همین خاطر این بار که مجبور شد برای رهایی از بدهی و به دست آوردن پول رمانی بنویسد، آگاهانه یا ناخودآگاه به سراغ تجربه تلخ خود که حاصل عشق و اعتیاد به قمار بود رفت و به شکلی زنده و تأثیرگذار آن را به ساحت داستان آورد.

راوی رمان قمارباز، آلکسی ایوانویچ است، معلم سرخانه فرزندان یک ژنرال که با آن ها زندگی می‎کند. ژنرال هر وقت به خارج از کشور سفر می‎کند در شهری با عنوان رولتن‎بورگ اقامت می کند (سروش حبیبی در پی نوشت آورده که نام این شهر خیالی درواقع برگرفته از عنوان یکی از آلات قمار یعنی رولت است و چیزی شبیه شهر قمار معنا می دهد).

ماجرا ازآنجا آغاز می‎شود که شخصیت‎های رمان در انتظار رسیدن خبر مرگ پیره‎زنی هستند که قرار است میراثش به ژنرال برسد. ژنرال با این ثروت می خواهد دل زنی فرانسوی بنام مادام بلانش را به دست آورد. شخصیت‎های دیگر داستان نیز هر یک به نوعی با این ثروت و نیازی که به آن دارند به این ماجرا پیوند خورده‎اند. 

راوی در طول این اقامت‎ها در دام عشق پولینا ، خواهرزن ژنرال، می‎افتد. زنی بوالهوس که به آلکسی مقداری پول قرض داده و او را سر میز قمار می‎فرستد. برد‎های اولیه کام آلکسی را شیرین می‎کند اما اندک زمانی بعد باخت‎ها و تلخ کامی ها از راه می‎رسند. 

داستایوسکی در قمارباز به جنون سیری ناپذیر انسان برای دست‎یابی به منافع مادی زندگی پرداخته و همچون اغلب آثارش با زبردستی شخصیت‎های چند بعدی داستانش را به لحاظ روان شناختی کالبدشکافی می‎کند. 

داستان بااینکه افت وخیز دراماتیک بیرونی خاصی ندارد، اما به لحاظ درونی حاصل انبوهی از وقایع است که به یکدیگر خط وربط دارند و چنان در لایه‎های مختلف روابط شخصیت‎ها با جذابیت روایت می‎شود که از این منظر از خواندنی‎ترین آثار داستایوسکی است.

مهم ترین بخش‎های روان پای میز قمار می‎گذرد و داستایوسکی به شکلی تأثیرگذار احساسات متغیر یک قمارباز را در لحظات بردوباخت ترسیم می‎کند. نیچه عقیده داشت آنچه درباره روان‎شناسی آموخته عمدتاً حاصل مطالعه آثار داستایوسکی‎ست؛ رمان قمارباز تأکید دیگری‎ست بر این واقعیت که هیچ نویسنده‎ای در تجزیه وتحلیل روان آدمی به گردپای داستایوسکی نمی‎رسد و خواننده رمان قمارباز درواقع شاگردی‎ست که پای درس روانشناسی استادی همانند داستایوسکی نشسته است.




قمارباز

نویسنده(ها)فیودور داستایفسکیعنوان اصلیИгрок, Igrokبرگرداننده(ها)سروش حبیبیصالح حسینیجلال آل احمدحمیدرضا آتش برآبزبانزبان روسیموضوع(ها)رمانناشر

ناشر فارسی: انتشارات فردوسنشر چشمهتاریخ نشر

۱۸۶۷پس از'جنایت و مکافات پیش از'ابله 

قمارباز (روسی: Игрок، Igrok) رمان کوتاهی از داستایفسکی است، رمان نشان دهنده اعتیاد خود داستایفسکی به رولت می‌باشد که الهام بخش نوشتن این کتاب شد، نویسنده در هنگام نوشتن کتاب تحت مهلت سختی برای بازپرداخت بدهی‌اش ناشی از قمار بود.

قمارباز یکی از آثار درخور و ممتاز داستایفسکی است که در سن ۴۵ سالگی وی، تنها در مدت ۲۶ روز نگاشته شده‌است. داستان رمان ماجرای خانواده‌ای روس است که بر اثر تحولات و بی‌لیاقتی‌ها ثروت انبوه خود را از دست داده و مجبور به مهاجرت به کشور دیگری شده‌اند. راوی داستان که معلم فرزندان این خانواده است داستان را در حالی روایت می‌کند که یا از قمارخانه برگشته است یا در راه قمارخانه است. وی که به شانس خودش در قمار اعتقاد راسخ دارد مدام در اندیشه قمار است و آن را تنها راه محقق شدن خواسته‌هایش می‌داند.

فهرست

داستان[ویرایش]

راوی داستان آلکسی ایوانوویچ فردی دانشگاه رفته و به قول خودش نجیب‌زاده‌است که شغل آموزگاری دارد. داستان از جایی شروع می‌شود که وی به عنوان معلم سرخانهٔ نوه‌های ژنرال در استخدام او است. ژنرال افسر بازنشستهٔ ارتش روسیه است که در ضمن داستان اشاره می‌شود که با درجهٔ سرهنگی بازنشسته شده‌است؛ ولیکن خود را همه جا ژنرال معرفی می‌کند و دیگران نیز او را به این نام می‌خوانند. ژنرال به سبب بدهی سنگین مالی، تمام املاکش را در روسیه گرو گذاشته و حالا همراه خانوادهٔ خود در هتلی در رولتنبورگ اقامت دارد. راوی تعریف می‌کند که جز خانوادهٔ ژنرال و او که به عنوان معلم بچه‌ها ملازم آن‌ها است، چه کسانی در کنار ژنرال هستند: مارکیز دوگریو یک بورژوای فرانوسوی که ژنرال مبلغ زیادی به او بدهکار است، مادمازل بلانش دوکومنژ که ژنرال دل به او بسته همراه با مادرش کنتس دوکومونژ، مستر آسلی یک نجیب زادهٔ انگلیسی که سهام‌دار کارخانهٔ قند است و پرنس نیلسکی که ارتباط خاصی با خانواده ندارد ولی در گردش‌ها آن‌ها را همراهی می‌کند.

راوی عشق جنون آمیزی به پولینا الکساندرونا پراسکوویا، دختر خواندهٔ ژنرال، دارد. این احساس از یک سو و تمایل او برای به چالش کشیدن آدم‌های متظاهر افرادش برای این که نقاب نزاکت و ادب را از چهرهٔ خود بردارند و نیات مادی و پست خود را نمایان کنند، باعث می‌شود بی پروا به بحث‌هایی با ژنرال و دوگریو بپردازد که موجبات خشم و تعجب ایشان را برمی‌انگیزد؛ ولی نکته سنجی‌های رندانهٔ راوی باعث می‌وشود که آن‌دو در بسیاری از موارد از واکنش دادن به حرف‌های او عاجز شوند. مستر آسلی این رفتار راوی را می‌پسندد و لذا با او طرح دوستی می‌ریزد و ضمن گفتگوهایش با او فاش می‌کند که مادمازل بلانش و دوگریو هیچ‌کدام حقیقتاً نسب اشرافی ندارند.

خالهٔ ژنرال که ملاکی پیر در مسکو است، سخت بیمار است. ژنرال به این امید که با مرگ او با ارثی که دریافت خواهد کرد به کارهایش سامانی خواهد داد، به تکاپو می‌افتد و مرتب تلگراف هایی به مسکو می‌فرستد تا از وضعیت سلامتی خاله که او را «مادر بزرگ» خطاب می‌کنند با خبر شود. بلانش و دوگریو که هرکدام به سهم خویش برای این پول‌ها دندان تیز کرده‌اند، مشوق ژنرال در ارسال پی‌درپی تلگرام‌ها هستند.

در همین اثنا پولینا که تنها سلوک پیشینش با راوی خلاصه در ریشخند کردن احساسات او نسبت به خودش می‌شده، نزد راوی می‌آید و پولی به او می‌سپارد و از او می‌خواهد که به کازینو برود و برایش بازی کند. پولینا از گفتن این که انگیزه‌اش از این کار چیست طفره می‌رود و راوی با خودش فکر می‌کند که او حتماً احتیاج مالی قابل ملاحظه‌ای دارد که دست به دامان قمار شده وگرنه بعید است که هدف او صرفاً تفریح باشد. راوی در حالی که سرمایهٔ پولینا را افزایش داده نزد او بازمی‌گردد ولی بار هم با رفتار تحقیرآمیز پولینا مواجه می‌شود. با این همه، می‌پذیرد که به دو شرط دوباره برای او بازی کند: اول این که پولینا انگیزهٔ خودش را از این امر با او در میان بگذارد و دوم این که در صورت برد مبلغ را برای پاداش دادن به راوی نصف نکند. راوی در دفعات بعد در بازی شکست می‌خورد؛ ولیکن این‌طور وانمود می‌کند که آنچه باخته سرمایه خودش بوده تا آبروی پولینا حفظ شود. پولینا بی‌توجه به همهٔ این‌ها مرتب راوی را مسخره می‌کند. خصوصاً به او یادآوری می‌کند که ضمن گردشی که قبلاً در کوهستان داشته‌اند به او گفته‌است که اگر پولینا اراده کند خودش را در دره می‌اندازد. پولینا برای این که جرئت راوی را به چالش بکشد از او می‌خواهد به بارون و بارونسی که در هتل آن‌ها اقامت دارند اهانت کند. راوی در کمال ناباوری پولینا پیش چشمان بارون متلکی که حاکی از علاقهٔ او به بارونس است، به بارونس می‌گوید و در گستاخانه در جواب خشم بارون لهجهٔ برلینی او را با تمسخر تقلید می‌کند.

بارون شکایت راوی را به ژنرال می‌برد و ژنرال که از یک سو نگران موقعیت اجتماعی سخت متزلزل خود است و از سوی دیگر از طرف بلانش که سال قبل با بارون در همین شهر اصطکاکی داشته و مایل نیست خاطرهٔ ماجرا زنده شود، تحت فشار قرار می‌گیرد و بی‌درنگ عذر آلکسی ایوانوویچ را می‌خواهد و او را به خاطر عدم نزاکتش شماتت می‌کند. راوی با خون‌سردی در توجیه رفتارش آسمان و ریسمان می‌بافد و در نهایت می‌گوید بارون با این کارش به او توهین کرده‌است. چرا که او را آن‌قدر صغیر و وابسته دانسته که نتواند مسئولیت کارهایش را برعهده گیرد و شکایت او را به ژنرال برده. راوی ژنرال را تهدید می‌کند که حتماً از بارون در این زمینه به واسطهٔ مستر آسلی توضیح خواهد خواست و اگر توضیح لازم و عذرخواهی او را دریافت نکند، وی را به دوئل دعوت می‌کند. ژنرال از این بی‌باکی راوی به وحشت می‌افتد و سعی می‌کند با تطمیع او را آرام کند؛ ولی میل شیطنت آمیز راوی به رسوایی به بار آوردن باعث می‌شود که او لج کند. دوگریو برای این که راوی را از تصمیمش منصرف کند واسطه می‌شود و چون سرسختی او را می‌بیند، دست‌خطی از پولینا به او نشان می‌دهد که از او می‌خواهد ماجرا را تمام کند. راوی به خواست پولینا تن می‌دهد؛ ولی سخت به رابطهٔ او و دوگریو مشکوک می‌شود و حدس می‌زند که پولینا از جانب او و ژنرال تحت فشار بوده که این نامه را نوشته.

چندی بعد در میانهٔ حیرت همگان مادربزرگ با خدم و حشم خود به رولتنبورگ می‌آید. او نه تنها در حال احتضار نیست، بلکه برای تکمیل معالجات خود و استفاده از آب معدنی شفابخش به رولتنبورگ آمده‌است. مادربزرگ به ژنرال می‌گوید که از تلگرام‌هایی که او به مسکو فرستاده آگاه است و می‌داند که آن‌ها در آرزوی مرگ او بوده‌اند. مادربزرگ در حالی که راوی را مأمور می‌کند که شهر را نشان او بدهد، به کازینو می‌رود و با اصرار عجیبش به شرط بستن روی عدد صفر ۱۳۰۰۰ فردریک طلا معادل حدود ۸۰۰۰ روبل برنده می‌شود. مادربزرگ سرمست از پیروزی خودش شب را به بذل و بخشش می‌گذارند و فردا دوباره به کازینو بازمی‌گردد؛ ولی این‌بار سخت می‌بازد. کار به جایی می‌کشد که پول نقدی برای مادربزرگ باقی نمی‌ماند. یک بنگاه مالی و اعتباری اسناد و اوراق بهادار مادربزرگ را به ثمن بخس از او می‌خرد و مادربزرگ با پول نقد حاصل بازی می‌کند و باز می‌بازد. ژنرال و دوگریو وحشت‌زده از این که مادربزرگ تمام اموالش را بر باد دهد، سعی می‌کنند با تهدید او را از ادامهٔ قمار منصرف کنند؛ ولی این‌ها هیچ‌کدام افاقه نمی‌کند. در حالی که راوی دیگر با مادربزرگ در کازینو همراهی نمی‌کند، او با راهنمایی لهستانی‌های شیادی که دورش را گرفته‌اند آخرین پول‌هایش را می‌بازد و در حالی که فقط به اندازهٔ بازگشت به مسکو برایش پول باقی مانده، رولتنبورگ را به مقصد مسکو ترک می‌کند. قبل از رفتن، از رفتار خودش ابراز ندامت می‌کند و به پولینا پیشنهاد می‌دهد به مسکو بیاید و با او زندگی کند. پولینا که می‌داند ژنرال چنان مفتون عشق بلانش است که کاملاً فرزندخوانده‌هایش را فراموش کرده‌است، از ترس سرنوشت خواهر و برادر کوچکش، درخواست مادربزرگ را مؤدبانه رد می‌کند. بلانش که می‌بیند ژنرال آه در بساط ندارد، او را ترک می‌کند و با پرنس نیلسکی گرم می‌گیرد. ژنرال ضربه روحی شدیدی می‌خورد و تقریباً دیوانه می‌شود. عمر رابطهٔ بلانش با پرنس هم چندان به طول نمی‌انجامد.

در همین اثنا راوی شبی در بازگشت به اتاقش در هتل، پولینا را آن‌جا می‌یابد. پولینا در حالی که سخت مشوش است، اعتراف می‌کند که معشوقهٔ دوگریو بوده‌است. پولینا نامهٔ دوگریو را به راوی نشان می‌دهد که حاکی از آن است که با وجود بدهی سنگین ژنرال به او حاضر است ۵۰۰۰ فرانک به تلافی محبت‌های پولینا به او بدهد. پولینا با نفرت می‌گوید که کاش ۵۰۰۰ فرانک داشت تا آن را در صورت دوگریو می‌کوبید و بی‌مهری او را تلافی می‌کرد. راوی در حالتی نامتعادل و نشئت‌زده از هتل به کازینو می‌رود و بعد از ساعت‌ها بازی با مبلفی عظیم از بردهایش چنان‌که جیب‌هایش مملو از اسکناس و طلا است و نمی‌تواند راه برود به هتل بازمی‌گردد. پولینا در ابتدا فکر می‌کند که راوی مانند دوگریو می‌خواهد او را با پول بخرد ولی بعد از آن به راوی محبت می‌کند و در صحبت‌های هذیان گونه‌اش اشاره می‌کند که او همان شب با آسلی قرار داشته و چه بسا آسلی همین الان پشت پنجره هتل منتظر او باشد. صبح، پولینا ۵۰۰۰ فرانک از راوی طلب می‌کند و وقتی راوی تقاضای او را اجابت می‌کند، پولینا پول‌ها را با تحقیر به صورت او می‌کوبد و از اتاقش می‌گریزد. راوی که مطمئن شده سلامت عقل پولینا زائل گشته‌است، در جستجوی او نزد مستر آسلی می‌رود. آسلی سربسته می‌گوید که پولینا نزد او است و گو این که از سرنوشت محتوم راوی آگاه باشد پیش‌بینی می‌کند که آلکسی ایوانوویچ همان روز رولتنبورگ را به مقصد پاریس ترک خواهد کرد. وقتی راوی بازمی‌گردد، بلانش با عشوه او را برای این که در سفر به پاریس همراهی‌اش کند، اغوا می‌کند. راوی می‌پذیرد که همراه بلانش به پاریس برود.

در پاریس، بلانش پول‌های آلکسی ایوانوویچ را به نحوی افسارگسیخته در راه امور تجملی مثل اسب و کالسکه مجلل، مهمانی‌های رقص شبانه و آپارتمان‌های گران‌قیمت خرج می‌کند. او در این میانه از پول‌های خود راوی به او خرجی می‌دهد و نه تنها رابطهٔ عاطفی با او ندارد، بلکه مرتب با معشوق خود، آلبر، دیدار می‌کند. وقتی بلانش متوجه می‌شود که بی‌توجهی راوی به کارهای او نه از سر ساده‌لوحی، که برخاسته از درویش مسلکی و مناعت طبع ذاتی او است، به او ابراز علاقه می‌کند؛ ولی راوی وقعی به او نمی‌نهد. ژنرال در تعقیب بلانش به پاریس می‌آید و بلانش که حالا با پول‌های راوی ظاهر زندگی خود را ساخته، برای مستحکم کردن جایگاه اجتماعی خودش با ژنرال سرانجام ازدواج می‌کند و خرج عروسی را از آخرین اموال باقی‌ماندهٔ آلکسی ایوانوویچ می‌پردازد.

راوی پاریس را ترک می‌کند و در سفرهای پی دی پی در شهرهای اروپایی بیش‌تر و بیش‌تر در باتلاق اعتیاد به قمار فرومی‌رود. کار به جایی می‌کشد که به دلیل عجز از پرداخت مبلغ باختش به زندان می‌افتد، ولی ناشناسی که تا پایان داستان مشخص نمی‌شود کیست، قرض او را پرداخته و از حبس خارجش می‌کند. بعد از آزادی در سمت منشی برای یک آلمانی فرومایه کار می‌کند و چون صاحب‌کارش بی‌پول می‌شود، مقرری او را تا حقوق یک نوکر ساده کم می‌کند. روای در یک قمار پول زیادی برنده می‌شود و صاحب کارش را ترک می‌کند تا به هامبورگ برود؛ ولی درست نیم ساعت قبل از سوار شدن به قطار، عمده پولش را در کازینو می‌بازد. چندی بعد در هامبورگ در پارکی مستر آسلی را می‌بیند و از او احوال پولینا را می‌پرسد. آسلی با اکراه تعریف می‌کند که مادربزرگ در مسکو مرده‌است و مبلغی برای پولینا به ارث گذاشته‌است. پولینا در حال حاضر با خانوادهٔ خواهر آسلی در سوئیس به سر می‌برد. ژنرال از ارثیهٔ مادربزرگ بی‌نصیب نمانده، ولی خود او هم چندی پیش قالب تهی کرده و اموالش همه به بلانش رسیده‌است. راوی اکراه آسلی در حرف زدن دربارهٔ پولینا را حمل بر این می‌کند که او نیز مانند خودش مورد بی‌مهری پولینا قرار گرفته‌است. از همین رو با یادآوری رابطهٔ پولینا با دوگریو نطق قرایی در این باب که دن ژوئن‌های فرانسوی همانند دوگریو همواره گوی سبقت را در دلبری از دوشیزگان روس از امثال خودش و آسلی خواهند ربود، می‌کند. آسلی از حرف‌های راوی به خشم می‌آید و فاش می‌کند که علت حضور او در هامبورگ این است که پولینا برای آگاهی از احوال راوی او را به آن‌جا فرستاده و پولینا به راوی علاقه‌مند است. راوی با شنیدن این حرف منقلب می‌شود. آسلی هنگام خداحافظی ۱۰ لویی پول به راوی می‌دهد و به او می‌گوید که اگر ایمان داشت او قمار را ترک می‌کند ۱۰۰۰ لیره به او می‌داد تا کاری جدید برای خودش راه بیندازد؛ ولی در شرایط کنونی فکر می‌کند که ۱۰ لویی و ۱۰۰۰ لیره برای راوی فرقی ندارد. راوی با آسلی روبوسی می‌کند و از او خداحافظی می‌کند. او با شنیدن مهر پولینا به خودش برای ترک قمار انگیزه پیدا کرده‌است و در اندیشه است که هامبورگ را به مقصد سوئیس ترک کند. او به یاد می‌آورد که چگونه یک روز در حالی که فقط یک گلدن در جیب داشت، شکست خورده از کازینو بیرون آمده بود، ولی با اراده بازگشته بود و با سرمایه‌ای چند برابر کازینو را ترک کرده بود. او با خود می‌اندیشد که باز هم می‌تواند بعد از شکست برخیزد، بعد از مرگ زنده شود و همه چیز را عوض کند.

طرح کلی کتاب[ویرایش]

دربرگیرنده مناسبات و روابطی است که تمامی انسان‌ها در زندگی روزمره با آن مواجه هستند و مشغلهٔ شخصیت‌های داستان نیز از نوع مشغله‌های ذهنی تمامی انسان‌ها است. دغدغه‌هایی همچون، ثروت، شهرت و… بدین ترتیب ما با یک روایت کاملاً رئال مواجه هستیم.

زندگی در نظر داستایوفسکی همچون یک بازی قمار است که انسان در آن وجود دارد تا فقط انتخاب کند و گردانه را بچرخاند، و اینکه «این انتخاب آیا موفقیت و پیروزی دربردارد یا خیر؟» چیزی فرای دستان قدرت بشریت است. نکته جالب و ظریفی که در قمارباز داستایوفسکی به چشم می‌خورد همزمانی اتفاقات و رویدادهای غافلگیرکننده داستان با خارج شدن از قمارخانه است. یعنی تمام اتفاقات که داستان را می‌بافند زمانی رخ می‌دهد که یکی از شخصیتهای داستان از بازی قمار فارغ شده و در حال بازگشت از قمار خانه به مسافرخانه هستند. بطوریکه گویی آنان به هنگام وارد شدن به قمارخانه گردانهٔ زندگی را به حرکت درمی‌آورند و هر بار بر روی عددی -شرایطی- خاص نشانهٔ گردانه می‌ایستد و چگونگی ادامه زندگی شان را رقم می‌زند.

ترجمه‌های فارسی[ویرایش]

همانند بسیاری از آثار کلاسیک ادبیات روسیه این اثر هم ابتدا نه از زبان اصلی خودش، بلکه از فرانسه به فارسی برگردانده شد. ترجمهٔ جلال آل‌احمد از این اثر از مشهورترین کارهای وی در حوزهٔ ترجمه به‌شمار می‌رود که توسط انتشارات فردوسی منتشر شده‌است. سروش حبیبی این اثر را مستقیماً از زبان روسی به فارسی برگردانده است و ترجمهٔ وی توسط نشر چشمه منتشر شده‌است.

فهرستی از مترجمان این اثر به فارسی در زیر آمده‌است.






فیودور داستایفسکی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


فیودور داستایفسکی


چهره‌نگار اثر واسیلی پروف، ۱۸۷۲

زادهفیودور میخایلوویچ داستایِفسکی

۱۱ نوامبر ۱۸۲۱

مسکو، مسکووسکی یوِزد، فرمانداریمسکو، امپراتوری روسیهدرگذشته۹ فوریهٔ ۱۸۸۱ (۵۹ سال)





فیودور میخایلوویچ داستایِفسکی (روسی: Фёдор Михайлович Достоевский[الف]؛ IPA: [ˈfʲɵdər mʲɪˈxajləvʲɪdʑ dəstɐˈjɛfskʲɪj] (

 شنیدن) یا داستایِوسکی؛ زادهٔ ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ – درگذشتهٔ ۹ فوریهٔ ۱۸۸۱[۱][ب])، نویسندهٔ مشهور و تأثیرگذار اهل روسیه بود. ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیت‌های داستان است. بسیاری او را بزرگترین نویسنده روان‌شناختی جهان به حساب می‌آورند. سوررئالیستها مانیفست خود را بر اساس نوشته‌های داستایِفسکی ارائه کرده‌اند.

اکثر داستان‌های وی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی‌ست عصیان زده، بیمار و روان‌پریش. او ابتدا برای امرار معاش به کار ترجمه پرداخت و آثاری چون اورژنی گرانده اثر بالزاک و دون کارلوس اثر فریدریش شیلر را ترجمه کرد. در اکثر داستانهای او مثلث عشقی دیده می‌شود، به این معنی که خانمی در میان عشق دو مرد یا آقایی در میان عشق دو زن قرار می‌گیرد. در این گره افکنی‌ها بسیاری از مسایل روانشناسانه که امروز تحت عنوان روانکاوی معرفی می‌شود، بیان می‌شود و منتقدان، این شخصیت‌های زنده و طبیعی و برخوردهای کاملاً انسانی آن‌ها را ستایش کرده‌اند.

فهرست

نام[ویرایش]

مترجمان مختلف نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشته‌اند: «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که مورد دوم تلفظ صحیح نام اوست. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامهٔ داستایِفسکی نوشتهٔ ادوارد هلت کار نام او را به شکل «داستایِفسکی» آورده‌است. نام کوچک او نیز در متون ترجمه‌شده به اشکال «فیودور» و «فئودور» آمده‌است. با توجه به تلفظ روسی نام او، «فیودور داستایِفسکی» صحیح است. در بین عامه فارسی زبانان به داستایوفسکی معروف است.

واقعاً نمی‌دانم چرا در ایران به داستایوفسکی شناخته می‌شود. بکار بردن چنین تلفظی تنها به دلیل اشتباه مترجمان و ترجمه از زبان‌های واسطه رخ داده‌است. حرف «о» پیش از تکیه در زبان روسی تلفظی شبیه به «a» کوتاه پیدا می‌کند و به همین علت نام Dostoevsky به صورت «داستایِفسکی» تلفظ می‌شود، نه «داستویفسکی» یا «دوستویفسکی».

— آبتین گلکار، [۲]

زندگی[ویرایش]





داستایِفسکی سال ۱۸۵۸

اوایل زندگی[ویرایش]

فیودور میخایلاویچ فرزند دوم خانواده داستایِفسکی در ۱۱ نوامبر۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده‌سالگی والدینش مزرعه‌ای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستان‌ها را در این مکان می‌گذراندند.

در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانه‌روزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده‌سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در سن پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در ژانویهٔ ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.

نویسندگی[ویرایش]

در ۱۸۴۳ با درجهٔ افسری از دانشکدهٔ نظامی فارغ‌التحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدری‌اش به خاطر ولخرجی‌های مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد و در همین سال از ارتش استعفا کرد. در زمستان ۱۸۴۴–۱۸۴۵ رمان کوتاه بیچارگان را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان رادیکال و ساختارشکن بزرگ در سن پترزبورگ شد و برای خود شهرتی کسب کرد. طی دو سال بعد داستان‌های همزاد، آقای پروخارچین و زنِ صاحبخانه را نوشت.

یک جاسوس پلیس در این محفل رخنه کرد و موضوعات بحث این روشنفکران را به مقامات امنیتی روسیه گزارش داد. پلیس مخفی در روز ۲۲ آوریل ۱۸۴۹ او را به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد.

زندان[ویرایش]






نقاشی پرتره فیودور داستایِفسکی اثر واسیلی پرو، ۱۸۷۲ میلادی

دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان در سیبری و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت اما برای نشان دادن قدرت فائقه حکومت تزاری این زندانیان را در برابر جوخه‌های آتش نمایشی قرار دادند. در نمایشی که با دقت طراحی شده بود بامداد روز ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹ داستایِفسکی و سایر زندانیان را به میدان رژه یک پادگان بردند. در آن‌جا چوبه‌های اعدام و داربست‌هایی برپا شده بود و روی آن را با پارچه‌های سیاه پوشانده بودند. جرایم و مجازات آن‌ها قرائت شد و کشیشی ارتدکس از آن‌ها خواست به خاطر گناهانشان طلب بخشش کنند. سه نفر از این زندانیان را به چوبه‌ها بستند تا برای اعدام حاضر شوند. در آخرین لحظات این مراسم اعدام ساختگی طبل‌های نظامی با صدای بلند به نواختن درآمد و جوخه آتش تفنگ‌های خود را که به سوی آن‌ها نشانه رفته بود بر زمین گذاشتند. تجربه شخصی او از قرار گرفتن در آستانه مرگ باعث شد که به تاریخ و آن زمانه مشخص از منظر ویژه‌ای بنگرد. سال‌ها بعد او در جایی گفت: «به خاطر ندارم که در هیچ لحظه دیگری از عمرم به اندازه آن روز خوشحال بوده باشم.»[۳] در زمان تبعید و زندان حملات صرع که تا پایان عمر گرفتار آن بود بر او عارض گشت.

آزادی و ازدواج[ویرایش]

داستایِفسکی در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده‌نظام سیبری به سمی (سمیپالاتینسک) اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد. در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان خواب عموجان و دهکدهٔ ستیپان چیکاوا را نوشت و به چاپ رسانید. در سال ۱۸۵۹ عرض‌حالی برای الکساندر دوم که تازه بر تخت نشسته بود فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به سن پترزبورگ برود. یک سال بعد او به جمع ادیبان و روشنفکران شهر سن پترزبورگ ملحق شد.[۳] در نشریه‌ای که برادرش منتشر می‌کرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامه‌نگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام ماجرای بی‌شرمانه را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایِفسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در فاصله سال‌های ۶۴–۱۸۶۲ کتاب‌های خاطرات خانه اموات و آزردگان را به چاپ رسانید.

سفر به اروپا[ویرایش]





۱۸۶۳

در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. سال اول سفر را در سوئیس و سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در دِرِسدِن گذراند.

در فوریهٔ سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن ابله را در ژانویهٔ ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و همیشه شوهر را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد. در ژوئیهٔ ۱۸۷۱ نوشتن جن‌زدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد. در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت. دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده را طی سال‌های ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد. برادران کارامازوف در طول سال‌های ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد

درگذشت[ویرایش]






نقاشی پرتره داستایِفسکی در تابوت، اثر ایوان کرامسکوی، ۱۸۸۱ میلادی

داستایِفسکی سرانجام در اوایل فوریهٔ سال ۱۸۸۱ در اثر خون‌ریزی ریه درگذشت.

در ۷ فوریه (مطابق تقویم سبک قدیم: ۲۶ ژانویه) ۱۸۸۱ خواهرش نزد وی آمد، و از او خواست تا سهم خودش از املاک به ارث رسیده از عمه‌شان را به خواهرانش بدهد. ممکن است که این مکالمه ناخوشایند باعث تشدید بیماری وی (آمفیزم) شده باشد. پس از ۲ روز، در ۹ فوریه (مطابق تقویم سبک قدیم: ۲۸ ژانویه) ۱۸۸۱ در شصتمین سال از زندگی خود، داستایِفسکی در گذشت. تشخیص، سل ریوی، برونشیت مزمن و بیماری مزمن انسدادی ریه بود.

دیدگاه[ویرایش]





اتاق مطالعهٔ داستایِفسکی

داستایِفسکی در آثار خود شخصیت‌هایی را حلاجی می‌کرد که حتی آدمکشی را زیر لوای مرام و اعتقادات ایدئولوژیک خود موجه می‌دانستند. به همین خاطر آثار این نویسنده در تمام سال‌هایی که از آن می‌گذرد، چه در دوران قدرت‌گیری حکومت‌های تمامیت‌خواه قرن بیستم و چه امروزه که «کارزار علیه ترور» در جریان است، با چالش‌های زمانه تناسب دارند. او به خصوص به افکار و ایده‌هایی که پس از ده سال تبعید و بازگشت به سن پترزبورگ در میان روشنفکران رواج یافته بود به دیده شک می‌نگریست.[۳]

مخالفت و اعلام جرم داستایِفسکی علیه نهیلیسم روسی در کتاب او با عنوان تسخیرشدگان (جن زدگان) به خوبی منعکس شده‌است. این کتاب که در سال ۱۸۷۲ چاپ شد به خاطر زبان آمرانه و نصیحت گونه آن مورد انتقاد قرار گرفته ولی بدون تردید او می‌خواست نشان دهد که افکار مرسوم در میان روشنفکران آن نسل می‌توانند خطرناک باشند. داستانی که داستایِفسکی در این کتاب نقل می‌کند در قالب یک طنز سیاه و گزنده، روشنفکران هم دوره خود را به خاطر بازی کردن با ایده‌های انقلابی بدون آنکه بدانند انقلاب در عمل به چه معنایی است به نقد می‌کشد. داستان کتاب را در واقع می‌توان نسخه‌ای از حوادث واقعی دانست که در زمانی که داستایِفسکی مشغول نگارش کتاب بود اتفاق می‌افتاد. داستایِفسکی در داستان تسخیر شدگان استدلال می‌کند که فراموش کردن موازین اخلاقی و انسانی به خاطر افکار آزادیخواهانه به نوعی تمامیت‌خواهی و استبداد بدتر از گذشته منجر می‌شود.[۳]

مارشال برمن در کتاب تجربه مدرنیته برای توضیح مدرنیزاسیون از بالا و توسعه نیافتگی دوران تزاری در روسیه، شهر سن پترزبورگ و بلوار معروف نووسکی را مثال زده و برای توضیح آن از آثار فئودور داستایِفسکی استفاده کرده‌است.[۴]

شاید بتوان گفت مشهورترین دیدگاه داستایِفسکی که از زبان یکی از شخصیت‌های رمان برادران کارامازوف بیان می‌شود، این جمله باشد که «اگر خدایی وجود نداشته باشد، همه‌چیز مجاز است». ژیل دلوز و ژاک لاکان، متفکران معاصر فرانسوی خلاف این عقیده را دارند. لاکان معتقد است دقیقاً وجود منع الهی است که زمینهٔ گناه را فراهم می‌سازد. به باور دلوز نیز قضیه کاملاً برعکس چیزی است که داستایِفسکی می‌گوید، زیرا به واسطهٔ وجود خداست که همه‌چیز مجاز است.[۵]

آثار[ویرایش]

مقاله اصلی:کتاب‌شناسی فیودور داستایفسکی

رمان‌ها و رمان‌های کوتاه

داستان‌های کوتاه

مجموعه مقاله

ترجمه

نامه‌های شخصی

  • (۱۹۱۲) Letters of Fyodor Michailovitch Dostoevsky to His Family and Friends by Fyodor Mikhailovich Dostoevsky (Author), translator Ethel Colburn Mayne Kessinger Publishing, LLC (۲۶ مه ۲۰۰۶) ISBN 978-1-4286-1333-1

نوشته‌های منتشر شده پس از مرگ


Fyodor Dostoevsky

From Wikipedia, the free encyclopedia

Jump to navigation


Jump to search


"Dostoevsky" redirects here. For the surname, see Dostoevsky (surname).

In this name that follows Eastern Slavic naming conventions, the patronymic is Mikhailovich and the family name is Dostoevsky.


Fyodor Dostoevskyم

Dostoevsky in 1872, portrait by Vasily Perov

BornFyodor Mikhailovich Dostoevsky

11 November 1821

MoscowMoskovsky UyezdMoscow GovernorateRussian EmpireDied9 February 1881 (aged 59)

Years active1846–1880SpouseMaria Dmitriyevna Isaeva


​(m. 1857; died 1864)​Anna Grigoryevna Snitkina


​(m. 1867)​

Children4, including Lyubov DostoevskayaSignatureن

Fyodor Mikhailovich Dostoevsky[a] (UK/ˌdɒstɔɪˈɛfski/,[1] US/ˌdɒstəˈjɛfski, ˌdʌs-/;[2] Russian: Фёдор Михайлович Достоевский[b]tr. Fyódor Mikháylovich Dostoyévskiy, IPA: [ˈfʲɵdər mʲɪˈxajləvʲɪdʑ dəstɐˈjefskʲɪj] (اlisten); 11 November 1821 – 9 February 1881[3][c]), sometimes transliterated as Dostoyevsky, was a Russian novelist, short story writer, essayist, and journalist. Dostoevsky's literary works explore the human condition in the troubled political, social, and spiritual atmospheres of 19th-century Russia, and engage with a variety of philosophical and religious themes. His most acclaimed novels include Crime and Punishment (1866), The Idiot (1869), Demons (1872), and The Brothers Karamazov (1880). His 1864 novella Notes from Underground is considered to be one of the first works of existentialist literature.[4] Numerous literary critics rate him as one of the greatest novelists in all of world literature, as many of his works are considered highly influential masterpieces.[5]

Born in Moscow in 1821, Dostoevsky was introduced to literature at an early age through fairy tales and legends, and through books by Russian and foreign authors. His mother died in 1837 when he was 15, and around the same time, he left school to enter the Nikolayev Military Engineering Institute. After graduating, he worked as an engineer and briefly enjoyed a lavish lifestyle, translating books to earn extra money. In the mid-1840s he wrote his first novel, Poor Folk, which gained him entry into Saint Petersburg's literary circles. Arrested in 1849 for belonging to a literary group that discussed banned books critical of Tsarist Russia, he was sentenced to death but the sentence was commuted at the last moment. He spent four years in a Siberian prison camp, followed by six years of compulsory military service in exile. In the following years, Dostoevsky worked as a journalist, publishing and editing several magazines of his own and later A Writer's Diary, a collection of his writings. He began to travel around western Europe and developed a gambling addiction, which led to financial hardship. For a time, he had to beg for money, but he eventually became one of the most widely read and highly regarded Russian writers.

Dostoevsky was influenced by a wide variety of philosophers and authors including PushkinGogolAugustineShakespeareScottDickensBalzacLermontovHugoPoePlatoCervantesHerzenKantBelinskyByronHegelSchillerSolovyovBakuninSandHoffmann, and Mickiewicz.

Dostoevsky's body of work consists of 12 novels, four novellas, 16 short stories, and numerous other works. His writings were widely read both within and beyond his native Russia and influenced an equally great number of later writers including Russians such as Aleksandr Solzhenitsyn and Anton Chekhov, philosophers Friedrich Nietzsche and Jean-Paul Sartre, and the emergence of Existentialism and Freudianism.[6] His books have been translated into more than 170 languages, and served as the basis for many films.

Contents

Ancestry[edit]

ب

Maria Fyodorovna Dostoevskaya

ع

Mikhail Andreyevich Dostoevsky

Dostoevsky's paternal ancestors were part of a noble family of Russian Orthodox Christians. The family traced its roots back to Danilo Irtishch, who was granted lands in the Pinsk region (for centuries part of the Grand Duchy of Lithuania, now in modern-day Belarus) in 1509 for his services under a local prince, his progeny then taking the name "Dostoevsky" based on a village there called Dostoïevo (derived from Old Polish dostojnik – dignitary).[7]

Dostoevsky's immediate ancestors on his mother's side were merchants; the male line on his father's side were priests.[8][9]

In 1809, the 20-year-old Mikhail Dostoevsky enrolled in Moscow's Imperial Medical-Surgical Academy. From there he was assigned to a Moscow hospital, where he served as military doctor, and in 1818 he was appointed a senior physician. In 1819 he married Maria Nechayeva. The following year, he took up a post at the Mariinsky Hospital for the poor. In 1828, when his two sons, Mikhail and Fyodor, were eight and seven respectively, he was promoted to collegiate assessor, a position which raised his legal status to that of the nobility and enabled him to acquire a small estate in Darovoye, a town about 150 km (100 miles) from Moscow, where the family usually spent the summers.[10] Dostoevsky's parents subsequently had six more children: Varvara (1822–1892), Andrei (1825–1897), Lyubov (born and died 1829), Vera (1829–1896), Nikolai (1831–1883) and Aleksandra (1835–1889).[11][8][9]


Childhood (1821–1835)[edit]

Fyodor Dostoevsky, born on 11 November [O.S. 30 October] 1821 in Moscow, was the second child of Dr. Mikhail Dostoevsky and Maria Dostoevskaya (born Nechayeva). He was raised in the family home in the grounds of the Mariinsky Hospital for the Poor, which was in a lower class district on the edges of Moscow.[12] Dostoevsky encountered the patients, who were at the lower end of the Russian social scale, when playing in the hospital gardens.[13]

Dostoevsky was introduced to literature at an early age. From the age of three, he was read heroic sagas, fairy tales and legends by his nanny, Alena Frolovna, an especially influential figure in his upbringing and his love for fictional stories.[14] When he was four his mother used the Bible to teach him to read and write. His parents introduced him to a wide range of literature, including Russian writers KaramzinPushkin and DerzhavinGothic fiction such as the works from writer Ann Radcliffe; romantic works by Schiller and Goethe; heroic tales by Miguel de Cervantes and Walter Scott; and Homer's epics.[15][16] Dostoevsky was greatly influenced by the work of Nikolai Gogol.[17] Although his father's approach to education has been described as strict and harsh,[18] Dostoevsky himself reported that his imagination was brought alive by nightly readings by his parents.[13]

Some of his childhood experiences found their way into his writings. When a nine-year-old girl had been raped by a drunk, he was asked to fetch his father to attend to her. The incident haunted him, and the theme of the desire of a mature man for a young girl appears in The DevilsThe Brothers KaramazovCrime and Punishment, and other writings.[19] An incident involving a family servant, or serf, in the estate in Darovoye, is described in "The Peasant Marey": when the young Dostoevsky imagines hearing a wolf in the forest, Marey, who is working nearby, comforts him.[20]

Although Dostoevsky had a delicate physical constitution, his parents described him as hot-headed, stubborn, and cheeky.[21] In 1833, Dostoevsky's father, who was profoundly religious, sent him to a French boarding school and then to the Chermak boarding school. He was described as a pale, introverted dreamer and an over-excitable romantic.[22] To pay the school fees, his father borrowed money and extended his private medical practice. Dostoevsky felt out of place among his aristocratic classmates at the Moscow school, and the experience was later reflected in some of his works, notably The Adolescent.[23][16]

Youth (1836–1843)[edit]




Dostoevsky as a military engineer

On 27 September 1837 Dostoevsky's mother died of tuberculosis. The previous May, his parents had sent Dostoevsky and his brother Mikhail to St Petersburg to attend the free Nikolayev Military Engineering Institute, forcing the brothers to abandon their academic studies for military careers. Dostoevsky entered the academy in January 1838, but only with the help of family members. Mikhail was refused admission on health grounds and was sent to an academy in Tallinn (then known as Reval), Estonia .[24][25]

Dostoevsky disliked the academy, primarily because of his lack of interest in science, mathematics, and military engineering and his preference for drawing and architecture. As his friend Konstantin Trutovsky once said, "There was no student in the entire institution with less of a military bearing than F.M. Dostoevsky. He moved clumsily and jerkily; his uniform hung awkwardly on him; and his knapsack, shako and rifle all looked like some sort of fetter he had been forced to wear for a time and which lay heavily on him."[26] Dostoevsky's character and interests made him an outsider among his 120 classmates: he showed bravery and a strong sense of justice, protected newcomers, aligned himself with teachers, criticised corruption among officers, and helped poor farmers. Although he was solitary and inhabited his own literary world, he was respected by his classmates. His reclusiveness and interest in religion earned him the nickname "Monk Photius".[27][28]

Signs of Dostoevsky's epilepsy may have first appeared on learning of the death of his father on 16 June 1839,[29] although the reports of a seizure originated from accounts written by his daughter (later expanded by Sigmund Freud[30]) which are now considered to be unreliable. His father's official cause of death was an apoplectic stroke, but a neighbour, Pavel Khotiaintsev, accused the father's serfs of murder. Had the serfs been found guilty and sent to Siberia, Khotiaintsev would have been in a position to buy the vacated land. The serfs were acquitted in a trial in Tula, but Dostoevsky's brother Andrei perpetuated the story.[31] After his father's death, Dostoevsky continued his studies, passed his exams and obtained the rank of engineer cadet, entitling him to live away from the academy. He visited Mikhail in Reval and frequently attended concerts, operas, plays and ballets. During this time, two of his friends introduced him to gambling.[32][28]

On 12 August 1843 Dostoevsky took a job as a lieutenant engineer and lived with Adolph Totleben in an apartment owned by Dr. Rizenkampf, a friend of Mikhail. Rizenkampf characterised him as "no less good-natured and no less courteous than his brother, but when not in a good mood he often looked at everything through dark glasses, became vexed, forgot good manners, and sometimes was carried away to the point of abusiveness and loss of self-awareness".[33] Dostoevsky's first completed literary work, a translation of Honoré de Balzac's novel Eugénie Grandet, was published in June and July 1843 in the 6th and 7th volumes of the journal Repertoire and Pantheon,[34][35] followed by several other translations. None were successful, and his financial difficulties led him to write a novel.[36][28]

Career[edit]

Early career (1844–1849)[edit]




Dostoevsky, 1847

Dostoevsky completed his first novel, Poor Folk, in May 1845. His friend Dmitry Grigorovich, with whom he was sharing an apartment at the time, took the manuscript to the poet Nikolay Nekrasov, who in turn showed it to the renowned and influential literary critic Vissarion Belinsky. Belinsky described it as Russia's first "social novel".[37] Poor Folk was released on 15 January 1846 in the St Petersburg Collection almanac and became a commercial success.[38][39]

Dostoevsky felt that his military career would endanger his now flourishing literary career, so he wrote a letter asking to resign his post. Shortly thereafter, he wrote his second novel, The Double, which appeared in the journal Notes of the Fatherland on 30 January 1846, before being published in February. Around the same time, Dostoevsky discovered socialism through the writings of French thinkers FourierCabetProudhon and Saint-Simon. Through his relationship with Belinsky he expanded his knowledge of the philosophy of socialism. He was attracted to its logic, its sense of justice and its preoccupation with the destitute and the disadvantaged. However, his relationship with Belinsky became increasingly strained as Belinsky's atheism and dislike of religion clashed with Dostoevsky's Russian Orthodox beliefs. Dostoevsky eventually parted with him and his associates.[40][41]

After The Double received negative reviews, Dostoevsky's health declined and he had more frequent seizures, but he continued writing. From 1846 to 1848 he released several short stories in the magazine Annals of the Fatherland, including "Mr. Prokharchin", "The Landlady", "A Weak Heart", and "White Nights". These stories were unsuccessful, leaving Dostoevsky once more in financial trouble, so he joined the utopian socialist Betekov circle, a tightly knit community which helped him to survive. When the circle dissolved, Dostoevsky befriended Apollon Maykov and his brother Valerian. In 1846, on the recommendation of the poet Aleksey Pleshcheyev,[42] he joined the Petrashevsky Circle, founded by Mikhail Petrashevsky, who had proposed social reforms in Russia. Mikhail Bakunin once wrote to Alexander Herzen that the group was "the most innocent and harmless company" and its members were "systematic opponents of all revolutionary goals and means".[43] Dostoevsky used the circle's library on Saturdays and Sundays and occasionally participated in their discussions on freedom from censorship and the abolition of serfdom.[44][45]

In 1849, the first parts of Netochka Nezvanova, a novel Dostoevsky had been planning since 1846, were published in Annals of the Fatherland, but his banishment ended the project. Dostoevsky never attempted to complete it.[46]

Siberian exile (1849–1854)[edit]





A sketch of the Petrashevsky Circle mock execution

The members of the Petrashevsky Circle were denounced to Liprandi, an official at the Ministry of Internal Affairs. Dostoevsky was accused of reading works by Belinsky, including the banned Letter to Gogol,[47] and of circulating copies of these and other works. Antonelli, the government agent who had reported the group, wrote in his statement that at least one of the papers criticised Russian politics and religion. Dostoevsky responded to these charges by declaring that he had read the essays only "as a literary monument, neither more nor less"; he spoke of "personality and human egoism" rather than of politics. Even so, he and his fellow "conspirators" were arrested on 23 April 1849 at the request of Count A. Orlov and Tsar Nicholas I, who feared a revolution like the Decembrist revolt of 1825 in Russia and the Revolutions of 1848 in Europe. The members were held in the well-defended Peter and Paul Fortress, which housed the most dangerous convicts.[48][49][50]

The case was discussed for four months by an investigative commission headed by the Tsar, with Adjutant General Ivan Nabokov, senator Prince Pavel Gagarin, Prince Vasili Dolgorukov, General Yakov Rostovtsev and General Leonty Dubelt, head of the secret police. They sentenced the members of the circle to death by firing squad, and the prisoners were taken to Semyonov Place in St Petersburg on 23 December 1849 where they were split into three-man groups. Dostoevsky was the third in the second row; next to him stood Pleshcheyev and Durov. The execution was stayed when a cart delivered a letter from the Tsar commuting the sentence. Dostoevsky later alluded to his experience of what he believed to be the last moments of his life in his 1868–1869 novel, The Idiot, where the main character tells the harrowing story of an execution by guillotine that he recently witnessed in France.

Dostoevsky served four years of exile with hard labour at a katorga prison camp in Omsk, Siberia, followed by a term of compulsory military service. After a fourteen-day sleigh ride, the prisoners reached Tobolsk, a prisoner way station. Despite the circumstances, Dostoevsky consoled the other prisoners, such as the Petrashevist Ivan Yastrzhembsky, who was surprised by Dostoevsky's kindness and eventually abandoned his decision to kill himself. In Tobolsk, the members received food and clothes from the Decembrist women, as well as several copies of the New Testament with a ten-ruble banknote inside each copy. Eleven days later, Dostoevsky reached Omsk[49][51] together with just one other member of the Petrashevsky Circle, the poet Sergei Durov.[52] Dostoevsky described his barracks:

In summer, intolerable closeness; in winter, unendurable cold. All the floors were rotten. Filth on the floors an inch thick; one could slip and fall ... We were packed like herrings in a barrel ... There was no room to turn around. From dusk to dawn it was impossible not to behave like pigs ... Fleas, lice, and black beetles by the bushel ...[53]

Classified as "one of the most dangerous convicts", Dostoevsky had his hands and feet shackled until his release. He was only permitted to read his New Testament Bible. In addition to his seizures, he had haemorrhoids, lost weight and was "burned by some fever, trembling and feeling too hot or too cold every night". The smell of the privy pervaded the entire building, and the small bathroom had to suffice for more than 200 people. Dostoevsky was occasionally sent to the military hospital, where he read newspapers and Dickens novels. He was respected by most of the other prisoners, and despised by some because of his supposedly xenophobic statements.[54][55]

Release from prison and first marriage (1854–1866)[edit]

After his release on 14 February 1854, Dostoevsky asked Mikhail to help him financially and to send him books by VicoGuizotRankeHegel and Kant.[56] The House of the Dead, based on his experience in prison, was published in 1861 in the journal Vremya ("Time") – it was the first published novel about Russian prisons.[57] Before moving in mid-March to Semipalatinsk, where he was forced to serve in the Siberian Army Corps of the Seventh Line Battalion, Dostoevsky met geographer Pyotr Semyonov and ethnographer Shokan Walikhanuli. Around November 1854, he met Baron Alexander Egorovich Wrangel, an admirer of his books, who had attended the aborted execution. They both rented houses in the Cossack Garden outside Semipalatinsk. Wrangel remarked that Dostoevsky "looked morose. His sickly, pale face was covered with freckles, and his blond hair was cut short. He was a little over average height and looked at me intensely with his sharp, grey-blue eyes. It was as if he were trying to look into my soul and discover what kind of man I was."[58][59][60]

In Semipalatinsk, Dostoevsky tutored several schoolchildren and came into contact with upper-class families, including that of Lieutenant-Colonel Belikhov, who used to invite him to read passages from newspapers and magazines. During a visit to Belikhov, Dostoevsky met the family of Alexander Ivanovich Isaev and Maria Dmitrievna Isaeva and fell in love with the latter. Alexander Isaev took a new post in Kuznetsk, where he died in August 1855. Maria and her son then moved with Dostoevsky to Barnaul. In 1856 Dostoevsky sent a letter through Wrangel to General Eduard Totleben, apologising for his activity in several utopian circles. As a result, he obtained the right to publish books and to marry, although he remained under police surveillance for the rest of his life. Maria married Dostoevsky in Semipalatinsk on 7 February 1857, even though she had initially refused his marriage proposal, stating that they were not meant for each other and that his poor financial situation precluded marriage. Their family life was unhappy and she found it difficult to cope with his seizures. Describing their relationship, he wrote: "Because of her strange, suspicious and fantastic character, we were definitely not happy together, but we could not stop loving each other; and the more unhappy we were, the more attached to each other we became". They mostly lived apart.[61] In 1859 he was released from military service because of deteriorating health and was granted permission to return to European Russia, first to Tver, where he met his brother for the first time in ten years, and then to St Petersburg.[62][63]




Dostoevsky in Paris, 1863

"A Little Hero" (Dostoevsky's only work completed in prison) appeared in a journal, but "Uncle's Dream" and "The Village of Stepanchikovo" were not published until 1860. Notes from the House of the Dead was released in Russky Mir (Russian World) in September 1860. "The Insulted and the Injured" was published in the new Vremya magazine,[d] which had been created with the help of funds from his brother's cigarette factory.[65][66][67]

Dostoevsky travelled to western Europe for the first time on 7 June 1862, visiting Cologne, Berlin, Dresden, Wiesbaden, Belgium, and Paris. In London, he met Herzen and visited the Crystal Palace. He travelled with Nikolay Strakhov through Switzerland and several North Italian cities, including Turin, Livorno, and Florence. He recorded his impressions of those trips in Winter Notes on Summer Impressions, in which he criticised capitalism, social modernisationmaterialism, Catholicism and Protestantism.[68][69]

From August to October 1863, Dostoevsky made another trip to western Europe. He met his second love, Polina Suslova, in Paris and lost nearly all his money gambling in Wiesbaden and Baden-Baden. In 1864 his wife Maria and his brother Mikhail died, and Dostoevsky became the lone parent of his stepson Pasha and the sole supporter of his brother's family. The failure of Epoch, the magazine he had founded with Mikhail after the suppression of Vremya, worsened his financial situation, although the continued help of his relatives and friends averted bankruptcy.[70][71]

Second marriage and honeymoon (1866–1871)[edit]

The first two parts of Crime and Punishment were published in January and February 1866 in the periodical The Russian Messenger,[72] attracting at least 500 new subscribers to the magazine.[73]

Dostoevsky returned to Saint Petersburg in mid-September and promised his editor, Fyodor Stellovsky, that he would complete The Gambler, a short novel focused on gambling addiction, by November, although he had not yet begun writing it. One of Dostoevsky's friends, Milyukov, advised him to hire a secretary. Dostoevsky contacted stenographer Pavel Olkhin from Saint Petersburg, who recommended his pupil, the twenty-year-old Anna Grigoryevna Snitkina. Her shorthand helped Dostoevsky to complete The Gambler on 30 October, after 26 days' work.[74][75] She remarked that Dostoevsky was of average height but always tried to carry himself erect. "He had light brown, slightly reddish hair, he used some hair conditioner, and he combed his hair in a diligent way ... his eyes, they were different: one was dark brown; in the other, the pupil was so big that you could not see its color, [this was caused by an injury]. The strangeness of his eyes gave Dostoyevsky some mysterious appearance. His face was pale, and it looked unhealthy."[76]




Memorial plaque to Dostoevsky in Baden-Baden

On 15 February 1867 Dostoevsky married Snitkina in Trinity Cathedral, Saint Petersburg. The 7,000 rubles he had earned from Crime and Punishment did not cover their debts, forcing Anna to sell her valuables. On 14 April 1867, they began a delayed honeymoon in Germany with the money gained from the sale. They stayed in Berlin and visited the Gemäldegalerie Alte Meister in Dresden, where he sought inspiration for his writing. They continued their trip through Germany, visiting FrankfurtDarmstadtHeidelberg and Karlsruhe. They spent five weeks in Baden-Baden, where Dostoevsky had a quarrel with Turgenev and again lost much money at the roulette table.[77] At one point, his wife was reportedly forced to pawn her underwear.[78] The couple travelled on to Geneva.

In September 1867, Dostoevsky began work on The Idiot, and after a prolonged planning process that bore little resemblance to the published novel, he eventually managed to write the first 100 pages in only 23 days; the serialisation began in The Russian Messenger in January 1868.





Plaque for baby Sofya

Their first child, Sofya, had been conceived in Baden-Baden, and was born in Geneva on 5 March 1868. The baby died of pneumonia three months later, and Anna recalled how Dostoevsky "wept and sobbed like a woman in despair".[79] Sofya was buried at the Cimetière des Rois (Cemetery of Kings), which is considered the Genevan Panthéon. The grave was later dissolved but in 1986 the International Dostoevsky Society donated a commemorative plaque.[80]

The couple moved from Geneva to Vevey and then to Milan before continuing to Florence. The Idiot was completed there in January 1869, the final part appearing in The Russian Messenger in February 1869.[81][82] Anna gave birth to their second daughter, Lyubov, on 26 September 1869 in Dresden. In April 1871, Dostoevsky made a final visit to a gambling hall in Wiesbaden. Anna claimed that he stopped gambling after the birth of their second daughter, but this is a subject of debate.[e]

After hearing news that the socialist revolutionary group "People's Vengeance" had murdered one of its own members, Ivan Ivanov, on 21 November 1869, Dostoevsky began writing Demons.[85] In 1871, Dostoevsky and Anna travelled by train to Berlin. During the trip, he burnt several manuscripts, including those of The Idiot, because he was concerned about potential problems with customs. The family arrived in Saint Petersburg on 8 July, marking the end of a honeymoon (originally planned for three months) that had lasted over four years.[86][87]

Back in Russia (1871–1875)[edit]





Dostoevsky (left) in the Haymarket, 21/22 March 1874

Back in Russia in July 1871, the family was again in financial trouble and had to sell their remaining possessions. Their son Fyodor was born on 16 July, and they moved to an apartment near the Institute of Technology soon after. They hoped to cancel their large debts by selling their rental house in Peski, but difficulties with the tenant resulted in a relatively low selling price, and disputes with their creditors continued. Anna proposed that they raise money on her husband's copyrights and negotiate with the creditors to pay off their debts in installments.[88][89]

Dostoevsky revived his friendships with Maykov and Strakhov and made new acquaintances, including church politician Terty Filipov and the brothers Vsevolod and Vladimir SolovyovKonstantin Pobedonostsev, future Imperial High Commissioner of the Most Holy Synod, influenced Dostoevsky's political progression to conservatism. Around early 1872 the family spent several months in Staraya Russa, a town known for its mineral spa. Dostoevsky's work was delayed when Anna's sister Maria Svatkovskaya died on 1 May 1872, from either typhus or malaria,[90] and Anna developed an abscess on her throat.[88][91]





Dostoevsky, 1876

The family returned to St Petersburg in September. Demons was finished on 26 November and released in January 1873 by the "Dostoevsky Publishing Company", which was founded by Dostoevsky and his wife. Although they accepted only cash payments and the bookshop was in their own apartment, the business was successful, and they sold around 3,000 copies of Demons. Anna managed the finances. Dostoevsky proposed that they establish a new periodical, which would be called A Writer's Diary and would include a collection of essays, but funds were lacking, and the Diary was published in Vladimir Meshchersky's The Citizen, beginning on 1 January, in return for a salary of 3,000 rubles per year. In the summer of 1873, Anna returned to Staraya Russa with the children, while Dostoevsky stayed in St Petersburg to continue with his Diary.[92][93]

In March 1874, Dostoevsky left The Citizen because of the stressful work and interference from the Russian bureaucracy. In his fifteen months with The Citizen, he had been taken to court twice: on 11 June 1873 for citing the words of Prince Meshchersky without permission, and again on 23 March 1874. Dostoevsky offered to sell a new novel he had not yet begun to write to The Russian Messenger, but the magazine refused. Nikolay Nekrasov suggested that he publish A Writer's Diary in Notes of the Fatherland; he would receive 250 rubles for each printer's sheet – 100 more than the text's publication in The Russian Messenger would have earned. Dostoevsky accepted. As his health began to decline, he consulted several doctors in St Petersburg and was advised to take a cure outside Russia. Around July, he reached Ems and consulted a physician, who diagnosed him with acute catarrh. During his stay he began The Adolescent. He returned to Saint Petersburg in late July.[94][95]

Anna proposed that they spend the winter in Staraya Russa to allow Dostoevsky to rest, although doctors had suggested a second visit to Ems because his health had previously improved there. On 10 August 1875 his son Alexey was born in Staraya Russa, and in mid-September the family returned to Saint Petersburg. Dostoevsky finished The Adolescent at the end of 1875, although passages of it had been serialised in Notes of the Fatherland since January. The Adolescent chronicles the life of Arkady Dolgoruky, the illegitimate child of the landowner Versilov and a peasant mother. It deals primarily with the relationship between father and son, which became a frequent theme in Dostoevsky's subsequent works.[96][97]

Last years (1876–1881)[edit]

In early 1876, Dostoevsky continued work on his Diary. The book includes numerous essays and a few short stories about society, religion, politics and ethics. The collection sold more than twice as many copies as his previous books. Dostoevsky received more letters from readers than ever before, and people of all ages and occupations visited him. With assistance from Anna's brother, the family bought a dacha in Staraya Russa. In the summer of 1876, Dostoevsky began experiencing shortness of breath again. He visited Ems for the third time and was told that he might live for another 15 years if he moved to a healthier climate. When he returned to Russia, Tsar Alexander II ordered Dostoevsky to visit his palace to present the Diary to him, and he asked him to educate his sons, Sergey and Paul. This visit further increased Dosteyevsky's circle of acquaintances. He was a frequent guest in several salons in Saint Petersburg and met many famous people, including Countess Sophia TolstayaYakov PolonskySergei WitteAlexey SuvorinAnton Rubinstein and Ilya Repin.[98][99]

Dostoevsky's health declined further, and in March 1877 he had four epileptic seizures. Rather than returning to Ems, he visited Maly Prikol, a manor near Kursk. While returning to St Petersburg to finalise his Diary, he visited Darovoye, where he had spent much of his childhood. In December he attended Nekrasov's funeral and gave a speech. He was appointed an honorary member of the Russian Academy of Sciences, from which he received an honorary certificate in February 1879. He declined an invitation to an international congress on copyright in Paris after his son Alyosha had a severe epileptic seizure and died on 16 May. The family later moved to the apartment where Dostoevsky had written his first works. Around this time, he was elected to the board of directors of the Slavic Benevolent Society in Saint Petersburg. That summer, he was elected to the honorary committee of the Association Littéraire et Artistique Internationale, whose members included Victor HugoIvan TurgenevPaul HeyseAlfred TennysonAnthony TrollopeHenry LongfellowRalph Waldo Emerson and Leo Tolstoy. Dostoevsky made his fourth and final visit to Ems in early August 1879. He was diagnosed with early-stage pulmonary emphysema, which his doctor believed could be successfully managed, but not cured.[100][101]





Dostoevsky's funeral

On 3 February 1880 Dostoevsky was elected vice-president of the Slavic Benevolent Society, and he was invited to speak at the unveiling of the Pushkin memorial in Moscow. On 8 June he delivered his speech, giving an impressive performance that had a significant emotional impact on his audience. His speech was met with thunderous applause, and even his long-time rival Turgenev embraced him. Konstantin Staniukovich praised the speech in his essay "The Pushkin Anniversary and Dostoevsky's Speech" in The Business, writing that "the language of Dostoevsky's [Pushkin Speech] really looks like a sermon. He speaks with the tone of a prophet. He makes a sermon like a pastor; it is very deep, sincere, and we understand that he wants to impress the emotions of his listeners."[102] The speech was criticised later by liberal political scientist Alexander Gradovsky, who thought that Dostoevsky idolised "the people",[103] and by conservative thinker Konstantin Leontiev, who, in his essay "On Universal Love", compared the speech to French utopian socialism.[104] The attacks led to a further deterioration in his health.[105][106]

Death[edit]





Dostoevsky on his bier, drawing by Ivan Kramskoi, 1881




Dostoevsky's grave in Saint Petersburg

On 6 February [O.S. 25 January] 1881, while searching for members of the terrorist organisation Narodnaya Volya ("The People's Will") who would soon assassinate Tsar Alexander II, the Tsar's secret police executed a search warrant in the apartment of one of Dostoevsky's neighbours.[citation needed] On the following day, Dostoevsky suffered a pulmonary haemorrhage. Anna denied that the search had caused it, saying that the haemorrhage had occurred after her husband had been looking for a dropped pen holder.[f] After another haemorrhage, Anna called the doctors, who gave a poor prognosis. A third haemorrhage followed shortly afterwards.[110][111] While seeing his children before dying, Dostoevsky requested that the parable of the Prodigal Son be read to his children. The profound meaning of this request is pointed out by Frank:

It was this parable of transgression, repentance, and forgiveness that he wished to leave as a last heritage to his children, and it may well be seen as his own ultimate understanding of the meaning of his life and the message of his work.[112]

 

Among Dostoevsky's last words was his quotation of Matthew 3:14–15: "But John forbad him, saying, I have a need to be baptised of thee, and comest thou to me? And Jesus answering said unto him, Suffer it to be so now: for thus it becometh us to fulfil all righteousness", and he finished with "Hear now—permit it. Do not restrain me!".[113] His last words to his wife Anna were: "Remember, Anya, I have always loved you passionately and have never been unfaithful to you ever, even in my thoughts!"[114] When he died, his body was placed on a table, following Russian custom. He was interred in the Tikhvin Cemetery at the Alexander Nevsky Convent,[115] near his favourite poets, Nikolay Karamzin and Vasily Zhukovsky. It is unclear how many attended his funeral. According to one reporter, more than 100,000 mourners were present, while others describe attendance between 40,000 and 50,000. His tombstone is inscribed with lines from the New Testament:[110][116]

Verily, verily, I say unto you, Except a corn of wheat fall into the ground and die, it abideth alone: but if it dies, it bringeth forth much fruit.

— John 12:24

Personal life[edit]

Extramarital affairs[edit]

Dostoevsky had his first known affair with Avdotya Yakovlevna, whom he met in the Panayev circle in the early 1840s. He described her as educated, interested in literature, and a femme fatale.[117] He admitted later that he was uncertain about their relationship.[118] According to Anna Dostoevskaya's memoirs, Dostoevsky once asked his sister's sister-in-law, Yelena Ivanova, whether she would marry him, hoping to replace her mortally ill husband after he died, but she rejected his proposal.[119]

Dostoevsky and Apollonia (Polina) Suslova had a short but intimate affair, which peaked in the winter of 1862–1863. Suslova's dalliance with a Spaniard in late spring and Dostoevsky's gambling addiction and age ended their relationship. He later described her in a letter to Nadezhda Suslova as a "great egoist. Her egoism and her vanity are colossal. She demands everything of other people, all the perfections, and does not pardon the slightest imperfection in the light of other qualities that one may possess", and later stated "I still love her, but I do not want to love her any more. She doesn't deserve this love ..."[61] In 1858 Dostoevsky had a romance with comic actress Aleksandra Ivanovna Schubert. Although she divorced Dostoevsky's friend Stepan Yanovsky, she would not live with him. Dostoevsky did not love her either, but they were probably good friends. She wrote that he "became very attracted to me".[120][121]

Through a worker in Epoch, Dostoevsky learned of the Russian-born Martha Brown (née Elizaveta Andreyevna Chlebnikova), who had had affairs with several westerners. Her relationship with Dostoevsky is known only through letters written between November 1864 and January 1865.[122][123] In 1865, Dostoevsky met Anna Korvin-Krukovskaya. Their relationship is not verified; Anna Dostoevskaya spoke of a good affair, but Korvin-Krukovskaya's sister, the mathematician Sofia Kovalevskaya, thought that Korvin-Krukovskaya had rejected him.[124]

Political beliefs[edit]

In his youth, Dostoevsky enjoyed reading Nikolai Karamzin's History of the Russian State, which praised conservatism and Russian independence, ideas that Dostoevsky would embrace later in life. Before his arrest for participating in the Petrashevsky Circle in 1849, Dostoevsky remarked, "As far as I am concerned, nothing was ever more ridiculous than the idea of a republican government in Russia." In an 1881 edition of his Diaries, Dostoevsky stated that the Tsar and the people should form a unity: "For the people, the tsar is not an external power, not the power of some conqueror ... but a power of all the people, an all-unifying power the people themselves desired."[125]

While critical of serfdom, Dostoevsky was skeptical about the creation of a constitution, a concept he viewed as unrelated to Russia's history. He described it as a mere "gentleman's rule" and believed that "a constitution would simply enslave the people". He advocated social change instead, for example removal of the feudal system and a weakening of the divisions between the peasantry and the affluent classes. His ideal was a utopian, Christianized Russia where "if everyone were actively Christian, not a single social question would come up ... If they were Christians they would settle everything".[126] He thought democracy and oligarchy were poor systems; of France he wrote, "the oligarchs are only concerned with the interest of the wealthy; the democrats, only with the interest of the poor; but the interests of society, the interest of all and the future of France as a whole—no one there bothers about these things."[126] He maintained that political parties ultimately led to social discord. In the 1860s, he discovered Pochvennichestvo, a movement similar to Slavophilism in that it rejected Europe's culture and contemporary philosophical movements, such as nihilism and materialism. Pochvennichestvo differed from Slavophilism in aiming to establish, not an isolated Russia, but a more open state modelled on the Russia of Peter the Great.[126]

In his incomplete article "Socialism and Christianity", Dostoevsky claimed that civilisation ("the second stage in human history") had become degraded, and that it was moving towards liberalism and losing its faith in God. He asserted that the traditional concept of Christianity should be recovered. He thought that contemporary western Europe had "rejected the single formula for their salvation that came from God and was proclaimed through revelation, 'Thou shalt love thy neighbour as thyself', and replaced it with practical conclusions such as, 'Chacun pour soi et Dieu pour tous' [Every man for himself and God for all], or "scientific" slogans like 'the struggle for survival.'"[125] He considered this crisis to be the consequence of the collision between communal and individual interests, brought about by a decline in religious and moral principles.

Dostoevsky distinguished three "enormous world ideas" prevalent in his time: Roman Catholicism, Protestantism and (Russian) Orthodoxy. He claimed that Catholicism had continued the tradition of Imperial Rome and had thus become anti-Christian and proto-socialist, inasmuch as the Church's interest in political and mundane affairs led it to abandon the idea of Christ. For Dostoevsky, socialism was "the latest incarnation of the Catholic idea" and its "natural ally".[127] He found Protestantism self-contradictory and claimed that it would ultimately lose power and spirituality. He deemed (Russian) Orthodoxy to be the ideal form of Christianity.

For all that, to place Dostoevsky politically is not that simple, but: as a Christian, he rejected atheistic socialism; as a traditionalist, he rejected the destruction of the institutions; and, as a pacifist, he rejected any violent method or upheaval led by either progressives or reactionaries. He supported private property and business rights, and did not agree with many criticisms of the free market from the socialist utopians of his time.[128][129]

During the Russo-Turkish War, Dostoevsky asserted that war might be necessary if salvation were to be granted. He wanted the Muslim Ottoman Empire eliminated and the Christian Byzantine Empire restored, and he hoped for the liberation of Balkan Slavs and their unification with the Russian Empire.[125]

Ethnic beliefs[edit]

Many characters in Dostoevsky's works, including Jews, have been described as displaying negative stereotypes.[130] In a letter to Arkady Kovner from 1877, a Jew who had accused Dostoevsky of antisemitism, he replied with the following:

"I am not an enemy of the Jews at all and never have been. But as you say, its 40-century existence proves that this tribe has exceptional vitality, which would not help, during the course of its history, taking the form of various Status in Statu ... how can they fail to find themselves, even if only partially, at variance with the indigenous population – the Russian tribe?"[131]

Dostoevsky held to a Pan Slavic ideology that was conditioned by the Ottoman occupations of Eastern Europe. In 1876, the Slavic populations of Serbia and Bulgaria rose up against their Ottoman overlords, but the rebellion was put down. In the process, an estimated 12,000 people were killed. In his diaries, he scorned Westerners and those who were against the Pan Slavic movement. This ideology was motivated in part by the desire to promote a common Orthodox Christian heritage, which he saw as both unifying as well as a force for liberation.[132]

Religious beliefs[edit]





The New Testament that Dostoevsky took with him to prison in Siberia

Dostoevsky was an Orthodox Christian[133] who was raised in a religious family and knew the Gospel from a very young age.[134] He was influenced by the Russian translation of Johannes Hübner's One Hundred and Four Sacred Stories from the Old and New Testaments Selected for Children (partly a German bible for children and partly a catechism).[135][134][136] He attended Sunday liturgies from an early age and took part in annual pilgrimages to the St. Sergius Trinity Monastery.[137] A deacon at the hospital gave him religious instruction.[136] Among his most cherished childhood memories were reciting prayers in front of guests and reading passages from the Book of Job that impressed him while "still almost a child."[138]

According to an officer at the military academy, Dostoevsky was profoundly religious, followed Orthodox practice, and regularly read the Gospels and Heinrich Zschokke's Die Stunden der Andacht ("Hours of Devotion"), which "preached a sentimental version of Christianity entirely free from dogmatic content and with a strong emphasis on giving Christian love a social application." This book may have prompted his later interest in Christian socialism.[139] Through the literature of Hoffmann, Balzac, Eugène Sue, and Goethe, Dostoevsky created his own belief system, similar to Russian sectarianism and the Old Belief.[139] After his arrest, aborted execution, and subsequent imprisonment, he focused intensely on the figure of Christ and on the New Testament: the only book allowed in prison.[140] In a January 1854 letter to the woman who had sent him the New Testament, Dostoevsky wrote that he was a "child of unbelief and doubt up to this moment, and I am certain that I shall remain so to the grave." He also wrote that "even if someone were to prove to me that the truth lay outside Christ, I should choose to remain with Christ rather than with the truth."[141]

In Semipalatinsk, Dostoevsky revived his faith by looking frequently at the stars. Wrangel said that he was "rather pious, but did not often go to church, and disliked priests, especially the Siberian ones. But he spoke about Christ ecstatically." Two pilgrimages and two works by Dmitri Rostovsky, an archbishop who influenced Ukrainian and Russian literature by composing groundbreaking religious plays, strengthened his beliefs.[142] Through his visits to western Europe and discussions with Herzen, Grigoriev, and Strakhov, Dostoevsky discovered the Pochvennichestvo movement and the theory that the Catholic Church had adopted the principles of rationalismlegalismmaterialism, and individualism from ancient Rome and had passed on its philosophy to Protestantism and consequently to atheistic socialism.[143]

Themes and style[edit]

Main article: Themes in Fyodor Dostoevsky's writings




Manuscript of Demons

Dostoevsky's canon includes novels, novellas, novelettes, short stories, essays, pamphletslimericksepigrams and poems. He wrote more than 700 letters, a dozen of which are lost.[144]

Dostoevsky expressed religious, psychological, and philosophical ideas in his writings. His works explore such themes as suicide, poverty, human manipulation, and morality. Psychological themes include dreaming, first seen in "White Nights",[145] and the father-son relationship, beginning in The Adolescent.[146] Most of his works demonstrate a vision of the chaotic sociopolitical structure of contemporary Russia.[147] His early works viewed society (for example, the differences between poor and rich) through the lens of literary realism and naturalism. The influences of other writers, particularly evident in his early works, led to accusations of plagiarism,[148][149] but his style gradually became more individual. After his release from prison, Dostoevsky incorporated religious themes, especially those of Russian Orthodoxy, into his writing. Elements of gothic fiction,[150] romanticism,[151] and satire[152] are observable in some of his books. He frequently used autobiographical or semi-autobiographical details.

An important stylistic element in Dostoevsky's writing is polyphony, the simultaneous presence of multiple narrative voices and perspectives.[153] Kornelije Kvas wrote that Bakhtin's theory of "the polyphonic novel and Dostoevsky’s dialogicness of narration postulates the non-existence of the 'final' word, which is why the thoughts, emotions and experiences of the world of the narrator and his/her characters are reflected through the words of another, with which they can never fully blend."[154]

Legacy[edit]

Reception and influence[edit]






Dostoevsky monument in Dresden (Germany)

Dostoevsky is regarded as one of the greatest and most influential novelists of the Golden Age of Russian literature.[155] Leo Tolstoy admired Dostoevsky's works and considered his novels magnificent (correspondingly, Dostoevsky admired Tolstoy as well).[156] Albert Einstein put him above the mathematician Carl Friedrich Gauss, calling him a "great religious writer" who explores "the mystery of spiritual existence".[157] Sigmund Freud ranked Dostoevsky second only to Shakespeare as a creative writer.[158] Friedrich Nietzsche at one point called Dostoevsky "the only psychologist ... from whom I had something to learn; he ranks among the most beautiful strokes of fortune in my life." [159][160] Hermann Hesse enjoyed Dostoevsky's work and cautioned that to read him is like a "glimpse into the havoc".[161] The Norwegian novelist Knut Hamsun wrote that "no one has analyzed the complicated human structure as Dostoyevsky. His psychologic sense is overwhelming and visionary."[162] The Russian literary theorist Mikhail Bakhtin's analysis of Dostoevsky came to be at the foundation of his theory of the novel. Bakhtin argued that Dostoevsky's use of multiple voices was a major advancement in the development of the novel as a genre.[153]

In his posthumous collection of sketches A Moveable FeastErnest Hemingway stated that in Dostoevsky "there were things believable and not to be believed, but some so true that they changed you as you read them; frailty and madness, wickedness and saintliness, and the insanity of gambling were there to know".[163] James Joyce praised Dostoevsky's prose: "... he is the man more than any other who has created modern prose, and intensified it to its present-day pitch. It was his explosive power which shattered the Victorian novel with its simpering maidens and ordered commonplaces; books which were without imagination or violence."[164] In her essay The Russian Point of ViewVirginia Woolf said, "Out of Shakespeare there is no more exciting reading".[165] Franz Kafka called Dostoevsky his "blood-relative"[166] and was heavily influenced by his works, particularly The Brothers Karamazov and Crime and Punishment, both of which profoundly influenced The Trial.[167] Sigmund Freud called The Brothers Karamazov "the most magnificent novel ever written".[168] Modern cultural movements such as the surrealists, the existentialists and the Beats cite Dostoevsky as an influence,[169] and he is cited as the forerunner of Russian symbolism,[170] existentialism,[171] expressionism[172] and psychoanalysis.[173] In her essay What Is Romanticism?, Russian-American author Ayn Rand wrote that Dostoevsky was one of the two greatest novelists (the other being Victor Hugo).[174] Argentinian writer Julio Cortázar also mentions Dostoevsky in his novel Hopscotch.

Honours[edit]





Soviet Union stamp, 1971

In 1956 an olive-green postage stamp dedicated to Dostoevsky was released in the Soviet Union, with a print run of 1,000 copies.[175] A Dostoevsky Museum was opened on 12 November 1971 in the apartment where he wrote his first and final novels.[176] A crater on Mercury was named after him in 1979, and a minor planet discovered in 1981 by Lyudmila Karachkina was named 3453 Dostoevsky. Music critic and broadcaster Artemy Troitsky has hosted the radio show "FM Достоевский" (FM Dostoevsky) since 1997.[177] J.M. Coetzee featured Dostoevsky as the protagonist in his 1997 novel The Master of Petersburg. The famous Malayalam novel Oru Sankeerthanam Pole by Perumbadavam Sreedharan deals with the life of Dostoevsky and his love affair with Anna.[178] Viewers of the TV show Name of Russia voted him the ninth greatest Russian of all time, just after Dmitry Mendeleev, and just ahead of ruler Ivan IV.[179] An Eagle Award-winning TV series directed by Vladimir Khotinenko about Dostoevsky's life was screened in 2011.

Numerous memorials were inaugurated in cities and regions such as Moscow, Saint Petersburg, Novosibirsk, Omsk, Semipalatinsk, Kusnetsk, Darovoye, Staraya Russa, LyublinoTallinnDresden, Baden-Baden and Wiesbaden. The Dostoyevskaya metro station in Saint Petersburg was opened on 30 December 1991, and the station of the same name in Moscow was opened on 19 June 2010, the 75th anniversary of the Moscow Metro. The Moscow station is decorated with murals by artist Ivan Nikolaev depicting scenes from Dostoevsky's works, such as controversial suicides.[180][181]

In 2021, Kazakhstan celebrated the 200th anniversary of Dostoyevsky's birth.[182]

Criticism[edit]

Dostoevsky's work did not always gain a positive reception. Some critics, such as Nikolay DobrolyubovIvan Bunin and Vladimir Nabokov, viewed his writing as excessively psychological and philosophical rather than artistic. Others found fault with chaotic and disorganised plots, and others, like Turgenev, objected to "excessive psychologising" and too-detailed naturalism. His style was deemed "prolix, repetitious and lacking in polish, balance, restraint and good taste". Saltykov-ShchedrinNikolay Mikhaylovsky and others criticised his puppet-like characters, most prominently in The IdiotDemons (The PossessedThe Devils)[183] and The Brothers Karamazov. These characters were compared to those of Hoffmann, an author whom Dostoevsky admired.[184]

Basing his estimation on stated criteria of enduring art and individual genius, Nabokov judges Dostoevsky "not a great writer, but rather a mediocre one—with flashes of excellent humour but, alas, with wastelands of literary platitudes in between". Nabokov complains that the novels are peopled by "neurotics and lunatics" and states that Dostoevsky's characters do not develop: "We get them all complete at the beginning of the tale and so they remain." He finds the novels full of contrived "surprises and complications of plot", which are effective when first read, but on second reading, without the shock and benefit of these surprises, appear loaded with "glorified cliché".[185] The Scottish poet and critic Edwin Muir, however, addressed this criticism, noting that "regarding the 'oddness' of Dostoevsky's characters, it has been pointed out that they perhaps only seem 'pathological', whereas in reality they are 'only visualized more clearly than any figures in imaginative literature'.[186]

Reputation[edit]

Dostoevsky's books have been translated into more than 170 languages.[187] The German translator Wilhelm Wolfsohn published one of the first translations, parts of Poor Folk, in an 1846–1847 magazine,[188] and a French translation followed. French, German and Italian translations usually came directly from the original, while English translations were second-hand and of poor quality.[189] The first English translations were by Marie von Thilo in 1881, but the first highly regarded ones were produced between 1912 and 1920 by Constance Garnett.[190] Her flowing and easy translations helped popularise Dostoevsky's novels in anglophone countries, and Bakthin's Problems of Dostoevsky's Creative Art (1929) (republished and revised as Problems of Dostoevsky's Poetics in 1963) provided further understanding of his style.[191]

Dostoevsky's works were interpreted in film and on stage in many different countries. Princess Varvara Dmitrevna Obolenskaya was among the first to propose staging Crime and Punishment. Dostoevsky did not refuse permission, but he advised against it, as he believed that "each art corresponds to a series of poetic thoughts, so that one idea cannot be expressed in another non-corresponding form". His extensive explanations in opposition to the transposition of his works into other media were groundbreaking in fidelity criticism. He thought that just one episode should be dramatised, or an idea should be taken and incorporated into a separate plot.[192] According to critic Alexander Burry, some of the most effective adaptions are Sergei Prokofiev's opera The GamblerLeoš Janáček's opera From the House of the DeadAkira Kurosawa's film The Idiot and Andrzej Wajda's film The Possessed.[193]

After the 1917 Russian Revolution, passages of Dostoevsky books were sometimes shortened, although only two books were censored: Demons[194] and Diary of a Writer.[195] His philosophy, particularly in Demons, was deemed anti-capitalist but also anti-Communist and reactionary.[196][197] According to historian Boris Ilizarov, Stalin read Dostoevsky's The Brothers Karamazov several times.[198]

Works[edit]

Dostoevsky's works of fiction include 15 novels and novellas, 17 short stories, and 5 translations. Many of his longer novels were first published in serialised form in literary magazines and journals. The years given below indicate the year in which the novel's final part or first complete book edition was published. In English many of his novels and stories are known by different titles.

Major works[edit]

Poor Folk[edit]

Main article: Poor Folk

Poor Folk is an epistolary novel that describes the relationship between the small, elderly official Makar Devushkin and the young seamstress Varvara Dobroselova, remote relatives who write letters to each other. Makar's tender, sentimental adoration for Varvara and her confident, warm friendship for him explain their evident preference for a simple life, although it keeps them in humiliating poverty. An unscrupulous merchant finds the inexperienced girl and hires her as his housewife and guarantor. He sends her to a manor somewhere on a steppe, while Makar alleviates his misery and pain with alcohol.

The story focuses on poor people who struggle with their lack of self-esteem. Their misery leads to the loss of their inner freedom, to dependence on the social authorities, and to the extinction of their individuality. Dostoevsky shows how poverty and dependence are indissolubly aligned with deflection and deformation of self-esteem, combining inward and outerward suffering.[199]

Notes from Underground[edit]

Main article: Notes from Underground

Notes from Underground is split into two stylistically different parts, the first essay-like, the second in narrative style. The protagonist and first-person narrator is an unnamed 40-year-old civil servant known as The Underground Man. The only known facts about his situation are that he has quit the service, lives in a basement flat on the outskirts of Saint Petersburg and finances his livelihood from a modest inheritance.

The first part is a record of his thoughts about society and his character. He describes himself as vicious, squalid and ugly; the chief focuses of his polemic are the "modern human" and his vision of the world, which he attacks severely and cynically, and towards which he develops aggression and vengefulness. He considers his own decline natural and necessary. Although he emphasises that he does not intend to publish his notes for the public, the narrator appeals repeatedly to an ill-described audience, whose questions he tries to address.

In the second part he describes scenes from his life that are responsible for his failure in personal and professional life and in his love life. He tells of meeting old school friends, who are in secure positions and treat him with condescension. His aggression turns inward on to himself and he tries to humiliate himself further. He presents himself as a possible saviour to the poor prostitute Lisa, advising her to reject self-reproach when she looks to him for hope. Dostoevsky added a short commentary saying that although the storyline and characters are fictional, such things were inevitable in contemporary society.

The Underground Man was very influential on philosophers. His alienated existence from the mainstream influenced modernist literature.[200][201]

Crime and Punishment[edit]

Main article: Crime and Punishment

The novel Crime and Punishment has received both critical and popular acclaim, and is often cited as Dostoevsky's magnum opus.[202][203][204][205][206] To this date, Crime and Punishment remains one of the most influential and widely read novels in Russian literature.[207]

The novel describes the fictional Rodion Raskolnikov's life, from the murder of a pawnbroker and her sister, through spiritual regeneration with the help and love of Sonya (a "hooker with a heart of gold"), to his sentence in Siberia. Strakhov liked the novel, remarking that "Only Crime and Punishment was read in 1866" and that Dostoevsky had managed to portray a Russian person aptly and realistically.[208] In contrast, Grigory Eliseev of the radical magazine The Contemporary called the novel a "fantasy according to which the entire student body is accused without exception of attempting murder and robbery".[209] Richard Louire, writing for The New York Times, praised the book and stated that the novel changed his life.[210] In an article for the Encyclopaedia Britannica, Patricia Bauer argued that Crime and Punishment is both "a masterpiece" and "one of the finest studies of the psychopathology of guilt written in any language."[211]

The Idiot[edit]

Main article: The Idiot

The novel's protagonist, the 26-year-old Prince Myshkin, returns to Russia after several years at a Swiss sanatorium. Scorned by Saint Petersburg society for his trusting nature and naivety, he finds himself at the center of a struggle between a beautiful kept woman, Nastasya, and a jealous but pretty young girl, Aglaya, both of whom win his affection. Unfortunately, Myshkin's goodness precipitates disaster, leaving the impression that, in a world obsessed with money, power and sexual conquest, a sanatorium may be the only place for a saint. Myshkin is the personification of a "relatively beautiful man", namely Christ. Coming "from above" (the Swiss mountains), he physically resembles common depictions of Jesus Christ: slightly larger than average, with thick, blond hair, sunken cheeks and a thin, almost entirely white goatee. Like Christ, Myshkin is a teacher, confessor and mysterious outsider. Passions such as greed and jealousy are alien to him. In contrast to those around him, he puts no value on money and power. He feels compassion and love, sincerely, without judgment. His relationship with the immoral Nastasya is obviously inspired by Christ's relationship with Mary Magdalene. He is called "Idiot" because of such differences.[86][212]

Demons[edit]

Main article: Demons (Dostoevsky novel)

The story of Demons (sometimes also titled The Possessed or The Devils)[183] is based largely on the murder of Ivan Ivanov by "People's Vengeance" members in 1869. It was influenced by the Book of Revelation. The secondary characters, Pyotr and Stepan Verkhovensky, are based on Sergei Nechayev and Timofey Granovsky respectively.[213] The novel takes place in a provincial Russian setting, primarily on the estates of Stepan Verkhovensky and Varvara Stavrogina. Stepan's son Pyotr is an aspiring revolutionary conspirator who attempts to organise revolutionaries in the area. He considers Varvara's son Nikolai central to his plot, because he thinks that Nikolai lacks sympathy for mankind. Pyotr gathers conspirators such as the philosophising Shigalyov, the suicidal Kirillov and the former military man Virginsky. He schemes to consolidate their loyalty to him and each other by murdering Ivan Shatov, a fellow conspirator. Pyotr plans to have Kirillov, who is committed to killing himself, take credit for the murder in his suicide note. Kirillov complies and Pyotr murders Shatov, but his scheme goes awry. Pyotr escapes, but the remainder of his aspiring revolutionary crew is arrested. In the denouement, Nikolai kills himself, tortured by his own misdeeds.

The Brothers Karamazov[edit]

Main article: The Brothers Karamazov

At nearly 800 pages, The Brothers Karamazov is Dostoevsky's largest work. It received both critical and popular acclaim and is often cited as his magnum opus.[214] Composed of 12 "books", the novel tells the story of the novice Alyosha Karamazov, the non-believer Ivan Karamazov, and the soldier Dmitri Karamazov. The first books introduce the Karamazovs. The main plot is the death of their father Fyodor, while other parts are philosophical and religious arguments by Father Zosima to Alyosha.[215][216]

The most famous chapter is "The Grand Inquisitor", a parable told by Ivan to Alyosha about Christ's Second Coming in Seville, Spain, in which Christ is imprisoned by a ninety-year-old Catholic Grand Inquisitor. Instead of answering him, Christ gives him a kiss, and the Inquisitor subsequently releases him, telling him not to return. The tale was misunderstood as a defence of the Inquisitor, but some, such as Romano Guardini, have argued that the Christ of the parable was Ivan's own interpretation of Christ, "the idealistic product of the unbelief". Ivan, however, has stated that he is against Christ. Most contemporary critics and scholars agree that Dostoevsky is attacking Roman Catholicism and socialist atheism, both represented by the Inquisitor. He warns the readers against a terrible revelation in the future, referring to the Donation of Pepin around 750 and the Spanish Inquisition in the 16th century, which in his view corrupted true Christianity.[217][215][216]

Bibliography[edit]

Main article: Fyodor Dostoevsky bibliography

Novels and novellas[edit]


Short stories[edit]

Essay collections[edit]

Translations[edit]

Personal letters[edit]

  • (1912) Letters of Fyodor Michailovitch Dostoevsky to His Family and Friends by Fyodor Mikhailovich Dostoevsky (Author), translator Ethel Colburn Mayne Kessinger Publishing, LLC (26 May 2006) ISBN 978-1-4286-1333-1

Posthumously published notebooks[edit]


See also[edit]


References[edit]

Notes[edit]

  1. ^ His name has been variously transcribed into English, his first name sometimes being rendered as Theodore or Fedor.
  2. ^ Before the postrevolutionary orthographic reform which, among other things, replaced the Cyrillic letter Ѳ with Ф, Dostoevsky's name was written Ѳедоръ Михайловичъ Достоевскій.
  3. ^ In Old Style dates: 30 October 1821 – 28 January 1881
  4. ^ Time magazine was a popular periodical with more than 4,000 subscribers before it was closed on 24 May 1863 by the Tsarist Regime after publishing an essay by Nikolay Strakhov about the Polish revolt in RussiaVremya and its 1864 successor Epokha expressed the philosophy of the conservative and Slavophile movement Pochvennichestvo, supported by Dostoevsky during his term of imprisonment and in the following years.[64]
  5. ^ Another reason for his abstinence might have been the closure of casinos in Germany in 1872 and 1873 (it was not until the rise of Adolf Hitler that they were reopened)[83] or his entering a synagogue that he confused with a gambling hall. According to biographer Joseph Frank, Dostoevsky took that as a sign not to gamble any more.[84]
  6. ^ The haemorrhage could also have been triggered by heated disputes with his sister Vera about his aunt Aleksandra Kumanina's estate, which was settled on 30 March and discussed in the St Petersburg City Court on 24 July 1879.[107][108] Anna later acquired a part of his estate consisting of around 185 desiatina (around 500 acres or 202 ha) of forest and 92 desiatina of farmland.[109]



The Gambler (novel)

From Wikipedia, the free encyclopedia

Jump to navigation


Jump to search


The Gambler


Title page of first edition. Note the archaic spelling ИГРОКЪ

AuthorFyodor DostoevskyOriginal titleИгрокъ (modern spelling without ъ)CountryRussian EmpireLanguageRussianGenreNovelSet in"Roulettenbad", Grand Duchy of Hesse, 1863PublisherFyodor StellovskyPublication date1866Published in English1887Media typePrint (Hardback & Paperback)Pages191Dewey Decimal891.733LC ClassPG3326 .I4Preceded byCrime and Punishment Followed byThe Idiot TextThe Gambler at Wikisource

The Gambler (Russian: Игрокъ, romanizedIgrokmodern spelling Игрок) is a short novel by Fyodor Dostoevsky about a young tutor in the employment of a formerly wealthy Russian general. The novella reflects Dostoevsky's own addiction to roulette, which was in more ways than one the inspiration for the book: Dostoevsky completed the novella in 1866 under a strict deadline to pay off gambling debts.[1]

Contents

Inspiration[edit]

The Gambler treated a subject Fyodor Dostoevsky himself was familiar with: gambling. Fyodor Dostoevsky gambled for the first time at the tables at Wiesbaden in 1863.[2] From that time till 1871, when his passion for gambling subsided, he played at Baden-BadenHomburg, and Saxon-les-Bains frequently, often beginning by winning a small amount of money and losing far more in the end.[2] He first mentions his interest in gambling in a letter he sent to his first wife's sister on 1 September 1863 describing his initial success:[3]

Please do not think that, in my joy over not having lost, I am showing off by saying that I possess the secret of how to win instead of losing. I really do know the secret — it is terribly silly and simple, merely a matter of keeping oneself under constant control and never getting excited, no matter how the game shifts. That's all there is to it — you just can't lose that way and are sure to win.

Within a week he lost his winnings and was forced to beg his family for money. He wrote to his brother Mikhail on 8 September 1863:[2]

And I believed in my system ... within a quarter of an hour I won 600 francs. This whetted my appetite. Suddenly I started to lose, couldn't control myself and lost everything. After that I ... took my last money, and went to play ... I was carried away by this unusual good fortune and I risked all 35 napoleons and lost them all. I had 6 napoleons d'or left to pay the landlady and for the journey. In Geneva I pawned my watch.

Fyodor Dostoevsky then agreed to a hazardous contract with F. T. Stellovsky that if he did not deliver a novel of 12 or more signatures by 1 November 1866, Stellovsky would acquire the right to publish Dostoevsky's works for nine years, until 1 November 1875, without any compensation to the writer.[2][4] He noted down parts of his story, then dictated them to one of the first stenographers in Russia and his wife-to-be, young Anna Grigorevna, who transcribed them and copied it neatly out for him.[1][4] With her help, he was able to finish the book in time.[1]

Plot summary[edit]

The first-person narrative is told from the point of view of Alexei Ivanovich, a tutor working for a Russian family living in a suite at a German hotel. The patriarch of the family, The General, is indebted to the Frenchman de Grieux and has mortgaged his property in Russia to pay only a small amount of his debt. Upon learning of the illness of his wealthy aunt, "Grandmother", he sends streams of telegrams to Moscow and awaits the news of her demise. His expected inheritance will pay his debts and gain Mademoiselle Blanche de Cominges's hand in marriage.

Alexei is hopelessly in love with Polina, the General's niece. She asks him to go to the town's casino and place a bet for her. After hesitations, he succumbs and ends up winning at the roulette table. He returns to her the winnings but she will not tell him the reason she needs money. She only laughs in his face (as she does when he professes his love) and treats him with cold indifference, if not downright malice. He only learns the details of the General's and Polina's financial state later in the story through his long-time acquaintance, Mr. Astley. Astley is a shy Englishman who seems to share Alexei's fondness of Polina. He comes from English nobility and has a good deal of money.

One day while Polina and Alexei are on a walk he swears an oath of servitude to her. He tells her while on a walk on the Schlangenberg (a mountain in the German town) that all she had to do was give the word and he would gladly walk off the edge and plummet to his death. Thereafter, they see Baron and Baroness Wurmerhelm. Polina dares him to insult the aristocratic couple and he does so with little hesitation. This sets off a chain of events that details Mademoiselle Blanche's interest in the General and gets Alexei fired as tutor of the General's children. Shortly after this, Grandmother shows up and surprises the whole party of debtors and indebted. She tells them all that she knows all about the General's debt and why the Frenchman and woman are waiting around the suite day after day. She leaves the party of death-profiteers by saying that none of them are getting any of her money. She then asks Alexei to be her guide around the town famous for its healing waters and infamous for its casino where the tables are stacked with piles of gold; she wants to gamble.

After being ushered to the roulette table, she plays and wins 13,000 Friedrichs d'ors (7000–8000 roubles), a significant amount of money. After a short return to the hotel, she comes back to roulette tables and she starts to get the bug; before she leaves the town, she's lost over a hundred thousand roubles in three days.

When Alexei gets back to his room after sending Grandmother off at the railway station, he's greeted by Polina. She shows him a letter where des Grieux says he has started legal proceedings to sell General's properties mortgaged to him, but he is returning properties worth fifty thousand roubles to General for Polina's benefit. des Grieux says he feels he had fulfilled all his obligations that way. Polina tells Alexei she is des Grieux's mistress and she wishes she had fifty thousand to fling at des Grieux's face. Upon hearing this, Alexei runs out of the room and to the casino where he in a feverish rush of excitement wins in few hours two hundred thousand florins (100,000 francs) and becomes a rich man. When he gets back to his room and the waiting Polina, he empties his pockets full of gold (Alexei estimates the weight to some 4 kilograms (8.8 lb)) and bank notes onto the bed. At first she accuses him of trying to buy her like des Grieux, but then she embraces him. They fall asleep on the couch. Next day, she asks for fifty thousand florins (25,000 francs) and when he gives it to her, she flings that money at Alexei's face and runs off to Mr. Astley (Polina and Mr. Astley had been secretly meeting and exchanging notes; she was supposed to meet Astley the night before, but had come by mistake to Alexei's room). Alexei doesn't see her again.

After learning that the General wouldn't be getting his inheritance and that Prince Nilski is penniless, Mademoiselle Blanche leaves the hotel with her mother/chaperone for Paris and seduces Alexei to follow her. Alexei goes with them, and they stay together for almost a month, he allowing Mlle Blanche to spend his entire fortune on Mlle Blanche's personal expenses, carriages and horses, dinner dances, and a wedding-party. After getting herself financially secured, in order to get an accepted status in the societies, Mlle Blanche unexpectedly marries the General, who has followed her to Paris.

Alexei starts to gamble to survive. One day he passes Mr. Astley on a park bench in Bad Homburg and has a talk with him. He finds out from Astley that Polina is in Switzerland and actually does love Alexei. Astley tells that Grandmother has died and left Polina and the children financially secured. The General has died in Paris. Astley gives him some money but shows little hope that he will not use it for gambling. Alexei goes home, initially promising himself to head for Switzerland the next day, yet recollects a past incident where he spent the last of his money on gambling and won big. Drawing parallels to his destitution now, and believing himself to be predestined to win, he makes up his mind to try his luck at the roulette tables one last time before leaving for Switzerland tomorrow.

Characters[edit]

In order of appearance:

Chapter 1


I can't stand this lackeyishness in the gossip columns of the whole world, and mainly in our Russian newspapers: ... first, the extraordinary magnificence and splendor of the gaming rooms in the roulette towns on the Rhine, and second, the heaps of gold that supposedly lie on the tables ... There is no magnificence in these trashy rooms, and as for the gold, not only are there no heaps on the tables, but there's scarcely even the slightest trace.

  • Alexei Ivanovich – The narrator of the story; nobleman, wiseacre. Tutor of The General's young children Nadjenka and Misha. Pathologically in love with Polina Alexandrovna: "...two days ago on the Schlangenberg you challenged me, and I whispered: say the word and I'll jump into this abyss. If you had said the word then I would have jumped."
  • The General – Sagorjanski, 55, a widower, in love with Mlle Blanche. In thrall to the Marquis Des Grieux since the latter made up a shortfall in public funds that the general had to cover before he could hand over his government post.
  • Polina Alexandrovna Praskovja – The General's stepdaughter. Spitefully manipulates the smitten narrator. Cares nothing for gambling.
  • Maria Filippovna – The General's sister
  • Marquis des Grieux – The "little Frenchman", called "Monsieur le Comte" by the servants. Pompous, holds forth about finance at the dinner table. Deeply concerned that The General receive his inheritance so that des Grieux can be repaid.
  • Mr. Astley – Englishman, nephew of Lord Piebrook, serves as a steadying influence on Alexei Ivanovich. "I have never met a shyer man ... very nice and quiet". Far wealthier than des Grieux.

Chapter 3


Why is gambling worse than any other way of making money—trade, for instance?

  • Mademoiselle Blanche de Cominges – The General's fiancée, assumed to be a French noblewoman. About 25, "tall and well built, with shapely shoulders ... her hair is black as ink, and there is a terrible amount of it, enough for two coiffures ... She dresses showily, richly, with chic, but with great taste". Returns the attentions of The General only insofar as she is interested in his prospective inheritance.

Chapter 6


...is it really not clear yet which is more vile—Russian outrageousness or the German way of accumulation through honest work?

  • Baroness Wurmerhelm – "...short and extraordinarily fat, with a terribly fat, pendulous chin, so that her neck couldn't be seen at all. A purple face. Small eyes, wicked and insolent. She walks along as if she's doing everyone an honor."
  • Baron Wurmerhelm – "...dry, tall. His face, as German faces usually are, is crooked and covered with a thousand tiny wrinkles; eyeglasses; forty-five years old ... Proud as a peacock. A bit clumsy".

Chapter 9


Des Grieux was like all Frenchmen, that is, cheerful and amiable when it was necessary and profitable, and insufferably dull when the necessity to be cheerful and amiable ceased. A Frenchman is rarely amiable by nature; he is always amiable as if on command, out of calculation.

  • Antonida Vasilevna Tarasevitcheva – The General's aunt, called la baboulinka (The Grandmother). "...formidable and rich, seventy-five years old ... a landowner and a Moscow grande dame ... perky, self-satisfied, straight-backed, shouting loudly and commandingly, scolding everybody..." Takes an instant liking to roulette, with disastrous consequences.
  • Potapyts – The Grandmother's butler
  • Marfa – The Grandmother's maid, "a forty-year-old maiden, red-cheeked but already beginning to go gray..."
  • Madame de Cominges (no dialog) – Assumed to be Mlle Blanche's mother; called "Madame la Comtesse" by the servants.
  • The Little Prince (no dialog) – Companion to Mlle Blanche when it appears there may be some trouble with The General's inheritance.
  • Fedosja (no dialog) – General's nanny
  • Prince Nilski (no dialog)

Chapter 15

  • Albert (no dialog) – Army officer in Paris, Mlle Blanche's lover


English translations[edit]

Adaptations[edit]




Everyman Library edition of The Gambler

The novel was the basis of a 1917 opera by Sergei ProkofievThe Gambler.

Several films have been inspired by the book. The Great Sinner, a loose adaptation, starred Gregory Peck and Ava Gardner under the direction of Robert Siodmak in 1949. Le joueur, a 1958 french film adaptation by Claude Autant-Lara, starred by Gérard Philipe. A 1972 co-production of the USSR and Czechoslovakia by Lenfilm studio and Barrandov Studios, directed by Alexei Batalov, follows the book closely.

There are two movies based on Dostoevsky's life during the time when he was writing the novella: the 1981 Soviet film Twenty Six Days from the Life of Dostoyevsky and the Hungarian director Károly Makk's 1997 film The Gambler.

A TV mini-series was broadcast on BBC in 1969, and rebroadcast by Masterpiece Theatre in the US.[5]

A radio play version was aired by BBC Radio 4 in December 2010, written by Glyn Maxwell and directed by Guy Retallack.[6]

A two-part modern-day adaptation, written by Dolya Gavanski (who also played "Polina") and entitled The Russian Gambler, was broadcast on BBC Radio 4 as part of its Classic Serial series in November 2013 and re-broadcast on BBC Radio 4 Extra in March 2018. The cast also included Ed Stoppard as Alexei.[7]


Jun 11, 2022
روش‌های پیدا کردن دوست و ارتباط مؤثر🗣
00:08:04

داشتن دوست و روابط اجتماعی، یکی از مهم‌ترین و پایه‌ای‌ترین نیازهای هر انسانی است. همه ما لذت داشتن دوست خوب را تجربه کرده ایم، و می‌دانیم که یک دوست خوب، همراه و همدل درست مثل یک گنج باارزش است.

اما پیدا کردن دوست خوب، حقیقتا کار راحتی نیست. روزهای اول مدرسه را یادتان هست؟ خیلی‌ها با کمی خجالت و عده ای هم با روی باز و خوشحالی شروع به صحبت و بازی کردند و به همین سادگی دوستی‌های زیبایی را رقم زدند.

ولی میدانیم که با بالارفتن سن آدمها، مشغله و نگرانی‌ها بیشتر شده و به همین نسبت، یافتن همراه و دوست خوب هم کمی سخت شده. بخصوص اگر برای مدتی طولانی به موقعیت و مکانی عادت کرده باشید و ناگهان مجبور به ترک آن شهر و یا شغل شوید. در این حالت باید از دوستان قدیمی خود دور شده و پس از سال‌ها مجددا دوستان تازه‌ای پیدا کنید. اما اگر در حال حاضر دوستان خوبی دارید قدر آنها را بدانید-


در این مقاله در ادامه ده روش برای یافتن دوستان بیشتر و ارتباط های موثر معرفی کرده ایم:

۱٫ ترس های درونی خود را تشخیص دهید

قدم اول ایجاد و تقویت یک تصویر ذهنی سالم از آشنا شدن و ملاقات با افراد جدید است. گاها ما آشنا شدن با افراد جدید را کار ترسناکی فرض می کنیم.

نگران هستیم که آیا برخورد مناسبی خواهیم داشت یا نه، اینکه فرد مقابل از ما خوشش خواهد آمد یا نه؟ چگونه می توانیم مکالمه را ادامه دهیم و …

هر چه بیشتر به این مسائل فکر کنیم ترسمان هم بیشتر می شود. این حس درونی به مرور به ترس ذهنی تبدیل می شود که زندگی ما را تحت تاثیر قرار می دهد و ما را از ایجاد دوستان جدید دور میکند.

حس خجالت از دیگران نتیجه عملی این ترس است. اما بدانید که این ترس ها فقط در ذهن شما هستند و وجود خارجی ندارند.

اگر دقت کنید ۹۰ درصد مردم به حدی مشغولیت های ذهنی دارند و درگیریهای شخصی دارند که دیگر مجالی برای نگرانی در مورد شما ندارند.

هر اندازه که شما نگرانی دارید در مورد نحوه ایجاد دوستی، آنها هم نگران این موضوع هستند. اما ۱۰ درصد باقیمانده کسانی هستند که می دانند رابطه بر اساس ارزش های قوی تری از آنچه که در ملاقات اولیه به سادگی گفته و عمل شده، شکل میگیرد.

۲٫ با افرادی که تا حدودی می شناسید، شروع کنید

ممکن است اجتماعی شدن و مواجهه با تعداد زیادی از افراد چندان در ایجاد دوستی موفقیت آمیز نباشد. پس با قدم های کوچک شروع کنید.

از افرادی که با آنها نسبتا آشنایی دارید شروع کنید. برای ایجاد آشنایی های اولیه می توانید اقدامات زیر را انجام دهید.

• با افرادی که قبلا می شناختید ارتباط مجدد برقرار کنید: دوستانی که مدت هاست از آنها خبری ندارید و یا دوستانی که فقط با آنها احوالپرسی می کردید، ارتباط برقرار کنید و سعی کنید دوستی تان را بازیابی کنید.

• سعی کنید به گروه دوستان بپیوندید. ببینید آیا گروه دوستی وجود دارد که بتوانید به گروهشان ملحق شوید یا نه.

• سعی کنید دوستان دوستانتان را هم بشناسید و با آنها آشنا شده و رابطه دوستانه برقرار کنید.

• دعوت افراد برای بیرون رفتن را قبول کنید.

۳٫ سعی کنید به دنیای بیرون از خانه قدم بگذارید.

بعد از اینکه با دوستان معمولی تان صمیمیت ایجاد کردید، حال می توانید با افراد جدیدی که نمی شناسید، رودر رو شوید.

• به گروههای جلسه ای دوستانه و میتینگ های دوستانه بپیوندید.

• در ورکشاپ ها و دوره ها شرکت کنید.

• برای کارهای اجتماعی داوطلب شوید.

• به مکان های فرهنگی و هنر ی بروید.

• به گروههای فضای مجازی بپیوندید.


۴٫ قدم اول را بردارید.

وقتی با افراد جدید آشنا شدید، یکی از شما دو نفر باید قدم اول را بردارد. سعی کنید این شما باشید که برای ایجاد دوستی پیش قدم می شوید.

برخی از مسائل و تجارب خودتان را با آنها به اشتراک بگذارید. به مهمانی تان دعوتشان کنید و یا از آنها بخواهید با شما بیرون بیایند و وقت بگذرانند.

۵٫ پذیرا باشید.

• ذهنتان را باز کنید و قضاوت نکنید. با ذهن باز با افراد و مسائل روبرو شوید بدون هیچ پیش داوری و یا قضاوتی. با دید مثبت به سمت افراد روید.

• در قلبتان را برای پذیرش افراد جدید باز کنید.

ایجاد ارتباط زمانی ممکن است که قلب شما پذیرای فرددیگر باشد. یعنی قابل اعتماد باشید، روراست باشید، به خوبی کردن و خوبی دیدن معتقد باشید. اگر نتوانید به دیگران اعتماد کنید نمی توانید دوستی خوبی ایجاد کنید.

۶٫ سعی کنید فرد مقابل را بشناسید.

سعی کنید فرد مقابلتان را بشناسید و بیشتر کشفش کنید. برای شناخت بیشتر ممکن است سوالات زیر مفید باشند:

• چه کاری انجام می دهد؟

• سرگرمی های مورد علاقه اش کدامند؟

• اخیرا مشغول چه فعالیت هایی بوده است؟

• اولویت ها و اهدافش کدامند؟

• ارزش های او چه چیزهایی هستند؟

• و….

۷٫ بطور صادقانه ارتباط برقرار کنید.

مهر و محبت، عشقو احترام خود را به افرادی که ملاقاتشان می کنید نشان دهید. اگر کاری را انجام می دهید نشان دهید که قلبا می خواهید این کار را انجام دهید نه اینکه مجبور به این کار هستید.

اگر با افراد با مهربانی و با خلوص رفتار کنید، قطعا دوستان زیادی پیدا خواهید کرد.



۸٫ برای پیدا کردن دوست سعی کنید خودتان باشید.

برای پیدا کردن دوستان جدید سعی نکنید خود را تغییر دهید. این بدترین کاری است که می توانید اجام دهید.

چرا که هر چند برای مدت زمان کوتاه خوب پیش بروید ولی در بلند مدت نمی توانید خود واقعی تان را مخفی کنید. حتی اگر کوفق به این کار شدید از این دوستی لذت نخواهید برد چرا که خود واقعی تان، علایقتان و افکارتان نیستید.

۹٫ برای کمک به دوستانتان همیشه حاضر باشید.

دوستی و ارتباط یک اتحاد حمایتی بین دو نفر است. زمانی که دوستتان به کمک شما نیاز دارد به کمک او بروید. این کمک می تواند فیزیکی و یا عاطفی باشد. بهرحال بگذارید حس کند که تنها نیست.

۱۰٫ سعی کنید در دسترس باقی بمانید.

نهایتا آنچه که مهم است حفظ ارتباط است. هر زمانی که وقت داشتید دوستانتان را دعوت کنید تا با شما وقت بگذرانند. تجارب های خود را با آنها به اشتراک بگذارید.

اگر نتوانستید مدتی او را ببینید با روش های مختلف ارتباط برقرار کنید. از طریق تماس و یا پیامک و …. اگر هر دوی شما درگیر کارهای شخصی هستید ممکن است این کار مقداری سخت به نظر برسد اما بدانید که عمق دوستی شما به تعداد دفعاتی که او را می بینید نیست.

اما این به این معنی نیست که کلا از دوست خود خبر نگیرید. سعی کنید برنامه هایتان را با هم تنظیم کنید تا حداقل یک زمانی را برای صرف شام و یا ناهار بتوانید با هم باشید.




1 – پیاده روی کنید.

تقریبا در هر شهری، فضایی مناسب برای پیاده روی وجود دارد. مثل حاشیه دریا، بخشی از طبیعت و یا جاده‌های مخصوص پیاده روی. وقتی با فردی در این مسیر همراه می‌شوید، به راحتی می‌توانید بحث‌های ساده ای را آغاز کنید. حرفهایی دور از دغدغه‌های زندگی روزمره. مثلا از زیبایی مسیر صحبت کنید، در مورد آب و هوا بگویید و با دیگران همکلام شوید. اگر علاقه‌مند به پیاده روی و یا کوه نوردی هستید، یافتن افرادی در این مسیرها خیلی به شما کمک می‌کند.

یعنی با افرادی دوست می‌شوید و علایق مشترکی با شما دارند و می‌توانید برای تفریحات و ورزشهای بیرون از منزل روی آن‌ها حساب کنید. فقط حواستان باشد، قبل از اینکه مسیرهایتان از هم جدا شود، برنامه دیدار مجدد را بریزید!



2 – خود را مشغول ورزش و فعالیت‌های گروهی کنید.

اگر تنها به پیاده روی رفتید و کسی را ندیدید، بهتر است با گروه‌های مخصوص همراه شوید تا در آنجا با افراد مختلف آشنا شوید. البته اگر پیاده روی ورزش موردعلاقه شما نیست هیچ ایرادی ندارد. ما فقط پیاده روی را مثال زدیم. هر ورزش گروهی دیگری مثل کوه نوردی، فوتبال، والیبال و یا حتی گروه‌های تنیس هم انتخاب‌های عالی هستند.

در کل سعی کنید گروه‌هایی را پیدا کنید که به فعالیت بدنی می‌پردازند. تا هم لذت ببرید، سالم‌تر شوید و هم افراد شاداب‌تری را ملاقات کنید. با اعضای گروه صحبت کنید و آنها را به صرف چای و یا قهوه بعد از ورزش دعوت کنید.



3 – سراغ موسیقی بروید.

طرفدار موسیقی پاپ هستید؟ یا عاشق نوای دلنشین سنتور؟ فرقی نمیکند. در هر حالت متناسب با سلیقه موسیقی خود، در گروه‌ها و کنسرت‌های که جدیداد در ایران زیاد هم برگزار می شود شرکت کنید. موزیک همیشه بهانه خوبی برای آغاز یک گفت و گوست.

دوستان هم سلیقه پیدا کنید و با هم جلساتی مخصوص به گوش دادن به موسیقی درست کنید. بعدا با دعوت کردن سایر افراد، گروه را بزرگتر کنید و در کنار دوستان جدید خود از موسیقی لذت ببرید. اگر شما در شهرهای مذهبی مانند مشهد و یا … زندگی می کنید احتمالا شانس کمتری برای شرکت در یک کنسرت خواننده مورد علاقه‌اتان را دارید. نگران نباشید راه برای رسیدن به دوست جدید زیاد است!

4 – با همسایه ها صحبت کنید.

گاهی وقت‌ها افرادی که تمام شهر را به دنبال آنها می‌گردیم، تنها یک دیوار با ما فاصله دارند! تا حالا با همسایه‌های خود آشنا شده اید؟ اگر می‌بینید که همسایه شما در حیاط مشغول کار کردن است، حتما بروید و به او کمک کنید. یا کمی بیشتر سوپ و شیرینی بپزید تا برای همسایه خود هم ببرید. اگر کمی برای آشنایی با آنها زمان بگذارید، شاید دوستانی بی‌نظیر پیدا کنید که فقط چند قدم با منزل شما فاصله دارند.

 از سایت کوچسرفینگ استفاده کنید.

در این سایت عضو شوید قسمتی از این سایت مخصوص دورهمی‌های متفاوتی است، ایونت‌های شهر خود را پیدا کنید و در هر کدام که علاقه مند هستید شرکت کنید بدون شک دوستان جدید را در همان روز اول پیدا خواهید کرد. شاید اغراق نباشید اگر بگویم این روش پیدا کردن دوست جدید در ایران خیلی خوب جواب می دهد.



6 – مهمانی بگیرید.

یک مهمانی شام مطابق با سلیقه خود ترتیب بدهید و همسایه‌ها، همکاران و دوستان تازه خود را دعوت کنید. اگر می‌توانید، توصیه میکنیم به آنها بگویید که هر کدام با دوستان خود بیایند. چون اینگونه دایره افراد آشنا را گسترش می‌دهید و در نتیجه دوستان بیشتری پیدا می‌کنید.

اصلا لازم نیست خیلی زحمت بکشید. یک سوپ ساده درست کنید و تعدادی پیتزا هم سفارش دهید! مهم این است که دور هم باشید و با هم لحظات خوبی سپری کنید.

7 – به یک کلاس جدید بروید.

رفتن به کلاس جدید، خودبه‌خود باعث می‌شود تا با افرادی جدید و همفکر آشنا شوید. بهتر است در کلاسی ثبت نام کنید که محیطی فعال تر داشته باشد و صرفا محدود به تدریس و سخنرانی نباشد، اینگونه می‌توانید بیشتر با همکلاسی ها و اساتید خود صحبت کنید. بعضی از کلاس‌های هنری (مثل نقاشی) به طور کلی بر مبنای مشارکت و فعالیتهای گروهی هستند. خود را به همکلاسی‌هایتان معرفی کنید و با آنها همراه شوید.

8 – از دوستان خود کمک بگیرید.

اگر دوستانی دارید که با افراد زیادی در ارتباط هستند، از آنها بخواهید تا شما را به دوستان خود معرفی کنند. اگر به شهر و کشور جدیدی مهاجرت کردید، هرگز ارتباط خود را با دوستان قدیمی خود از بین نبرید. از طریق شبکه‌های اجتماعی با آنها در ارتباط باشید. بد نیست گاهی برای دیدن همدیگر برنامه ریزی کنید.

9 – به باشگاه ورزشی بروید.

یکی از بهترین راه‌ها برای ملاقات با افراد جدید، شرکت در کلاس های ورزشی است. حتی اگر خیلی با همکلاسی های خود جور نمی‌شوید، به بخش مشترک باشگاه ( مثل اتاق وزن کشی ) بروید و با دیگران در مورد وزن و ورزش و … صحبت کنید. اگر کافه کوچکی در باشگاه شما وجود دارد، حتما بعد از ورزش به آنجا بروید و با سایر اعضا در ارتباط باشید.

10 – با کتاب یا لپ تاپ خود را به کافی شاپ ببرید.

گاهی وقتی از کار در منزل خسته شدیم، ترجیح میدهیم ادامه آن را در فضایی بیرون از خانه مثل کافه انجام دهیم. این ساده است که سر خود را پایین نگه دارید و فقط به انجام دادن کار خود بپردازید. اما این بار هر از گاهی به سایر آدمها هم نگاه کنید. شاید درست میز کنار شما فردی مثل شما باشد. با افراد تازه هم صحبت شوید و از تنهایی خود فاصله بگیرید. شاید بهترین دوست خود را در همان کافه پیدا کردید!



11 – با تورهای داخلی به طبیعت زیبای ایران سفر کنید

تیم های باحال و اهل ماجراجوی زیادی در ایران شکل گرفته اند که شما را با سفرهای داخلی 2 الی چند روزه می برند می تواند آخر هفته را در یکی از این تور های ثبت نام کنید تورهایی با قیمت بسیار مناسب که اکثرا زیر 500 هزار تومان هستند. یک سفر به دل طبیعت با آدم‌های اهل طبیعت. قطعا در این سفر دوستان زیادی پیدا خواهید کرد


12 – عضو گروه‌های کتابخوانی شوید.

اگر اهل مطالعه هستید، یک گروه کتابخوانی می‌تواند انتخاب فوق العاده ای برای شما باشد تا بتوانید با افرادی مانند خودتان ملاقات کنید. می‌توانید این گروه‌ها را از طریق کتابفروشی‌های بزرگ، گروه‌های فرهنگی و یا حتی آنلاین پیدا کنید. شاید کمی طول بکشد تا گروهی را پیدا کنید که دقیقا سلیقه کتاب شما را دنبال کنند. اما اگر چنین گروهی را پیدا نکردید، خودتان دست به کار شوید! گروه خودتان را درست کنید و دیگران را به آن دعوت کنید.

13 – کارهای داوطلبانه انجام دهید.

معمولا موقعیت‌های جالبی برای انجام این نوع کارها وجود دارد، موقعیت هایی که هم لذت بخش هستند و هم با همدلی زیادی انجام می‌شوند. لازم نیست حتما هر کاری را انجام دهید. در کارهایی شرکت کنید که طبق علاقه و استعداد شما هستند.

14 – در گردهمایی‌های اجتماعی شرکت کنید.

صفحات اجتماعی مخصوص به شهر خود را دنبال کنید، معمولا گردهمایی های مختلفی مانند پیاده روی عمومی، رونمایی از آلبوم‌های موسیقی، گالری‌های هنری و … انجام می‌شود. بخصوص گروه‌های حامی طبیعت! در این روزها که حفاظت از طبیعت از بزرگترین دغدغه‌های انسانهاست، بد نیست به این گروه‌های بزرگ بپیوندید و در طرح‌های همگانی مثل جمع آوری زباله‌ها کمک کنید. در چنین فضایی، افراد مختلفی را خواهید دید و می‌توانید درمورد دغدغه‌های مشترک خود با هم صحبت کنید.

15 – فقط صحبت کنید!

فرقی نمی‌کند، در صف خرید هستید و یا حتی در اداره پلیس! با افرادی که کنار شما هستند صحبت کنید. اگر برایتان سخت است، از قبل کمی به مکالمه‌های ساده فکر کنید و تعدادی از آنها را همیشه در ذهن خود داشته باشید تا برای شروع مکالمه های این چنینی استفاده کنید.

ممکن است کمی در آغاز سخت باشد، اما اگر خوش شانس باشید و طرف مقابل هم اهل معاشرت باشد، قطعا مکالمه خوبی خواهید داشت.

16 – همراه با سگ خود به پیاده روی ببرید.

سگ‌ها همیشه جالب اند و مردم با لذت به آنها نگاه می‌کنند. اگر لباس سگ شما زیبا و کمی متفاوت است، شاید مجبور شوید با همه افراد حاضر در پارک در مورد او گفت و گو کنید!

اگر سگ خود را به پیاده روی ببرید، او می‌تواند دلیل خوبی برای آغاز معاشرت با افراد جدید باشد. بخصوص که بیشتر سگ‌ها کنجکاو و بازیگوش هستند و صاحب خود را به سمت سایر سگ‌ها و حتی کودکان می‌کشند، در این حالت دیگر مجبورید که به افراد جدید سلام کنید! روش پیدا کردن دوست جدید با سگتان شاید خیلی خوب جواب بدهد اما باید حواسمان باشد سگ ها را بازیچه برای پیدا کردن دوست جدید نکنیم چرا که این حیوان خانگی خودش یکی از بهترین دوستان شماست!

اگر در شهر شما پارکی برای سگ‌ها وجود دارد، حتما از آن استفاده کنید. تعدادی اسباب بازی برای سگ خود بردارید و با هم به پارک بروید. حتما در آنجا با افراد جدید و عاشقان حیوانات دیدار خواهید کرد.



17 – از صندلی‌های عمومی استفاده کنید.

رستوران‌ها و یا کافی شاپ‌هایی را پیدا کنید که میزهای عمومی دارند. به جای اینکه خود را به میز یک نفره محدود کنید، روی این میزها بنشینید. در این صورت با افراد جدیدی که با هم سر یک میز هستید صحبت خواهید کرد و شاید بعدها با هم دوست شدید! اگر تهران هستید تعداد زیادی از این کافی شاپ ها را درمرکز شهر نزدیک پارک خانه هنرمندان می توانید پیدا کنید.

18 – سراغ شبکه های مجازی بروید.

سری به فیسبوک و اینستاگرام بزنید. حتما گروه هایی مخصوص همشهری‌های خود پیدا می‌کنید. می‌توانید از این طریق با تعدادی از آنها آشنا شوید و قرارهای عمومی بگذارید. می‌توانید با هم هماهنگ کنید و حتی برای صرف یک چای همدیگر را ببینید. شاید از این طریق دوستان قدیمی خود را هم پیدا کردید.

19 – گروه‌‌ها و همایش‌های مخصوص به شغل خود را پیدا کنید.

آیا همایش هایی و یا گروه هایی مخصوص به حرفه شما هستند؟ مانند انجمن تجارت الکترونیک ایران، یا خانه هنرمندان ایران و یا … در مورد شغل خود جستجو کنید، گروه‌ها و همایش‌های مربوط به تحصیلات و یا حرفه خود را دنبال کنید و حتما در آنها شرکت کنید. تا ضمن یافتن افراد جدید، در کار و عملکرد حرفه‌ای خود پیشرفت کنید.

بسیاری از همکاری های بزرگ از همین گروه‌های محدود شکل گرفته اند. ممکن است شما یک دوست و یک شریک تجاری جدید پیدا کنید! این روش پیدا کردن دوست جدید برای بزرگسالان بسیار جواب می دهد، حتما امتحانش کنید.

20– در اتفاق‌های فرهنگی و هنری شرکت کنید.

در مرکزهای هنری و فرهنگی نزدیک خود عضو شوید و مانند تمام اعضا مرتبا در جلسات و اجراها شرکت کنید. تئاتر، موسیقی و جلسات نقد و بررسی اشعار و ادبیات بسیار گزینه‌های خوبی هستند. با افرادی که هستند صحبت کنید، چون آنها در هنر، هم سلیقه شما هستند.

اگر هنرهای تجسمی را ترجیح می‌دهید، سراغ گالری‌های نقاشی، خطاطی و مجسمه سازی های شهر خود بروید. با هنرمندان، صاحبان آثار و مدیران گالری‌ها صحبت کنید و در مورد سلیقه هنری خود بحث کنید.

21 – عضو باشگاه های سخنرانی شوید.

شاید صحبت کردن برای جمعیت کمی ترسناک به نظر برسد، اما وقتی در جمع افرادی باشید که همگی مثل شما هستند و برای یادگرفتن چیزهای جدید دور هم جمع شده اند، قطعا با مرور زمان آسان می‌شود. این نوع گروه‌ها نه تنها اعتماد به نفس شما را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود با افراد جدید و مختلفی دیدار کنید و با هم دوست شوید.

22 – سلیقه غذایی خود را بهانه کنید.

افرادی را پیدا کنید که مثل شما عاشق غذا هستند. یک غذا را انتخاب کنید و آن را به نوبت برای هم درست کنید. نظر بدهید و بخورید و بخندید! حتی می‌توانید هر بار به سراغ یک رستوران رفته و آن غذای محبوب را امتحان کنید. البته لازم نیست خیلی خرج کنید. اینکه کمی مزه آن را بچشید کافی است! با هم گروه شوید و کمی فارغ از مشکلات، لحظاتی شاد و خاطره انگیز برای هم بسازید. البته مراقب وزن خود باشید!

23 – به کلاس رقص بروید.

رقصیدن از زیباترین و شادترین راه هایی است که می‌توانید به وسیله آن انرژی خود را تخلیه کنید. روی یک نوع خاص از رقص و یا ورزش تمرکز نکنید. کلاس‌های مختلف را امتحان کنید. زومبا، سالسا،هیپ هاپ و … همگی تجربه‌های جدیدی هستند.

رقص بهترین ورزش است، شادابی و سلامت شما را به طور چشمگیری افزایش می‌دهد و در عین حال بهانه ایست برای یافتن دوستانی شاد و سرزنده.

24 – عضو گروه‌های مذهبی شوید.

اگر فردی مذهبی هستید و یا به معنویت روح بسیار توجه می‌کنید، طبق دین خود عمل کنید. به مسجد،معبد، کلیسا و سایر اماکن مقدس خود بروید و در مراسم‌های مختلف شرکت کنید. این از مناسب ترین راه‌هایی است که بتوانید افرادی همراه و هم‌فکر و هم عقیده خود پیدا کنید.

25 – به سمینارها و یا همایش‌ها بروید.

اتفاقات پیرامون خود را رصد کنید. ببینید چه برنامه‌هایی در نزدیکی شما در حال برگزاری است. در آنها شرکت کنید و تجربه کسب کنید. سعی کنید کنار کسی بنشینید که تنها نشسته است احتمالا او هم دنبال دوست جدید است (;

26 – به موزه بروید.

به قول یک دوست قدیمی، خودت را به موزه ببر!

به چه چیزی علاقه دارید؟ هنر؟ تاریخ طبیعی؟ علوم؟ پول و اشیای قیمتی؟ فرقی نمی‌کند! بیشتر شهرها دارای موزه‌های مختلفی هستند که با کمی جست و جو بین آنها، می‌توانید نزدیک ترین موزه به سلیقه خود را پیدا کنید و به آن سر بزنید. درون موزه های می توانید با سایر بازدید کنندگان هم صحبت شوید.

27 – سری به مراکز خیریه بزنید.

آیا انگیزه خاصی برای کمک کردن به مردم، طبیعت، کودکان و یا سالمندان دارید؟ پس دست به کارشوید. در یک مرکز خیریه مناسب عضو شوید و حسابی درگیر امور خیریه شوید. در دنیای اموری مانند خیریه که همه بخاطر دلایل و انگیزه‌های درونی فعالیت می‌کنند، قطعا دوستان خوبی پیدا خواهید کرد، دوستانی که شاید مهربان‌تر و حامی‌تر از بقیه باشند.

28 – شغل پاره وقت را امتحان کنید.

اگر در خانه کار می‌کنید وفریلنس هستید یا به طور کلی شرایط شغلیتان به گونه ایست که با افراد جدید سر و کار ندارید، سراغ یک شغل پاره وقت در محیطی اجتماعی‌تر بروید. چند ساعت کار کردن در هفته، در جایی مثل رستوران یا کافی شاپ یا کتابخانه این شانس را به شما می‌دهد که صدها انسان جدید و متفاوت را ملاقات کنید و روحیه خود را بهتر کنید.



29 – شام و ناهار خود را تنها نخورید.

احتمالا هر بار که تنها به رستوران میروید، تمام مدت در حال استفاده از تلفن همراه و یا غرق در مطالعه کتاب محبوبتان هستید. اما این بار، متفاوت عمل کنید. اگر در کشور شما مکان‌هایی عمومی ( مانند بار و مکانی مخصوص برای سرو نوشیدنی ) وجود دارد، یک بار غذای خود را ببرید و در آن قسمت بخورید. با مسئول بار صحبت کنید و با افرادی که در کنارتان هستند معاشرت کنید.

با دوستان خود برنامه بریزید و ناهار آخر هفته را با هم در طبیعت نزدیک اطراف شهر بخورید. راه‌های مختلفی وجود دارد، کافی است کمی حوصله به خرج دهید.

30 – اگر خانم هستید، کار کمی راحت تر است!

شاید کمی برای آقایان دلسرد کننده باشد، اما باید بگوییم که ایجاد روابط جدید برای خانمها راحت تر است. خانمها زمان بیشتری را برای رسیدگی به خود صرف می‌کنند، به جزییات بیشتر توجه دارند و شاید کمی اجتماعی تر هستند. به همین دلیل در محیط های متفاوت تر و بیشتری نسبت به آقایان قرار می‌گیرند، که باعث می‌شود با افراد بیشتری ارتباط برقرار کنند.

و اما آقایان جنتلمن، هیچگاه شروع یک ارتباط را با شوخی های زننده خیابانی شروع نمی کنند، چرا که می دانند بزرگترین اشتباه برای زیر سوال بردن شخصیت خودشان است، سعی کنید همیشه یک جنتلمن باشید.

قطعا چند راه از بین این 30 روش برای پیدا کردن دوست جدید برای شما مناسب بوده است. اما همواره یادتان باشد که تمامی این راه ها در شروع سخت است. باید به سختی و خجالت غلبه کنید و کمی زحمت بکشید تا بتوانید با دیگران ارتباط برقرار کنید. اعتماد به نفس داشته باشید، پرقدرت بایستید و خود را معرفی کنید. بدون نگرانی مکالمه جدیدی را آغاز کنید و حتی برای دیدار بعدی قرار بگذارید. کمی طول می‌کشد تا دوستان خوب و حامی پیدا کنید، پس ناامید نشوید.

تا زمانی که با افراد ارتباط برقرار نکنید، نمیتوانید دوستی پیدا کنید. درست است که کمی سخت است. ساختن اعتماد، صمیمت، احترام و حمایت، به زمان و انرژی نیاز دارد. اما مطمئن باشید که حتما فردی مناسب را پیدا میکنید. هرچه بیشتر در محیط های اجتماعی باشید، افراد متنوع تر و جالب تری را ملاقات می‌کنید، با اینکه با همه آنها صمیمی نمیشوید، فراموش نکنید که دوست خوب می‌تواند باعث پیشرفت، آرامش و شادی در زندگی شود. البته، سعی کنید که خودتان هم دوست خوبی برای دیگران باشید، این بهترین هدیه ای است که میتوانید به دوستان خود بدهید!



پیدا کردن دوست برای یک مهاجر خارج از ایران

یکی از دوستان من به تازگی به دلیل شرایط شغلی جدیدش، مجبور به مهاجرت به کشور امریکا شده است شده بود، به همین علت در مورد دوستی و روابط تازه حرفهای خوبی میزد، او می‌گفت : من در شهر خودم دوستان خوب و قدیمی داشتم که با بعضی از آنها از دوران مدرسه دوست بودم، یعنی بیش از 20 سال! ما همدیگر را به خوبی می‌شناختیم، همه چیز را در مورد هم میدانستیم، و حتی اگر مرتبا همدیگر را نمی‌دیدیم هم میدانستیم که هر کدام کجا و مشغول چه کاری هستیم.

علاوه بر دوستان خوب، من همسایه‌ها، همکار و آشنایان زیادی هم در شهر خودم داشتم. اما تازمانی که مجبور به ترک کشورم شدم، متوجه شده ام که چه دوستانی را از دست داده ام. اگرچه دلم برای همه آنها تنگ می شود، اما هیجان و تجربه زندگی در مکان تازه را به شرایط سابق ترجیح دادم. او میگوید آغاز مهاجرت مانند یک تعطیلات طولانی است!

اما با گذشت زمان و به خصوص با ورود به فصل سرما، همه چیز تغییر می‌کند. کم کم تفاوتهای زندگی جدید مشخص می‌شود و در چنین شرایطی، قبل از همه چیز دلت برای دوستان و خانواده ات تنگ می‌شود و به فکر روش پیدا کردن دوست جدید خواهید بود.

هماطور که گفتم، یافتن دوستان جدید کار راحتی نیست. شاید شما کتاب خواندن را به بودن در جمعی جدید ترجیح بدهید! اما بهتر است این کار را نکنید. کمی زمان و انرژی کافیست تا باز هم دوستان خوبی پیدا کنید.

شما هم اگر راه کارهایی برای پیدا کردن دوستان جدید دارید لطفا در قسمت نظرات با بقیه به اشتراک بگذارید.



  1. Join a group or club. Find a local group where people with interests like yours meet regularly. ...
  2. Take a class. Sign up for a class at your local college, senior center, or gym. ...
  3. Look locally. You may be surprised by how many events are happening right in your community. ...
  4. Volunteer. ...
  5. Join a social circle.


Few things in life are more important than supportive, close friends. Eleanor Roosevelt once said, “many people will walk in and out of your life, but only true friends will leave footprints in your heart.” Looking back at the friends that have come and gone in your life, you can probably appreciate how true that is.

While it can be challenging to meet new people you truly connect with as an adult, with life feeling mostly “normal” these days, we’re all craving social connection now more than ever, and some of us are craving new, exciting bonds. What this means? We’re now in an excellent environment to make new friends.

To learn some of the best ways to create lasting friendships, we spoke to some of the top therapists and mental health experts. Here are their top tips for making friends.


How to make friends

1. Take initiative  

If you find people around you, you don’t need to wait for anyone to reach out to you and take the first step. Instead, become a kind initiator even if you’re an introvert, Amber O’Brien, therapist at Mango Clinic, explains. Start talking to a person and share something about yourself. Likewise, let them share about themselves. There’s no need to be so personal at the very first interaction, but exchange a few words or stories that can break the ice.

2. Join a new club or organization

Get involved in an activity that matters to you, where you’re likely to meet others with similar values and interests, says Susanna Guarino, MS, LMHC. You’ll have something to connect over and some of these relationships might become long-lasting friendships with time.

3. Show that you’re friendly

“A person that has friends must show themselves to be friendly,” notes Dr. Markesha Miller, licensed psychotherapist. “I often help my patients to understand that you must be that which you seek. What qualities are important to you in ‘a friend’? Make sure that you are exemplifying those.”

 4. Don’t look for similarities

If you don’t share a similar vision and hobbies with someone, it doesn’t mean you can’t develop a friendship. “A true friend is like a deep ocean who observes all the flaws of another person,” says O’Brien. “Therefore, don’t judge someone if he/she belongs to a different mindset. Not doing so will allow you to make new friends.”

5. Be a good listener

If you notice your attention wandering when someone is talking, try to bring it back to what they’re saying, Guarino explains. If you’re listening well, others will feel respected, understood, and warmly towards you.

Related: 20 Ways to Be a Better Listener

6.Create friendships with friends of friends.” 

“This is excellent if the goal is to expand your circle,” says Dr. Miller. “Many also consider it convenient and safe because they probably share a lot of the characteristics of your shared friend.”

 7. Stay in touch

Once you have interacted with a person and exchanged contact numbers, don’t forget to call or message them, O’Brien states. Call them and ask for the next meet-up. Or you can also communicate over the phone call. Opening up to someone frequently is a great deal to develop a strong friendship—until it doesn’t bother the other person.

8. Say yes

This is a guideline actors use when doing improv and it applies to making new friends, too! Guarino explains that saying yes can look like openness to trying new things, but it can also look like just being open to wherever the conversation takes you.

9. Increase your self-confidence

When you are confident in yourself and like yourself it makes it easier for others to see those qualities in you as well, notes Dr. Miller. Liking yourself and being in a healthy mental and emotional place is an important step before acquiring new relationships. The goal should not be to only create friendships but to maintain it.

Related: 101 Uplifting Confidence Quotes for Days You’re Struggling with Low Self-Esteem

 10. Smile

Smiling while keeping eye contact with someone will create a positive effect on the other person, O’Brien explains. Talking with a warm smile and consistent eye contact makes the other person feel comfortable and interested in the conversation.

11. Find a group that’s meeting online

If you don’t want to join in-person activities yet due to COVID, Guarino recommends finding a group that’s meeting online. For example, there are online book clubs, business networking clubs, and more.

 12. Don’t set your expectations too high or expect too much from one person

“While creating friendships, I often advise having multiple friends for a variety of reasons,” says Dr. Miller. “One of the major reasons is to avoid co-dependent relationships and those that may develop from trauma bonding. Be realistic with your expectations.”

13. Do a favor for someone 

Research has affirmed the positive outcome of doing a favor to someone, O’Brien explains. It helps in developing intimacy and good vibes between the two people. You don’t have to make a great favor to someone for making a new friend. Even a small act of gentleness can contribute a lot. It might include providing some sort of help or guidance to the person beside you, whether in work, school or any social place.

14. Ask potential new friends out for “friend dates”

“It may feel awkward or make you anxious, but asking a new acquaintance if they’d like to get coffee or go for a walk is a great way to get to know them,” Guarino explains. “You might click and have a great time—or you might find you don’t connect on much. The more friend dates you go on, the more likely you are to find people who are a good fit.”

15. Show up

Many times, opportunities for friendships are missed because people fail to be present, says Dr. Miller. For example, if you are invited out with co-workers, a parenting group, classmates, neighborhood gathering, just go. It is often stated that a large part of success is showing up, this can also hold true to friendships.  In order to make friends, you have to put yourself in the position to create friendships.

 16. Try “mirroring.”

There’s a psychological strategy called mirroring and it involves subtly mimicking the other person’s behavior, Dr. Holly Schiff, PsyD, explains. This can be copying their body language, facial expressions, gestures, etc. This mimicry facilitates individuals liking another person and therefore being more interested in becoming your friend. 

17. Be consistent

Be on time when you make plans with someone, says Guarino. Do not text them twenty minutes before and say you’ll be twenty minutes late, or worse, cancel at the last minute. Small things like being on time build trust in any relationship.

18. Be aware of cultural differences

As individuals often move for career and family obligations, it is important to understand the culture of friendships within your community. If not properly understood, cultural differences can create a barrier to friendships, notes Dr. Miller.

19. Compliment others

“Spontaneous trait transference” happens when people tend to associate the adjectives you use to describe other people with your personality, says Dr. Schiff. So, if you describe someone else with positive adjectives, people will associate you with those qualities.

20. Be curious

Ask open-ended questions. When you’re interested in other people, they will often return the favor and friendship can be born, Guarino explains.



21. Try a social media or friendship apps

While some people suffer from social anxiety and may struggle with putting themselves in public meetings initially, social media is a great avenue, says Dr. Miller. There are great groups that align with interests. Also, there are a few free apps that, just like dating, connect friends—like Bumble BFF.

22. If you’re in a good mood, show it. 

People are strongly influenced by the moods of other people and can even unconsciously feel the emotions of those around them, Dr. Schiff states. Do your best to communicate positive emotions so others feel happy when they’re around you.

23. Take feedback

Did your sister give you a hard time growing up for talking too much or for not listening well? Have loved ones told you that sometimes you’re a bit flaky? Pay attention to the signals people give you about how you’re being received, and be open to learning about yourself. Your self-knowledge will make you a much better friend, Guarino explains.

24. Be intentional

If you desire friendships, it’s perfectly fine to be intentional in your actions, says Dr. Miller. Set goals for yourself to make new friends.

25. Reveal your flaws occasionally

People tend to like you more after you make a mistake, but only if they believe you are a competent person, notes Dr. Schiff. Showing that you aren’t perfect makes you more relatable and shows a sense of vulnerability toward the people around you.

26. Be conscious of how you’re presenting yourself

This may seem obvious, but if you smell, are dirty, or are just presenting yourself in a sloppy way, you may turn some potential friends off, Guarino explains. We all have off days (it happens!) but presenting yourself with care shows that you value yourself.

27. Tell them a secret

Self-disclosure is a great relationship-building technique and helps both parties feel closer to each other and more likely to confide in one another in the future. This vulnerability creates intimacy in the friendship, Dr. Schiff states.

28. Take a deep breath before approaching someone or entering a new space where you’re hoping to meet new people.

29. Dr. Jaclyn Bauer, clinical psychologist & CEO of Virtue Supplements explains that it’s normal for your anxiety to increase in that environment and remembering to take deep restorative breaths can decrease your anxiety and hopefully make it more fun!

Related: Living with Anxiety is Uncomfortable, Breathing Exercises Can Help – Here Are 10 to Start With

30. If making connections with others is really hard for you, consider group therapy

In group therapy, you will have a safe container to try out new interpersonal skills, and get honest feedback about how other people perceive you, Guarino states.

 31. Emphasize your shared values or common interests

People are more attracted to those who are similar to them, whether in attitude, hobbies they enjoy, or stances on controversial topics, says Dr. Schiff. Find something you have in common.

32. Recognize that you do not immediately connect with all the people you meet, and not everyone will connect with you

That is okay and just means that it wasn’t meant to be, or a potential friendship that might grow over time, Dr. Bauer explains.

33. Get a life (and we mean that in the gentlest way possible)

If you want to meet people with whom you have something in common, do things on a regular basis that involve others. Activities can range from taking classes, joining hobby clubs, volunteering, playing a sport or game, hiking, or any pursuit that meets regularly, says Tina B. Tessina, PhD, psychotherapist and author of The Ten Smartest Decisions a Woman Can Make After Forty.

The people you meet will share your interest, and you’ll have something to talk about and enjoy together. Don’t rely on online sources like Twitter and Facebook. These can be helpful to keep in touch, but they don’t replace F2F friendship.

33. Ask questions

This is important because it shows a genuine effort in trying to get to know someone and actually makes you more likable, Dr. Schiff notes.

34. Be aware of your body language

It is easier to start a conversation with someone new if they seem more approachable, Dr. Bauer explains. Being aware how we are standing (arms crossed, looking down, body turned away from others) can make it appear you are not open to meeting new people.

35. Don’t overlook people you know

While you’re making new friends, don’t forget the people you already know. Is there a favorite family member you’d like to see more often? Call him or her and suggest going for a walk, or to lunch. Are there acquaintances at work, at church, in your neighborhood, involved in your child’s (or your own) school, or elsewhere with whom you could develop a friendship? Consider reaching out to them. Let these people know that you’d like to share events and activities, says Dr. Tessina.

 36. Think outside the box

Be open to forming new relationships with neighbors, classmates, co-workers, no matter how different from you they appear to be, Dr. Schiff explains. Having variety in your choice of friends keeps it interesting.

37. Make the first move

It is okay to make the first move. You can start with a simple text like, “I am so glad that we got to meet today.” If they respond, then you have broken the ice. If they ignored your move, then it wasn’t meant to be, says Dr. Bauer.

38. Practice self-compassion

Being kind to yourself will help you be kinder to others and help you build friendships, Lily Clark, therapist and co-founder of Transcendent Friendship, states.

39. Eat meals outside when you can

Instead of taking your takeout home or eating in your car, try eating outside at the takeout place and smile at people, Dr. Tessina explains. Invite someone to share your table.

40. In a new friendship, try to identify early on whether or not it is reciprocal.

Reciprocal friendships offer the strongest protection against loneliness, says Helen Chao, therapist and co-founder of Transcendent Friendship.

41. Be yourself

“If you are acting like someone else, then who is the person really connecting with?” says Dr. Bauer. In the words of Dr. Seuss, “Today you are You, that is truer than true. There is no one alive who is Youer than You.”

42. Talk with people in line at the grocery store. 

Ask a question about something they’re buying, comment on what you like or don’t like about the store, talk about the beautiful flowers on display. In addition to helping you practice talking to people, these people are probably from your neighborhood, and you might make a new friend, says Dr. Tessina.

43. Make eye contact with people when you’re talking with them

People want to feel heard, and if you’re not looking at them, there is a higher likelihood that they will think you are not interested in their friendship, Dr. Bauer explains.

44. Focus on qualities that you like about yourself or admire in others

Your identity is deeply shaped by your friendships, says Clark. Think about what qualities you like about yourself or wish you had, and look for people with those qualities in your friendships.

 45. Find interesting, fun people

Being involved in an ongoing activity, and meeting with the same people on a regular basis gives you a chance to get to know them before you decide to pursue a more personal relationship, Dr. Tessina states. When you find someone you think is particularly pleasant, spend a little time talking with him or her during or after your activity. Ask questions about the project you are working on, or share experiences and advice. If you both enjoy the conversation, goes well, you can offer to meet before or after the session for coffee. From there, you can begin to do more things together, until you’ve established a pattern of friendship.

46. Don’t take a feeling of loneliness as a sign of failure

Loneliness is the signal that you need to reach out to strengthen your social connections, just like hunger is the signal you need to eat, Chao explains. It’s not a sign that you are doing anything wrong.

 47. Be curious

People enjoy talking about themselves. Ask them questions about themselves and see where the conversation leads, says Dr. Bauer.

48. Meet people at a coffee shop

Ask if you can join someone who is sitting alone, and unless they’re working on their laptop, strike up a conversation about the coffee, the ambiance, the weather, Dr. Tessina states.

49. Look for places that connect with your interests

Look at the local tennis courts and see if they have clinics or leagues, find book clubs posted at the local bookstore, join a hiking group, Dr. Bauer explains. When you meet someone here, you already know you have something in common.

50. Try a new activity

Is there something always wanted to do? Rollerblading, cooking, baking, woodworking, hiking, flying model airplanes, quilting? All of these activities have interest groups, and they’re probably nearby. Do an Internet search for interest groups in your desired activity, and join in the fun. You’ll make friends fast because you have something in common with everyone else, says Dr. Tessina.

51. Be open

You never know where you will find your next “person,” Dr. Bauer states. So don’t close doors without seeing what’s on the other side.

52. Connect on a neighborhood chat site, like nextdoor.com

When you find someone doing something you like on the site, comment on it. Join in neighborhood cleanup days. Bake cookies, take a picture, and say you’ll be in the neighborhood park with them at a certain time and day. Invite other neighbors to bring their own coffee or drinks and join you, Dr. Tessina explains.

53. Don’t shy away from difficult discussions

Conflict is an inevitable part of friendships, and can actually lead to a deeper friendship because you’ve worked through something difficult, says Clark.

54. Be patient with yourself

It takes, on average, 140 hours of time spent together to make a “good friend,” Chao explains. Be patient with yourself and make sure to put in the time to develop long-lasting bonds.

55. Volunteer

Love books? Your local library could use your help, Dr. Tessina states. Become a docent at your favorite museum or gallery. If you love kids, volunteer to take them hiking or teach them something. Volunteer at your local nature center. There will be other adults there you can be friends with.

56. Find time for solitude

Solitude enhances your connection with yourself and enables connection to others, says Clark.

57. Sign up for tours when you travel

Join a tour wherever you are or travel on a tour with other travelers, Dr. Tessina explains. You are highly likely to meet someone who shares your travel interest.

58. Practice mindfulness

Mindfulness is a powerful tool to enhance friendships, Chao states. Developing a mindfulness practice will help you build skills to develop strong friendships.

59. Get the COVID-19 vaccine

You’ll increase your odds of meeting people if you are fully vaccinated. It will give you peace of mind, and you’ll feel better going to new environments, says Dr. Tessina.

60. Laugh

Laughter is one of the best connectors, Clark explains. Find ways to laugh with new people to create a powerful bond.

62. Talk to people in the lunchroom at work 

Smile, nod, say “hi” and go there often. As people see you, they’ll get to know you as a regular, and striking up conversations will be easier Dr. Tessina states.

63. Get the person to tell a story

For example, ask them what the most interesting part of their job is, or what their favorite spot in their city is, or what their favorite place to visit as a kid was, says Risa Williams, licensed therapist and coach in Los Angeles, and author of The Ultimate Anxiety Toolkit: 25 Tools to Worry Less, Relax More and Boost Your Self Esteem.

“Whenever I meet new people, I find that it’s easier to engage them when they’re talking about something they like or enjoy, and it gives them a chance to tell an interesting story and share parts of their personality in a way that feels comfortable to them,” Williams explains. “Breaking the ice in an easy or relaxed way, and making the other person feel comfortable to share things in a conversation, is a good way to start to take steps toward forming a possible friendship.

64. Be really honest

Honesty is what builds trust and trust is what builds intimacy between people and this is a strong foundation for a close friendship, says Dr. Gail Saltz, Associate Professor of Psychiatry at the NY Presbyterian Hospital Weill-Cornell School of medicine and host of the “How Can I Help?” podcast from iHeartRadio.

65. Practice empathy

Empathy is perhaps the most important relational skill and fosters connection, rapport building, and is the foundation of friendship, Joyce Marter, LCPC, licensed psychotherapist and author of The Financial Mindset Fix: A Mental Fitness Program for an Abundant Life states. Empathy involves putting yourself in somebody else’s shoes and reflecting an understanding of how they might feel in a given situation. It helps them feel heard, understood, and connected to us. Compassionate empathy is not only understanding a person’s experience and feeling with them but being moved to help if needed and welcomed. This is the level of empathy that can really foster deeper friendships.

 66. Be forthright that you’d like to be friends

Playing games makes for either a messed up or no friendship. Just say, “Hey I like you, I’d like to be friends!” If this scares someone off, they weren’t likely to end up a great friend anyway, Dr. Saltz explains.

67. Mirror others’ strengths

Mirroring is a tool used in therapy where the therapist mirrors back the positive strengths and qualities of the client so that the client can begin to integrate those positive aspects into their understanding of themselves, Marter states. As long as you are being authentic and sincere, mirroring a prospective friend’s strengths back to them can be an effective way of building a positive rapport. The more specific the observation, the more meaningful it will be for the recipient.

68. Have reasonable expectations

No friend can be perfect for you, or meet all your needs or never disappoint. A real friendship has bumps in the road, compromise, apologies and forgiveness on both sides. If you over expect no friendship will last, says Dr. Saltz.

68. Ask follow-up questions

If somebody is telling you about a recent event, like a wedding or getting a new puppy, ask to see photos which most people have right with them on their phone, Marter explains. This shows a deeper level of interest and because a picture is worth a thousand words, you will have a lot more information to respond to in order to facilitate a stronger connection.

69. Be open to new friendships out of the weirdest scenarios

You never know where you might meet someone who could turn out to become a friend, Dr. Saltz states. A random meeting of a vacation, rooting at the same game, speaking at a support group, in many ways a friendship can blossom out of almost any chance meeting if one or both of you are open to the idea and take the chance to invite the other to get together.

70. Look for what you can give, not what you can get

As you listen to a prospective friend, think of how who or what you might know that could help them in some aspect of their life. For example, if they say they recently lost their job, connect them with the recruiter, website, or career counselor who helped you when you were unemployed, Marter explains. Consider what friends, organizations, referrals, or services might be a support or resource to them and share generously.

 71. Meet in person

Facebook friends are not friends, says Dr. Saltz. Online interactions can supplement your in-person friendship … but to grow the real bonds of friendship you do need in-person meetings and experiences together. Luckily, in-person meetings are getting safe and safer.

72. Agree with what others have to say and add to it

Take a tip from improv and say, “Yes, and…”. One of the rules of improvisational comedy is to respond to others by agreeing with what they have said and adding to it, Marter states. This is because saying, “no, but” tends to be a conversation stopper and can take the conversation down a more antagonistic path. Of course, you shouldn’t agree with something that is against your core values. What I am suggesting is if somebody says it is cold outside, instead of saying, “Well, at least it’s not as cold as last week” (which can feel like a shut down) try saying, “Yes, it is freezing and I’m worried about the flowers I planted last week.” This leaves the conversation open for more discussion.

73. Value long-time friendships

It’s great to make new friendships, but there is something special and valuable about long-time friendships, you have shared a chunk of your lives together and thereby have certain references and shared experiences that can mean so much, Dr. Saltz explains. So rekindling an older, lost friendship can be a valuable new and old friendship…look them up and reach out and rekindle.

 74. Partner up with an extroverted friend

Attend events with an extroverted friend so they can help you make connections, Marter says. If you are more shy or introverted, ask one of your more extroverted friends to be your wingman and help you meet others.

75. Plan something new with a new friend to develop the friendship

New experiences grow memories and closeness. Trying something, going somewhere, having an experience that is new to you both stimulates the release of the neurochemical dopamine, the neurotransmitter of reward, which makes you feel good and want more. This will stimulate your bond and store memories that you can reminisce about later, Dr. Saltz states.

 76. Try a random act of kindness

See somebody who looks like they could use some cheer? Exercise your thoughtfulness and do something to brighten their day, says Marter. This can go a long way to making somebody feel special and to develop fondness and appreciation of you.

 77. Be willing to make a real effort

It’s a myth that great friendships should be maintenance-free. ALL relationships, including friendships, take effort, time invested, willingness to sometimes do what you don’t feel like doing, talking when you don’t feel like talking. The work you put in will be the gratification you get out, Dr. Saltz explains.

78. Plant the seed for some follow-up interaction

Suggest exchanging information and connecting in the future, Marter states. This can feel vulnerable and be anxiety-provoking, but it’s worth temporary discomfort or even some rejection to hopefully find some relationships that provide lasting support.


Parade Daily

Celebrity interviews, recipes and health tips delivered to your inbox.

 

79. Be enthusiastic

If you walk into a room and really light up the place with your enthusiasm, people are going to be attracted to you, Dr. Fumi Stephanie Hancock, DNP, PMHNP-BC, CNP, a board-certified psychiatric Dr. of Nurse Practice, TraumaCare expert, and CEO of Pool of Bethesda Psychiatric Health, explains. On the flip side of that, if you walk into a room and come off as dull and boring, no one is going to want to connect with you. People are naturally attracted to other people who radiate warmth, enthusiasm and excitement.

80. Commit to being social at least one night a week

Sounds simple, but the more you’re out and about, the higher the chance you’ll meet people and make connections. Consider using sites such as meetup.com to find events in your area, Marter states.

81. Make an observation about someone

The best way to strike up a conversation and potentially build a friendship with someone is to make an observation and inquire about it. For example: “I noticed you are wearing…”, “That’s an unusual accent. Where are you from?” and “those are beautiful earrings.” Do they have any special significance? People love to talk about themselves and more importantly, are flattered when someone notices something about them, Dr. Hancock explains.

82. Commit to a weekly club, class, or meeting of some kind

This can be trivia or game nights, book clubs, or intramural sports. Challenge yourself to chat with at least one or two new people each week, says Marter.

83. Make an effort

When most people walk into a room of strangers, they usually look for a quiet space off in a corner and go about their business, Dr. Hancock explains. Next time, purposely sit beside someone who looks interesting, and who you would like to get to know better and start a conversation with them. Most people are reluctant to take the first step. If you break the ice, you never know who you might meet and become friends with.

84. Make a positive comment

People enjoy being around someone who is positive, notes Dr. Carly Claney, PhD, licensed psychologist. See if you can comment on something you like or are enjoying about the moment.

85. Ask people deeper questions about their lives

This also means being open to sharing more of yourself. Moving past superficial conversion will help deepen connections, says Dr. Tari Mack, Clinical Psychologist, Celebrity Love and Relationship Expert and Host of Dear Dater.

 86. Look at people when they’re speaking

Particularly in large groups, it can be easy for people to get overlooked or not feel important. If you are there paying attention and showing respect with good eye contact, it will really set you apart from others who may be on their phone or disinterested in another way, Dr. Claney states.

87. Become what you wish to find

Be the friend you want, Therapist and Relationship Expert, Audrey Hope, explains. These are spiritual laws of attraction that always work.

88. Remember details

Acknowledging important details about someone (e.g.., birthday, dog’s name) demonstrates your care and ability to ‘do life’ with someone, says Dr. Claney.

 89. Ask an acquaintance or neighbor for help

People like to be helpful and even though it may feel vulnerable, it’s a great segue into friendship, Dr. Mack states.

90. Be interested and passionate about learning about what they love

Ask them a lot of questions about the project/job/hobby they are involved in. Ask them why they want to do the project/job, Hope says. Find out their life mission and passion and be inquisitive – for real.

91. Use their name when you talk to them

This demonstrates you’re really focusing on someone and will help them feel important to you, Dr. Claney explains.

 92. Think about the other person’s needs and wants and do something thoughtful about it

For example, if someone you want to be friends with- loves a particular music group- get tickets to a show and invite them to join you, Hope states. Be an investigator and think carefully about what the person wants/needs. You will blow them away with thoughtfulness.

93. Establish and enforce appropriate boundaries

It is common to be a “people pleaser,” as it’s human nature to desire that others like you. If you keep appropriate boundaries, you’ll only allow those into your circle who are willing to respect you, Grace Hanzel, MA, LPC, CDCA, Therapist, Vertava Health, explains.

94. Enjoy the moment

Sometimes there’s a lot of pressure to have a friendship turn into a lifelong commitment, Dr. Claney says. To relieve some of that pressure, you can just focus on the moment and see if this could be a friend for right now!

95. Seek vulnerability and connection

Vulnerability is scary, but humans are genuinely made for connection, Hanzel states. Even the most introverted people need closeness with others! The benefit is worth the risks.

96. Don’t take it personally

It’s important to keep in mind that most adults have multiple priorities, says Hanzel. Don’t take it personally if you aren’t at the very top of the list while a relationship is being built – be happy to be on the list!

97. Step outside your comfort zone

It is easy, especially in current times, to isolate and stay in your own bubble. Therefore, many are accustomed to being alone, and it becomes uncomfortable to seek connection outside of the comfort zone, Hanzel explains.

 98. Don’t rush it

Any relationship will take time to build, Hanzel states. Keep this in mind as you seek connection(s).

 99. Keep “the golden rule” in mind

Do unto others as you would have done unto you. While it may be difficult to understand why someone is intermittently difficult to deal with, consider what they may have going on behind the scenes that influences their behavior. Again, don’t take it personally, says Hanzel.

100. Lift others up

In addition to having compassion for others who may be struggling, validation is always appreciated, Hanzel says. When it is appropriate, go out of your way to recognize the good you see in others.

101. Connect with genuinity

Friendships are all about being honest and genuine with one another. Only talk about activities or ideas you genuinely like or believe, Dr. Sanam Hafeez, NYC-based neuropsychologist and Faculty Member at Columbia University, explains.

Don’t obsess over how you look, or what you say to conform to what you think the other person wants to see or hear. If you show respect, warmth and are sincere, a connection will form between you and someone you are meeting, Dr. Hafeez adds. Genuinity attracts others who want to connect genuinely, and these people will be your true, longtime friends.


Healthy Now Newsletter

Get good vibes and health tips delivered right to your inbox!

 

102. Put down your phone and converse with people in public

It’s easy to hide behind your phone screen and to get lost in the cyber world while you are in public. Instead of doing this, when you go to your local coffee shop, grocery store, or any other local business you go to often, say “hi” to the workers or customers, and make mini conversation, Dr. Hafeez states. Saying hello or having a small chat with people you see every day or a few times a week is a way to meet new people and connect with others. It may be scary to put yourself out there and spark up a conversation, but the reward is greater than the risk. You never know, you may meet someone who could end up being a friend for life.

Next, read up on 77 best friendship songs ever to celebrate, serenade and dance to with your BFF.


Sources

Jun 11, 2022
انواع «دوست»🗣
00:01:50

According to Aristotle, he classifies friendship into three different types:

  • Friendships of utility.
  • Friendships of pleasure.
  • Friendships of the good.

-------------------------------------------------------------------


The 7 Types of Friends, and Which Is Most Essential for Our Happiness

Less-intimate friendships may matter more than you thought.


KEY POINTS

  • There are seven basic types of friendships and they all have value.
  • Feeling that you are part of a larger community can positively affect life satisfaction and longevity.
  • Making the effort to connect and communicate with those who "people your life" can change your own life for the better.

There’s no doubt that social connections are important to our happiness. When you think of important friendships, which of your relationships spring to mind first? Your best friend from childhood whom you haven’t seen in years, but when you hear their name, it conjures up vivid memories of your shared exploits and a case of the warm fuzzies? Or your current “band of brothers” or “girl squad” who have your back, no matter what? Maybe it’s your super tight network of co-workers with whom you spend more than half your waking hours, five or six days a week? Or the neighbors that you hang with as you watch the kids play, the dogs romp, the coffee perk, or the grass grow? Maybe your BFF is also your forever partner, for better or worse?

All of these friendships are important. Data from a recent survey exploring friendship networks revealed that most of us, regardless of age, have cultivated a wide variety of social relationships. Here’s an overview of the specific friendship types that were explored:

  1. Lifelong Friends
  2. Best Friends
  3. Close Friends
  4. Social Group Friends (friends you socialize with but with whom you are not particularly close)
  5. Activity Friends (friends with whom you engage in specific activities, such as “gym buddies,” members of your book club or dinner club, church circles, and so on)
  6. Friends of Convenience (the folks with whom you might share carpooling duties, youth sports team parents, neighborhood groups, and so on)
  7. Acquaintance Friends (people at work, people you see each day when you’re walking your dog, folks you know to speak to, but not about anything of consequence or especially personal)

Do You Need One of Each?

To thrive in an increasingly isolating world, it’s helpful to have connections with others that reflect varying degrees of closeness. In fact, regardless of age, having friends of all types was positively related to life satisfaction. Life satisfaction is a global measure of subjective well-being often used to assess happiness and quality of life. The connection between social engagement and longevity, psychological and physical health, and overall contentment has been the subject of much research. Not only are these variables important to happiness, but research also indicates that novelty affects life satisfaction, as well (Buchanan & Bardi, 2010). This finding underscores the value of having a variety of social interactions in the course of your week: This will invite opportunities to engage in different ways with different people, which brings novelty into your life. Regardless of where you are in your life, age-wise, stage-wise, or location-wise, it’s important to cultivate a multi-faceted network of friendships. This also invites diverse people into your life who can help you grow beyond your comfort zone and encourage you to learn about other perspectives and ways of looking at and living life.

How Many Friends Do You Need?

The number of friends we tend to have among the different types isn’t really determined by our age, our relationship status, or whether or not we live alone. You’re never too old to create the friendships you need to help support your mental health and social well-being. About half of the people in the study felt that they had too few close friends, the other half felt they had plenty. And a couple felt they had too many.

Another finding is that each of us has highly individual needs related to how many friends we feel is the “right” number. If you don’t believe you have enough friends, how many do you think would be the “right” number to have? Among survey respondents who felt they currently had “too few” friends, the desired number varied greatly. Some people felt that having 2 or 3 close friends would be just right. Others felt that having 4 to 6 would be best. A few even believed 7 or more close friends would be the perfect number.

So, your next question might be, how many friends do people who feel they have “enough” close friends actually have? Well, of the group, 10% had just one close friend and found that to be enough. About half of this group had 2 or 3 close friends and were totally satisfied with that number. Another third of the group had 4 to 6 friends and the remaining participants—about 10% of the total—had 7 or more. While none of us need the same number of friends, we all need close friends for support.

Which Friends are Most Essential for Our Happiness?

During the height of the pandemic when we were unable to gather together with the people we cared most about, the number of acquaintance friends in our networks was the strongest predictor of life satisfaction. Being isolated from others left us eager for social interaction, even if we were masked up and six-feet apart from the person who was dropping off our groceries and the other dog walkers in the park. Over the last 6-8 months, as guidelines and restrictions have loosened, the unexpectedly strong value of acquaintance friends has also lessened somewhat. The number of acquaintance friends we have is positively correlated with our level of life satisfaction, but the number of lifelong friends, best friends and close friends we have are the strongest predictors of overall contentment with life.

Does a Friendly Smile and Pleasant Word Change Your Life?

There’s value in weaving ourselves into a web of connection with others in our community. Everyone’s neighbor, Fred Rogers, always focused on the inherent value of each person in our neighborhood, no matter what role they played. These current findings fully support the benefits of being engaged with all of the folks who fill our lives in the course of a week. There is a lot to gain from the deep, intimate conversations you enjoy with your closest friends as well as from friendly greetings or brief chats you offer to your mailperson or Amazon driver, the dog walkers who pass your window, the cashier at the pharmacy, the folks who are always on the same train on your commute, and even the annoying kids who run across your lawn. Engaging with others and establishing a connection, no matter how seemingly inconsequential, can make a positive difference in your overall well-being. Smile more, engage more, and live a longer and happier life.

Jun 11, 2022
تکنوازی پیانو🎶
00:01:59

آرام

Jun 11, 2022
تغییر خود یا دیگران؟👥
00:00:57

دکتر فرهنگ هلاکویی نائینی ۷۸ساله، روانشناس، روان‌درمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعه‌شناس، اقتصاددان و استاد پیشین دانشگاه



Change Others by Changing Yourself

Start where you are


In therapy, a great clinician will meet the patient where they are to build relations.

In negotiation, a great navigator will focus on their opposition and turn it into opportunity.

In relationships, a great lover will treat their spouse the way the spouse wants to be treated.

In games, a great player will adapt to a dynamic environment with the opponent's moves in mind.

It is never about changing people — it’s about changing yourself in ways to inspire people. It is about changing the approach to a conversation to learn more about the other person’s wants and needs. It is about changing you, to create a change in others.

Imagine for a moment you are living your life, and something does not go the way you want. What do you do?

Do you do the same thing again and hope for a different outcome? No. You change the approach. And if that does not work? You change again.

The popular saying attributed to Albert Einstein is that “the definition of insanity is doing the same thing over and over again and expecting a different result,” and yet so many of us continue to sit in the same behaviors, do the same actions, and wonder why life is not changing for the better.

Can you think of a person who refuses to change and expects the world to change for them? Do you think you are that person, too?

Imagine for a moment you are — where does it take you?

Could conversations you wish have ended different pop into your head? Do actions you were unsure of and consequences you wished to avoid come to mind? What will you do differently next time?

A single person can change the world. But they must change themself to start.

You can only control your life. Do so indefinitely.



What is good, change yourself or try to change others?


firstly, change yourself, observed inane mistakes improve them, do great work, and Help others

You can’t coerce others to change, but you can show them if we do good work, how we can be a better person, that thing influences them directly or indirectly

if you change yourself, you understand what people want to change themselves

in the end, people will change if you change yourself and people get motivation from you because They trust in action, not in theory, remember that


don't try to change others change yourself



Jun 11, 2022
فرزند ناخواسته و ناخواستنی؟ حس «اضافه‌بودن»— جنایت روانی والدین علیه فرزند👥
00:32:39

دکتر فرهنگ هلاکویی نائینی ۷۸ساله، روانشناس، روان‌درمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعه‌شناس، اقتصاددان و استاد پیشین دانشگاه

Jun 11, 2022
وقتی خودت هم نمی‌توانی با خودت زندگی کنی👥
00:01:31

دکتر فرهنگ هلاکویی نائینی ۷۸ساله، روانشناس، روان‌درمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعه‌شناس، اقتصاددان و استاد پیشین دانشگاه

Jun 11, 2022
فشردن دندان‌ها—بیماری روان‌تَنی (سایکوسوماتیک)؟👥
00:19:59

دکتر فرهنگ هلاکویی نائینی ۷۸ساله، روانشناس، روان‌درمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعه‌شناس، اقتصاددان و استاد پیشین دانشگاه

Jun 11, 2022
شد، شد؛ نشد، نشد—ناتوانی در پذیرش شکست؟👥
00:00:30

دکتر فرهنگ هلاکویی نائینی ۷۸ساله، روانشناس، روان‌درمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعه‌شناس، اقتصاددان، استاد پیشین دانشگاه

Jun 11, 2022
فرزند چندم خانواده هستی؟📚
00:12:37

دکتر فرهنگ هلاکویی نائینی ۷۸ساله، روانشناس، روان‌درمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعه‌شناس، اقتصاددان و استاد پیشین دانشگاه

Jun 11, 2022
حکایت مردجوان با خویشاوند دولت‌مند📚
00:07:32

کتاب حکایت دولت و فرزانگی

داستان مربوط به جوانی سی و دو ساله است که در یک شرکت تبلیغاتی کار می کند و به شدت از کارش بیزار و دلزده است و

به دنبال راهی برای افزایش درآمد خود می باشد

در همین حین به توصیه عموی بسیار پولدارش که از جوانی ثروت زیادی کسب کرده است به ملاقات یک پیرمرد میلیونر می رود

که یک میلیونر و ثروتمند خودساخته است و پیرمرد میلیونر در خلال اتفاقاتی بسیار جالب و غیر منتظره نکاتی را به جوان گوشزد می کند که

افراد موفق و ثروتمند با رعایت این نکات همواره در هر شرایطی می توانند به مسیر خود ادامه دهند و به اهداف خود دست یابند

این داستان در پایان یک پرش به آینده و زمانی دارد که جوان داستان به هدفش رسیده است و به ترتیب در کتاب های راه و رسم میلیونر ها

و معبد میلیونر ها اثر مارک فیشر که ادامه ی حکایت دولت فرزانگی و به گونه ای جلد های بعدی آن هستند

درس هایی که جوان تا رسیدن به هدف می آموزد با جزئیات بیان شده اند

بخشی از کتاب حکایت دولت و فرزانگی

بیشتر مردم می‌ترسند چیزی بخواهند و وقتی عاقبت چیزی می‌خواهند، به اندازه‌ی کافی اصرار نمی‌ورزند و این خطاست!

یک سوال بسیار مهم از خودت بپرس چطور شده که هنوز دولتمند نشده‌ای؟

آیا به طور جدی این سوال را از خودت پرسیده‌ای؟

آیا از کارت راضی هستی؟

– یقین حاصل کن که در انتخاب حرفه‌هایت مثبت باشی. همه ثروتمندان و دولتمندان کارهایشان را دوست دارند و کار برایشان فعالیتی لذت بخش است. پس از شغلت لذتت ببر و دوستش داشته باش.

اگرچه باید از کارت لذت ببری، اما به تنهایی کافی نیست. برای دولتمند شدن باید از اسرار آن آگاه باشی. آیا به راستی معتقدی این اسرار وجود دارند؟

اگر فکر می‌کنی نمی‌توانی دولتمند شوی، به ندرت دولتمند می‌شوی پس باید با شور و شوق طالب آن باشی. بزرگترین محدودیت کمبود تخلیل است به همین دلیل اسرار دولتمندی در همه جا تا این حد حفظ شده است.

خواندن این کتاب به شدت توصیه میشود.

Jun 09, 2022
جزء از کل📖
03:52:02

این کتاب اثر «استیو تولتز» در سال 2008 منتشر شد. این کتاب یکی از موفق‌ترین آثار ادبیات استرالیا است که در مدت‌زمان کمی توانست به‌عنوان یکی از پرفروش‌ترین آثار نیویورک‌تایمز و آمازون شناخته شود. این کتاب روایت دو نسل از خانواده‌ی «دین» است که با کارهای عجیب‌وغریب و گاها جنایی و ترسناک در میان مردم کشور استرالیا شناخته شده‌اند. «مارتین دین»، «تری دین» و «جسپر دین» سه ضلع مثلث این کتاب محبوب و تأثیرگذار هستند که از زمان جنگ جهانی دوم تا اوایل قرن بیست و یکم در استرالیا، پاریس و تایلند زندگی می‌کنند. نشر چشمه نسخه‌ی الکترونیک این کتاب را در اختیار فیدیبو قرار داده است و دانلود کتاب جز از کل در همین صفحه موجود است.

روزی نویسندگان و مورخان در آینده به این دوره از تاریخ نگاه می‌کنند و از رمانی صحبت می‌کنند که همه حتی خردسالان و سالمندان را منقلب کرده است. این رمان بی‌شک «جز از کل» نوشته‌ی «استیو تولز» رمان‌نویس استرالیایی خواهد بود که از اعماق وجود انسان‌ها سخن می‌گوید. «جز از کل» درامی خانوادگی است که ترس، انتظار و زندگی را به شکل متفاوتی معنا می‌کند و به تصویر می‌کشد و هر پاراگراف آن، خود داستانی تأمل‌برانگیز است.

کتاب جز از کل بزرگ‌ترین رمان تاریخ استرالیا است که در سال 2008 نامزد جایزه‌ی من بوکر شد. در این سال رمان «ببر سفید» نوشته‌ی «آراویند آدیگا»، نویسنده‌ی هندی-استرالیایی برنده‌ی این جایزه شد در حالی که برخی از منتقدان بر این باور بودند کتاب «استیو تولتز» هم شایسته‌ی دریافت این جایزه‌ی بود. این کتاب تنها یک رمان جذاب نیست بلکه اظهارنظرهایی فلسفی درباره‌ی زندگی بشر است که با قلم جادویی به نگارش درآمده است. نویسنده شخصیت‌های این قصه را باکمی اغراق در میان داستانی پرفرازونشیب قرار داده و آن‌ها را محکوم به زندگی و ادامه‌ی حیات کرده است. این رمان بلند درباره‌ی آزادی، روح، عشق، مرگ و معنای زندگی صحبت می‌کند و با چنین جملات میخکوب کننده‌ای شروع می‌شود: «هیچ‌وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد.اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد،مه البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد ،مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد،فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درس من؟ من آزادی‌ام را از دست دادم...»


خلاصه داستان جزء از کل

«مارتین» و «تری» دو برادر از یک خانواده‌ی معمولی استرالیایی هستند که در ابتدا شبیه به همه‌ی مردم عادی زندگی می‌کنند ولی پس از مدتی «تری» به یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های ورزشی استرالیا تبدیل می‌شود و تمام مردم را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. او باوجود آنکه قهرمان مردمش می‌شود ولی زندگی‌اش با یکی از زندانی‌های تبهکار استرالیایی گره می‌خورد و راهی زندان می‌شود. «مارتین»، برادر او پس از سوزاندن کل شهر در حالی که در این فکر است برادرش در سلول انفرادی تاریک زندان شهر در حال سوختن است و او را برای همیشه ازدست‌داده است خانه خود را ترک می‌کند و با فصل جدیدی از زندگی در پاریس روبه‌رو می‌شود.


«مارتین دین» شخصیت متفکر و عجیب داستان «جزء از کل» در هرلحظه از این داستان در حال کنکاش و واکاوی شخصیت خود و دیگران است. او ذهنی مملو از سؤال دارد و همواره با خود درگیر است و همیشه به دنبال این است که چرا انسان به وجود آمده است و درنهایت سرنوشت او چیست؟ او باوجود تمام این اندیشه‌های بی‌پاسخ، در جوانی در شهر پاریس با موجودی به نام «جاسپر دین»، پسرش روبه‌رو می‌شود و خود را در مقام تربیت و تعلیم یک بشر دیگر می‌بیند. زندگی این پدر و پسر که شبیه به خطی موازی است داستان پرکشش «جزء از کل» را شکل می‌دهد.


درباره استیو تولتز

«استیو تولتز» Steve Toltz نویسنده‌ی استرالیایی سال 1972 در سیدنی به دنیا آمد. او در جوانی تحصیلاتش در دانشگاه نیوکاسل را به سرانجام رساند و در آن سال‌ها چند شعر و داستان کوتاه نوشت که چندان موفق نبودند. او پیش از آنکه به‌عنوان نویسنده‌ای برجسته شناخته شود به مونترال، ونکوور، نیویورک، بارسلونا و پاریس سفر و شغل‌های مختلفی را تجربه کرد. او مدتی به فیلم‌برداری، بازاریابی و آموزش زبان انگلیسی مشغول بود و زمانی که برای شرکت در یک مسابقه‌ی نویسندگی قلم را در دست گرفت شاهکار «جزء از کل» را خلق کرد.


«استیو تولتز» نبوغ بی‌نظیرش را در اولین کتابش نشان داد و خوانندگان ادبیات داستانی را متحیر کرد. او نوشتن داستان را ادامه داد و سال 2015 کتاب ریگ روان را منتشر کرد که این داستان هم با ترجمه‌ی «پیمان خاکسار» به فارسی منتشر شده است.


ترجمه کتاب جزء از کل به فارسی

کتاب «جزء از کل» را «پیمان خاکسار» به فارسی ترجمه کرده است و نشر چشمه آن را در سال 1393 منتشر کرده است که کتاب الکترونیکی جز از کل در همین صفحه برای دانلود و خرید موجود است. این کتاب پرطرفدار یکی از عناوین پرفروش سال‌های اخیر است که در لیست کتاب‌های محبوب و پرفروش فیدیبو نیز قرار دارد. یکی از دلایل محبوبیت این اثر در میان خوانندگان فارسی‌زبان، ترجمه‌ی خوب و خواندنی «پیمان خاکسار» است که توانسته است جان مطلب را ادا کند. این مترجم معروف ایرانی سال 1354 در تهران به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشته‌ی سینما به سرانجام رساند. او مدتی را به‌عنوان تدوینگر مشغول به کار بود و تدوین چندین اثر سینما و تلویزیون را در کارنامه‌ی هنری‌اش دارد. «خاکسار» از سال 1385 فعالیت در حوزه‌ی ترجمه را آغاز کرد و در مدت‌زمان کوتاهی توانست به موفقیت‌های مثال‌زدنی دست یابد. او آثار معروفی ازجمله «اتحادیه‌ی ابلهان» اثر «جان کندی تول»، «برفک» اثر «دان دلیلو» و «مادربزرگت رو از اين‌جا ببر!» اثر «ديويد سداريس» را در سال‌های اخیر ترجمه کرده و به‌عنوان مترجمی توانا شناخته شده است. ترجمه‌ی کتاب «جزء از کل» بار دیگر سبب درخشش نام این مترجم شد، «خاکسار» درباره‌ی این اثر گفته است: «جز از کل کتابی است که هیچ وصفی، حتا حرف‌های نویسنده‌اش، نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند...خواندن جزء از کل تجربه‌ای غریب و منحصربه‌فرد است. در هر صفحه‌اش جمله‌ای وجود دارد که می‌توانید آن را نقلش کنید. کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن. سفر در دنیایی است که نمونه‌اش را کمتر دیده‌اید. رمانی عمیق و پرماجرا و فلسفی که ماه‌ها اسیرتان می‌کند. به نظرم تمام تعاریفی که از کتاب شده نابسنده‌اند. این شما و این جز از کل.»


کتاب «جزء از کل» را علاوه‌بر نشر چشمه، انتشارات نیک فرجام با ترجمه‌ی «زهرا یعقوبیان» و انتشارات آتیسا با ترجمه‌ی زهره قلی پور ترجمه کرده است.


در بخشی از کتاب جزء از کل می‌خوانیم

فکر وحشتناکی بود، این که بالاخره یک روز خواهد مرد، این که قولی داده بودم که دیگر داشت خفه‌ام می‌کرد.


چه طور می‌توانستم این مسیر را بروم بی‌آنکه این زشت‌ترین فکر را از سرم دور کنم: «هی، مامان، زود باش بمیر!» تری گفت دیگر نروم خانه‌اش. بنا بر اصرار او، بسته به فصل، موقع کریکت یا راگبی همدیگر را می‌دیدیم. در طول بازی‌ها تری جزئیات گروتسک تعاونی دموکراتیک را برایم شرح می‌داد: این که چه طور هميشه شیوه‌شان را تغییر می‌دادند. هرگز یک کار را دو بار نمی‌کردند، يا اگر می‌کردند از یک مسیر دیگر می‌رفتند. مثلاً یک‌بار دو بانک را پشت سر هم زده بودند. اولی صبح بوده و همه کلاه دوچشمی سرشان گذاشته‌اند و کارمندها و مشتری‌ها را وادار کرده‌اند دمر بخوابند روی زمین. دومی زمان ناهار بوده و ماسک گوریل گذاشته‌اند و موقع دزدی فقط باهم روسی حرف زده‌اند و کارمندها و مشتری‌ها را وادار کرده‌اند دست‌به‌دست هم بدهند و به شکل دایره بایستند. سریع بودند. موفق بودند. و از همه مهم‌تر، ناشناس بودند. این ایده‌ی هری بود که تمام اعضای باند چند زبان باد بگیرند، حالا نه کامل، در حدی که برای دزدی لازم است: «پول رو بده.» «به شون بگو دستاشون رو بگیرن بالا.» «بریم.» از این جور چیزها. هری نابغه‌ی گمراه کردن ملت بود. مایه‌ی تعجب بود که این‌همه حبس کشیده بود. چند تا خبرچین پلیس هم پیدا کرده بود و به شان اطلاعات غلط می‌داد. برای یکی دو دشمن قسم‌خورده‌ی هری هم‌فکری کرده بودند، در آسیب‌پذیرترین حالت به شان حمله می‌کردند، وقتی که بیشتر از دو غذا روی اجاق داشتند.


تنها مشکل تأسیس تعاونی دموکراتیک، آرزوی دیرینه‌ی هری، تشدید پارانویای بی‌همتایش بود. کسی نمی‌توانسته برود پشتش! تمام مدت جوری راه می‌رفته که پشتش به دیوار باشد و اگر مجبور می‌شده به فضای باز برود مثل فرفره دور خودش می‌چرخیده. در جمعیت وحشت برش می‌داشته و وقتی میان آدم‌ها گیر می‌افتاده دچار اسپاسم‌های عضلانی شدید می‌شده. خنده‌دارترین صحنه وقتی بوده که مجبور می‌شده در فضای باز ادرار کند.


نمی‌رفته پشت درخت چون پشتش بی‌دفاع می‌شده؛ روبه‌جلو تکیه می‌داده به درخت، اسلحه به دست. در خانه هم کلی طناب و زنگ بسته بوده به همه‌جا تا اگر کسی خواست وارد اتاقش شود آژیر دست سازش به صدا دربیاید. هر روز روزنامه‌ها را چک می‌کرده تا ببیند اسمی از او برده‌اند يا نه. با چشمان از حدقه درآمده مثل دیوانه‌ها ورقشان می‌زده.


هری یک‌بار به من گفت «ارزش اخبار روزانه رو دست‌کم نگیر، همین اخبار جون خیلی از آدم‌های تحت تعقیب رو نجات داده. پلیس هميشه می‌خواد به همه ثابت کنه داره پیشرفت می‌کنه: طرف فلان جا مشاهده شده. فلان نشانه رو فلان جا پیدا کردیم، این‌ها رو بگذار کنار گرسنگی سیری‌ناپذیر مردم برای اخباری که هیچ ربطی به شون نداره و حالا بهترین چیز رو برای فراری یی که روی دور خلافه به دست آورده‌ی. تو فکر می‌کنی من پارانوییدم؟




A Fraction of the Whole is a 2008 novel by Steve Toltz. It follows three generations of the eccentric Dean family in Australia and the people who surround them.


Jasper Dean

Jasper Dean is Martin Dean's illegitimate son and Terry Dean's nephew. He narrates most of the novel, save some sections which are narrated by Martin. Jasper's difficult relationship with his father is the central subject of the book, and he leads a confused childhood due to Martin's constant bizarre lessons and diatribes. His conflict is a fear of turning into his father, and he often works to distance himself from Martin, though their bond is strangely loving in its own way.


Martin Dean

Martin Dean, the father of Jasper Dean, is paranoid, philosophical, and intelligent. As a child, he spent four years and four months in a coma; upon waking up, the resulting unfamiliarity with the world led to his later misanthropy. Martin is transfixed by his inevitable death and will stop at nothing to leave his mark on the world; this leads to a series of "immortality projects" which inevitably end up backfiring. He is also determined to indoctrinate his son Jasper with his beliefs. Throughout the book, his sanity is debatable.


Terry Dean

Terry Dean is Martin's younger half-brother. He is described as blond and handsome. He grew up as a natural athlete who loved sports with a religious fervor, hating all cheats. When Terry is injured and can no longer take part in any sport, he turns to a life of crime, going from juvenile delinquency to a vigilante crusade against every cheating athlete in Australia. He is eventually captured, and presumed dead when a brushfire burns down his prison.


Caroline Potts

A childhood love of both Martin and Terry and the daughter of the richest man in the town where they grew up. She leaves to travel the world, returning for her father when he is blinded in an explosion caused by Terry but eventually reappears, marrying Martin when they are both middle-aged.


Astrid

Jasper's mother, accidentally impregnated by Martin after a chance meeting on New Year's. Though Martin initially loves her, he becomes more and more exasperated with her as she sinks into depression during pregnancy. Jasper has never met her.


Eddie

A longtime friend of Martin's who met him in Paris. Jasper is suspicious of Eddie, as he takes long, unexplained vacations, constantly lends Martin money, and is always taking pictures of them. Eddie is trained as a doctor and dreams of returning to his home in Thailand to start a practice.


Anouk

A beautiful woman whom Martin hires as a housekeeper after catching her keying his car. Her attempts to point out Martin's flaws lead to his psychological breakdown, but she becomes a voice of sanity who stays on to help the Deans. She is constantly in the middle of a nasty breakup and is versed in meditation.


Harry West

A hardened criminal residing in the prison that overlooks Martin and Terry's hometown. Harry is hired by Martin to act as a mentor for Terry's fledgling criminal operation. As Harry's sanity deteriorates, Martin becomes his only confidante, and Harry asks him for help in publishing his vision, a textbook for criminals.


Martin's parents

Never named in the book. Martin and Terry's mother is a Jewish immigrant who arrived in Australia by way of Shanghai after Martin's father is shot. Their mother is devoted to both sons. Terry's father is an alcoholic who took his wife to a small town in New South Wales when he found work building a prison. He blames Martin for sending Terry down the wrong path in life, and has an uneasy relationship with Martin.


Plot

A Fraction of the Whole uses a multi-perspective narrative, often going back in time to show Martin's perspective on events before returning to Jasper's story in the present. The framing narrative of the novel is written from the perspective of Jasper, writing secretly from the prison cell he is incarcerated in for an initially undisclosed crime.


Martin enters

The story jumps back to when Jasper was five, and was pulled out of school by his father, Martin. Rather than using a typical school curriculum, Martin teaches his son his beliefs about how life is, how it should be, and how to survive it.


Martin's childhood

Martin gives Jasper a highly detailed account of his own childhood. He has dealt with many problems in his life, from Terry's criminal behavior, to Martin's own depression, to his four-year coma, to his mother poisoning him while she went mad from fear of her terminal cancer. Martin clearly remembers telling his brother that the two criminal kids, whom Terry would later join, are cheating. These kids had been beating Martin up, and he knows that telling Terry this lie would make him go after them. Terry does go after the bullies, and they stab him in the leg. This injury cripples Terry for life and renders him incapable of playing sports.


Martin comes up with the idea of a suggestion box, where everyone in town is welcome to enter recommendations for town life. It starts off well, but soon everyone in town is criticized by someone else. Each slip is anonymous, making it impossible for anyone to get mad, except at the person who invented the suggestion box. No one ever finds out that it was Martin. Finally, there is the loss of Martin's true love, Caroline, to Terry. After Terry is imprisoned, she leaves the town and visits every now and then.


Martin's mother is diagnosed with Cancer, and Martin vows that he won't leave her, effectively trapping himself in the town he hates. Once the town burns down, killing his mother and stepfather, and burning down the prison, he leaves town for good, having wanted to for so many years. Before he leaves he collects what he believes to be his brother's ashes from the prison, and scatters them in a puddle.


Martin's young adulthood

Martin leaves his hometown in Australia for Paris. He has picked Paris because he figures that he may as well start where he believes Caroline Potts to be. He has traced the postcard he has received from her to the original address. Upon arrival, he learns that she has recently moved, and no one is quite sure where.


Martin decides to live in Paris, where he meets two important people. Eddie comes off as a very friendly Thai who loves to take pictures and constantly takes Martin's photograph. Eddie is not the type of person Martin likes and he decides never to see him again but unfortunately for Martin, Eddie becomes his dearest and longest friend. Eddie is always there for Martin, giving him jobs and money when he needs it.


Martin also meets Astrid (real name unknown) in a café. He finds her extremely attractive and assumes that his affair with her will be a one-night stand, but in fact it becomes the exact opposite. Astrid and Martin move in together, and Astrid unexpectedly becomes pregnant. During her pregnancy, Astrid becomes crazy, repeatedly painting a violent and horrific face and trying to converse with God. She becomes angry when God does not respond, so Martin starts pretending to be him, answering her questions while hiding in the bathroom. He learns a great deal about her, and realizes that she is becoming suicidal. After giving birth to Jasper, Astrid commits suicide.


Middle

Eddie continues to help the Dean family financially. The Deans meet another central character, Anouk. Although they meet on undesirable grounds (Anouk vandalizes Martin's car), they become close family friends, as Martin hires Anouk to clean for them. Martin is deemed mentally unstable and is sent to mental institution. Jasper (Martin's child with Astrid) is sent to a foster home against his will.


When Martin is released, he buys a rotting, broken-down house in the middle of nowhere. Martin builds a house and labyrinth on the property to have maximum privacy. Jasper, in high school, meets the Towering Inferno (real name unknown). She is Jasper's first girlfriend, but everything ends in shambles when Jasper discovers that she is having an affair with her ex-boyfriend, Brian the newscaster. Finally, with the assistance of Anouk, Martin finds his purpose in life: to tell his ideas.


Millionaire

Martin comes up with a way to make everyone in Australia a millionaire, using a system similar to a lottery. He proposes the idea to Anouk, who helps get it approved by the most wealthy man in Australia and his son, both of whom are in charge of the nation's network of tabloids and paparazzi artists. Anouk eventually marries Oscar, the son. They put him on the covers of all the newspapers. Martin becomes the most beloved person in the country, except for Terry. People often refer to Martin in terms of being Terry's brother. This annoys Martin, but he is happy to know he is famous now.


Out of the few randomly selected winners, Caroline, his true love from his childhood, is picked. Right before the ceremony, they get engaged, as do Anouk and the son of the wealthy man who had helped them. While presenting the first millionaires, Martin declares that he is running for prime minister. Being beloved so much despite his foul speech, he is elected by a landslide. With Eddie at his side helping with the lottery, it seems that nothing can go wrong, but eventually everything does.


Fraud

Soon after Martin's victory, he, Jasper and Caroline are living happily. It is discovered that Eddie has committed fraud; he has fixed the whole idea, setting it up so Caroline and all of Eddie's friends would win. When the story gets out, Martin becomes the most hated man in Australia, and is forced to leave the country.


Deans in Thailand

After escaping to Thailand, with Eddie leading the way, Jasper, Caroline and Martin have no idea where they are going. They had never suspected that someone had been paying Eddie to be friendly to Jasper and Martin, yet he has hated them the entire time. It turns out that Terry has been alive after all. He has not been killed in the fire, but instead has just run away and employed Eddie to give money to the Deans and take photographs. Terry has become very fat, and is the head of an entire criminal group. He has also forgotten about love, but instead has three prostitutes as friends whom he hires almost every night.


Soon afterwards it is revealed that Caroline is having an affair with Terry. Martin is dying of cancer, Eddie has gone completely crazy and Jasper tries to get the family back together. Eddie, desperate to make his dead parents proud, tries to resume his pre-Dean career of being a doctor, but finds that the local population are happy with their existing doctor and his apprentice. He poisons them and upon discovery the village turn on Eddie and all of the Deans. Eddie and Caroline are killed. With Martin nearly dead from his cancer, he says he wants to die in Australia and Jasper decides to go with him.


Boat trip to Australia

Terry arranges it for Jasper and Martin to be smuggled back to Australia on a smuggling boat. On their return Jasper and Martin bond for the very first time. They enjoy each other's company and understand each other better. Just when Australia comes in sight, Martin dies smiling, and his dead body is thrown overboard, just as he had requested. Jasper is arrested on the boat's arrival by immigration and Jasper ends up in a detention center, grieving for his father.


Jasper's Future

Eventually Jasper reveals who he is and he is released. The authorities take him to a storage room where Martin's belongings have been stored. Jasper is convinced it is mostly junk but discovers Martin's diaries, on which some of the book is based, and paintings of a face painted by his mother. He realizes he's seen this face before and has been haunted by it. Jasper also realizes that he will not become his father - his greatest fear - because his mother is part of him as well. He sets off to Europe in search of his mother's past, with financial assistance from Anouk who has become the richest woman in Australia.


Reception

The novel received generally positive reviews.


A review by Kyle Smith in The Wall Street Journal called A Fraction of the Whole "a riotously funny first novel by Australian Steve Toltz that is harder to ignore than a crate of puppies, twice as playful and just about as messy."[1] The Courier Mail's Lon Bram said that "every sentence is a quotable aphorism clothed in light-hearted observations about human behaviour", and called it "a 700-page modern classic."[2] Tina Jordan of Entertainment Weekly gave the novel a grade of "B", saying that "sometimes Jasper is laugh-out-loud funny. But just as often, his recollections are too dense and long-winded to penetrate."[3] The New York Times review by John Freeman was more negative, saying that while "there are a few nice moments", the novel "tries to create friction between Martin’s and Jasper’s different renditions of events, but this fails because they sound the same."[4]


Awards and nominations

Ned Kelly Awards for Crime Writing, Best First Novel, 2008: shortlisted

Man Booker Prize (UK), 2008: shortlisted

Miles Franklin Literary Award, 2009: longlisted

New South Wales Premier's Literary Awards, 2009: Winner of People's Choice Award for Fiction



Jun 08, 2022
ترکیب و تفکیک کارها؛ ۵ وَجْهِ زندگی👥
00:18:12

دکتر فرهنگ هلاکویی نائینی ۷۸ساله، روانشناس، روان‌درمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعه‌شناس، اقتصاددان و استاد پیشین دانشگاه


{200821}

Jun 05, 2022
دکتر فرهنگ هلاکویی «روانشناس زرد» است یا خیر؟🗣
00:48:29

دکتر فرهنگ هلاکویی

Jun 04, 2022
رباعیات خیام📜
02:32:19

رباعیات خیام نام مجموعه‌ای است که از رباعی‌های غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری مشهور به خیام فراهم آمده. این رباعی‌ها در سده‌های پنجم و ششم هجری قمری به زبان فارسی سروده شده‌اند و عمدتاً بیانگر دیدگاه‌های فلسفی او هستند.


این اشعار در زمان حیات خیام به واسطهٔ تعصب مردم مخفی ماند و تدوین نشد و تنها بین یک دسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشت یا در حاشیهٔ جُنگ‌ها و کتاب‌های اشخاصی به‌طور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده‌است و پس از مرگش منتشر شد. به همین خاطر در تعداد این رباعی‌ها و نیز حقیقی یا جعلی بودن بعضی از آن‌ها اختلاف نظر وجود دارد.


خیام زندگی‌اش را به‌عنوان ریاضی‌دان و فیلسوفی شهیر سپری کرد. این در حالی بود که معاصرانش از رباعیاتی که امروزه مایهٔ شهرت و افتخار او هستند بی‌خبر بودند. در چند قرن اخیر این رباعیات بسیار مورد توجه قرار گرفته‌است، به زبان‌های بسیاری ترجمه شده‌اند و تصحیحات فراوانی بر آن‌ها صورت گرفته‌است.


کهن‌ترین دفتر گردآمده از رباعیات خیام طربخانه نام دارد.


عُمَر خَیّام نیشابوری (نام کامل: غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خَیّام نیشابوری) (زادهٔ ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ خورشیدی در نیشابور - درگذشتهٔ ۱۲ آذر ۵۱۰ خورشیدی در نیشابور)[۴] که «خیامی» و «خیام نیشابوری» و «خیامی النّیسابوری»[۵] هم نامیده شده‌است، فیلسوف، ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و رباعی‌سرای ایرانی در دورهٔ سلجوقی بود. در گذشته پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی او بوده‌است[۶] و لقب «حجّةالحق» داشته‌است،[۷] امروزه اما آوازهٔ وی بیشتر به‌واسطهٔ نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. افزون بر آن‌که رباعیات خیام را به اغلب زبان‌های زنده ترجمه کرده‌اند، ادوارد فیتزجرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است که مایهٔ شهرت بیشتر وی در مغرب‌زمین شده‌است.


یکی از برجسته‌ترین کارهای وی را می‌توان اصلاح گاهشماری ایران در زمان وزارت خواجه نظام‌الملک، که در دورهٔ پادشاهی ملک‌شاه سلجوقی (۴۲۶–۴۹۰ هجری قمری) بود، دانست. وی در ریاضیات، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود. نقش خیام در حل معادلات درجه سوم و مطالعات‌اش دربارهٔ اصل پنجم اقلیدس نام او را به عنوان ریاضی‌دانی برجسته در تاریخ علم ثبت کرده‌است.[۸] ابداع نظریه‌ای دربارهٔ نسبت‌های هم‌ارز با نظریهٔ اقلیدس نیز از مهم‌ترین کارهای اوست.[۹]


منبع‌شناسی

عمده منابع پیرامون رباعیات خیام را سیدعلی میرافضلی، پژوهشگر و رباعی‌پژوه، در کتابی تحت عنوان «رباعیات خیام در منابع کهن» جمع‌آوری کرده‌است. امروزه قدیمی‌ترین مجموعهٔ اصیل از رباعیاتی منسوب به خیام، نسخهٔ بودلن آکسفورد است که در سال ۸۶۵ قمری در شیراز کتابت شده‌است، یعنی سه قرن بعد از خیام و دارای ۱۵۸ رباعی است، که به نظر صادق هدایت رباعیات بیگانه و نامعتبر نیز در این مجموعه دیده می‌شوند.[۱۰] تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه‌هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت؛ مجموعه‌هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به‌طوری‌که به گفتهٔ صادق هدایت اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.[۱۱] بی‌مبالاتی نسخه‌نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه‌های خطی دیده می‌شود؛ اما در مورد خیام گاه اشعارش را به‌عمد تغییر داده‌اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. هدایت حتی می‌گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است.[۱۲] مشکل دیگر این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده‌اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده‌است.[۱۳]


ویژگی‌های ادبی

رباعی، نوع خاصی از شعر است که ایرانیان اختراع کرده‌اند و عبارت از دو بیت است، یعنی چهار مصراع؛ که مصراع اول و دوم و چهارمش بر یک قافیه است و در مصراع سوم، شاعر مختار است که همان قافیه را بیاورد یا نیاورد. وزن رباعی همانند وزن «لا حول ولا قوه الا بالله» است. رباعی مشکل‌ترین نوع شعر است، زیرا کوتاهی کلام فرصت سخن گزاف را به شاعر نمی‌دهد و برای مطلوب شدن شعر شاعر باید طبعی توانا داشته باشد تا بتواند تمام مطلب را در یک مصراع که آن مصراع آخر است ادا کند و سه مصراع دیگر برای مستعد کردن کلام به جهت ادای معنی آن است. باری معلوم می‌شود خیام گذشته از مقامات علم و حکمت، ذوق سرشار و طبع شعری غرا نیز داشته‌است.[۱۴]


خیام نه در قالب شعری، نه در کلمات و اصطلاحات شعری و نه در تفکر شعری‌اش از هیچ شاعری پیروی نمی‌کند چراکه خود در این زمینه صاحب سبک است و تنها از صنعت ایجاز بهره می‌برد. او به سادگی از معنای کلمات برای فهماندن مقصودش بهره می‌گیرد و با چنان مهارتی این کار را انجام می‌دهد که در نظر همگان کاری ساده می‌نماید. گیرندگی تفکرات خیام تنها مخصوص خود اوست و در زبان هیچ شاعر فارسی‌زبان دیگری مشاهده نمی‌شود، زبانی بی‌تکلف دارد و تشبیهات و استعاراتش با ظرافتی خاص و با شکلی ساده و روان چینش شده‌اند.[۱۵]


استفاده از لغات فارسی

ویژگی جالبی که در شعر خیام نمایان است دقت نظر خاص او در استفاده از لغات عربی در شعرش است، یعنی یا کاملاً فارسی‌گو بوده‌است یا مانند فردوسی تا حد امکان از کلمات متداول عربی در فارسی استفاده نکرده‌است و با بهره‌گیری از تنها یک یا چند لغت عربی در شعرش مفهوم خاصی را القا کرده‌است. این ویژگی کاملاً در مفهوم شعری خیام نمایان است. این کار خیام از آن‌رو قابل توجه‌است که در گذشته، زبان عربی را حتی می‌توان به نوعی زبان رسمی ایران دانست چرا که تمام کتب علمی و مذهبی، به زبان عربی نوشته می‌شدند و همان‌طور که دیده می‌شود حتی قرن‌ها بعد از خیام نیز اشعار شاعران ایرانی مملو از لغات عربی‌است و این خود ممیزی است که خیام و فردوسی را از دیگر شاعران ایرانی تمییز می‌دهد.[۱۶]


مضامین کلی


اثری از ادموند جوزف سالیوان برای پنجاه و یکمین رباعی از اولین نسخهٔ فیتزجرالد[یادداشت ۱]

برخی فارسی‌شناسان بر این باورند که رباعیات خیام تازیانه‌ای بر زاهدان ریاکار است. «عبدالرضا مدرس زاده» قائم مقام انجمن بین‌المللی ترویج زبان و ادبیات فارسی اعتقاد دارد خیام در اشعارش بی‌اعتباری دنیا و ناپایداری هستی موقت انسان را در زندگی اش به تصویر می‌کشاند. زبان تند و تیز خیام در رباعیات، تازیانه‌ای بر زاهدان دروغین و ریاکار است.[۱۷] صادق هدایت در کتاب ترانه‌های خیام دسته‌بندی کلی‌ای از مضامین رباعیات خیام ارائه می‌دهد و ذیل هر یک از عناوین، رباعی‌های مرتبط با موضوع را می‌آورد:


راز آفرینش

بخشی از این رباعیات در حول محور حیرت در امور جهان و ندانستن رموز آفرینش سروده شده‌اند. خیام در این رباعیات در کار هستی فرومانده و در برابر شگفتی‌های آن به حیرت فرومی‌رود. این نوع نگرش پیش از خیام نیز در ادبیات فارسی در آثار شاعرانی همچون فردوسی سابقه داشته‌است.[۱۸]محمدعلی اسلامی ندوشن، منتقد و پژوهشگر ایرانی در مورد مضامین شعری خیام می‌گوید: «ویژگی اصلی اندیشه‌های خیام پرسشگری است. او همواره بر روی نقاط اصلی زندگی بشر دست گذاشته و هستهٔ اصلی و بنیادین رباعیاتش طرح همین پرسش‌هاست.»[۱۹][۲۰] او با آنکه زندگی خویش را وقف اندیشه و دانش‌ورزی کرده، سرانجام به این باور رسیده‌است که چیزی از راز زندگی نمی‌داند. آنانی هم که با نور دانش محفل اصحاب را منور ساخته‌اند، نتوانسته‌اند گامی ازین تنگنای تاریک بیرون نهند و محصول دانش و خرد آنان در گشودن راز هستی افسانه‌ای بیش نبوده‌است:[۲۱]


آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند بِرون گفتند فسانه‌ای و درخواب شدند


دوری که در او آمدن و رفتنِ ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست


هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانهٔ خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

درد زندگی

بخشی از این رباعیات پیرامون درد و رنج‌های دنیا و مافی‌ها سروده شده‌اند.[۲۲]


از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار وجود عمر ما پودی کو

در چنبر چرخ جان چندین پاکان می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو


افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نابوده به کام خویش نابوده شدیم

تقدیرگرایی

از محوری‌ترین مضامین در رباعیات خیام جبر است.[۲۳] عصری که خیام در آن می‌زیسته‌است دوران شکوفایی عقاید اشعری بوده‌است. اگرچه نمی‌توان که خیام را اشعری مسلک دانست، امّا از این نکته هم غافل نباید بود که جوّ حاکم فکری و پذیرش عمومی مردم در آن دوران، مقتضی مسئلهٔ جبر بوده‌است. به علاوه این که ظلم و ستم سیاسی، بی‌عدالتی اجتماعی و اتفاقات و حوادث طبیعی هم به پذیرش قضا و قدر کمک می‌نموده‌است. با این حال، خیام که مهم‌ترین مسئله‌اش مرگ بوده‌است و برای خود در برابر مرگ جز تسلیم و رضا چاره‌ای نمی‌یافته و نامرادی‌ها و ناجوانمردی‌های روزگار و مردم آن را با تمام وجود احساس می‌کرده، چگونه می‌توانسته‌است از آزادی به مفهوم کلامی، سیاسی یا اجتماعی آن سخن بگوید؟[۲۴]


ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی وز هفت و چهار دائم اندر تفتی

می خور که هزار باره بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی؛ رفتی


بر لوح نشان بودنی‌ها بوده‌است پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده‌است

در روز ازل هر آنچه بایست بداد غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده‌است

گردش دوران

در زبان فارسی، خیام از نامدارترین سرایندگان اشعار با مضمون بی‌اعتباری دنیا است و ناپایداری و زوال آدمی از مهم‌ترین موضوعات تفکر وی به‌شمار می‌رود.[۲۵] خیام این پندار را که گردش چرخ فلک اساس ذلت یا سعادت انسان است را رد می‌کند و بر این باور است که حواله کردن غم و شادی انسان به تقدیر امری اشتباه است، زیرا اساس وجود چرخ درمانده تر از ماست. او به نامتناهی بودن کائنات سخت باورمند است و معتقد است ماهیت حیات آن قدر، بغرنج است که در چهار چوب تصور انسان نمی‌گنجد و عقل از ادراک آن ناتوان است.[۲۶]


افسوس که نامهٔ جوانی طی شد وان تازه بهار زندگانی دی شد

حالی که ورا نام جوانی گفتند معلوم نشد که او کی آمد کی شد


جامی است که عقل آفرین می زندش صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف می‌سازد و باز بر زمین می زندش

نفی جاودانگی و بقای انسان پس از مرگ

در کل اشاره به این مضمون است که بعد از مرگ، ذرات بدن پوسیده و پراکنده شده و مجدداً به شکل‌هایی نو در جهان مادی ظهور می‌یابند.[۲۷]


هر ذره که بر روی زمینی بوده‌است خورشید رخی زهره جبینی بوده‌است

گرد از رخ آستین به آزرم فشان کان هم رخ خوب نازینی بوده‌است


ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست بی بادهٔ گلرنگ نمی‌شاید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست


طراحی ادموند جوزف سالیوان برای یازدهمین رباعی از اولین نسخه فیتز جرالد[یادداشت ۲]

هر چه باداباد

بخشی عمده‌ای از این رباعیات را دعوت انسان‌ها به بی‌اعتنایی در برابر مسائل و لذت بردن از زندگی تشکیل می‌دهد. توجّه بیش از حد خیام به می و می‌گساری و اغتنام فرصت سبب شده‌است تا از او چهره‌ای لاابالی، دائم‌الخمر و لذّت‌پرست در اذهان نقش بندد؛ درحالی‌که حقیقت چیز دیگری است. می‌در ادب فارسی به‌ویژه در شعر شعرای برجسته معانی استعاری و مجازی دارد و در غالب آثار پیشینیان مقصود از شراب نیست، بلکه مفهومی انتزاعی است که برای زیباسازی زبان شعر برگزیده شده و می‌شود.[۲۸]


فروغی در مقدمهٔ رباعیات خیام می‌نویسد: «در شعر، غالباً می و معشوق به نحو مجاز و استعاره گفته می‌شود و از این بیان، مقصود آن تأویلات خنک نیست که مثلاً در شعر حافظ، می دو ساله را به قرآن و محبوب چهارده ساله را به پیغمبر تأویل می‌کنند؛ و لیکن شک نیست که در زبان شعر غالباً شراب به معنی فراغ خاطر و خوشی یا انصراف یا توجه به دقایق و مانند آن است.»[۲۹]


علی دشتی نیز در ضمن تحقیقات خود می‌نویسد: «نسبت دادن رباعی‌هایی به وی که مبانی آن صرفاً تجاهر به فسق است یا بر تحقیر مبانی شرعی قرار دارد، اشتباه محض است.»[۳۰]


صادق هدایت هم احتمال داده‌است که آنچه خیام در مدح شراب گفته تا اندازه‌ای مبالغه‌آمیز به نظر می‌آید؛ شاید مقصود او تمسخر اهل مذهب بوده‌است.[۳۱]


می خوردن و شاد بودن آیین منست فارغ بودن از کفر و دین، دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین منست


من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم

من بندهٔ آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم


طراحی ادموند جوزف سالیوان برای دوازدهمین رباعی از اولین نسخه فیتزجرالد[یادداشت ۳]

هیچ است.

بخشی از رباعیات که خیام می‌کوشد در آن‌ها مسئلهٔ پوچی و بی‌هدفی را از دیدگاه خود مطرح سازد.[۳۲]


ای بی خبران شکل مجسم هیچ است وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است


بنگر ز جهان چه طرف بربستم هیچ وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

دم را دریابیم

تقریباً یک سوم از رباعیات خیام به موضوع اغتنام وقت از طریق عیش و شادی پرداخته‌اند. اگرچه این طرز تفکر خاص خیام نیست و از مبانی فکری ایران پیش از اسلام به‌شمار می‌رود، ولی نباید این نکته را نادیده گرفت که بهترین نمونهٔ اشعاری که چنین تفکری پشتوانه سرایش آن‌هاست، اشعار خیام است. عبدالحسین زرین‌کوب، ادیب و مورخ ایرانی می‌گوید: «درست است که بسیاری از عقاید و بسیاری از سرگرمی‌های ما خلاف عقل و دور از منطق است اما باز دل حکم می‌کند که با این اوهام، خوش بودن لذت دارد و همین لذت‌است که پاداش رنج‌های زندگی است و اگر زندگی به کلی فاقد لذت می‌بود مثل گور، سرد و خاموش بود و به رنجِ زیستن نمی‌ارزید.»[۳۳][۳۴]


ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم این یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر کهن درگذریم باهفت هزارسالگان سر بسریم


می نوش که عمر جاودانی اینست خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و مل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اینست

تأثیرگذاری بر ادبیات

بهاءالدین خرمشاهی در خصوص تأثیر خیام بر شعرای پس از خود می‌گوید: «شبلی نومانی پژوهشگر پاکستانی بر این باور است که حافظ شارح خیام بوده‌است. او میراث‌بر خیام و بهترین شاعر اندیشه‌های اوست اما با این تفاوت که فرجام‌شناسی حافظ بسیار مستحکم‌تر از خیام است. خیام خداشناس بزرگی بود اما حافظ ایمان مستحکم‌تری به حقیقت و طریقت و شریعت نسبت به خیام داشته‌است. خیام یک روح نومید دارد اما موحد است و قائل به وجود خداوند. خیام هم از تکفیر علمای زمان می‌ترسد و هم از حاکمان وقت که با علما هم‌سو شوند و آسایش او را بگیرند. از این جهت است که بسیار دوپهلو صحبت کرده‌است. از دیگر شعرایی که تأثیر بسیار از خیام پذیرفت، عارف و شاعر بزرگ فریدالدین عطار نیشابوری است که در مختارنامه تأثیرپذیری از خیام را هویدا کرده‌است.»[۳۵]


صادق هدایت نیز بر این باور است که حافظ از تشبیهات خیام بسیار استفاده کرده‌است، تا حدی که از متفکرترین و بهترین پیروان خیام به‌شمار می‌آید. هر چند که به نظر او افکار حافظ به فلسفهٔ خیام نمی‌رسد، اما بنا به نظر صادق هدایت، حافظ این نقص را با الهامات شاعرانه و تشبیهات رفع کرده‌است و برای نمونه به‌قدری شراب را زیر تشبیهات پوشانده که تعبیر صوفیانه از آن می‌شود. اما خیام این پرده‌پوشی را ندارد.[۳۶] برای نمونه حافظ دربارهٔ بهشت با ترس سخن می‌گوید:


باغ فردوس لطیف است و لیکن زینهار تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت

اما خیام بدون پرده‌پوشی می‌گوید:


گویند بهشت و حور عین خواهد بود آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود

گر ما مِی و معشوقه گزیدیم چه باک؟ چون عاقبت کار چنین خواهد بود

موریس بوشور از کسانی‌است که کاملاً تحت تأثیر افکار خیام درآمده و نمایشنامهٔ رؤیای خیام هماهنگی فکری او را با شاعر ایرانی به خوبی نشان می‌دهد. همچنین ارمان رنو و آندره ژید هم از او مایه گرفته‌اند.[۳۷] کریستووام دو کامارگو شاعر اسپانیایی زبان نیز افکار خیام را در قالب شعر نو ریخت و متن اسپانیایی آن‌ها را در سراسر آمریکای لاتین و متن فرانسوی را در اروپا رواج داد.[۳۸] کسان دیگری که از خیام الهام گرفته‌اند یا به تمجید او پرداختند عبارتند از:آندره ژید، ژان لاهور، شارل گرولو، مارک ژان برنارد و شاپلن.[۳۹]


نسخه‌ها

از آن‌جا که هیچ دیوان تنظیم‌شده‌ای توسط خود خیام یا دیگران در زمان کوتاهی پس از مرگ وی به دست نیامده‌است، در مورد تعداد این رباعی‌ها و نیز حقیقی یا جعلی بودن بعضی از آن‌ها اختلاف نظر وجود دارد. از این‌رو بسیاری از پژوهشگران اروپایی و ایرانی به فکر تمییز و تشخیص اشعار قطعی و مسلم وی افتاده‌اند که حاصل آن نسخه‌های متعدد و متفاوتی از رباعیات خیام است.[۴۰][۴۱]


نسخه‌های اروپایی

آرتور کریستنسن اولین کسی بود که به فکر تعیین رباعیات اصیل و حذف رباعیات جعلی از مجموعهٔ اشعار منسوب به خیام افتاده‌است. او روش‌های متفاوتی برای تشخیص ترانه‌های حقیقی در نظر گرفت که یکی از این روش‌ها تفکیک اشعاری بود که دارای نام خیام بودند. اما خود او نیز پس از مدتی به این روش شک کرد، چراکه از مضمون بعضی از آن‌ها برمی‌آمد که شاعر دیگری آن را دربارهٔ خیام گفته باشد. علاوه بر آن تعداد این‌گونه رباعیات از ده یا دوازده رباعی تجاوز نمی‌کرد.[۴۲]


پس از کریستنسن، والنتین ژوکوفسکی نیز نسخه‌ای از رباعیات خیام را با عنوان عمر خیام و رباعیات سرگردان تهیه کرد که در آن برای تشخیص رباعیات حقیقی خیام از روش دیگری استفاده شده‌است. او ۸۲ ترانه‌ای را که غیر از خیام به شاعران دیگری هم نسبت داده‌اند حذف کرد. این طریقهٔ ژوکوفسکی بین اندیشمندان طرفدارانی پیدا کرد و برخی از محققان روش وی را مناسب دانستند. پس از او کریستنسن و ادوارد دنیسن راس نیز این فرضیه را دنبال کردند و اشعار حذف شده را به ۱۰۱ رباعی رساندند.[۴۳]


اما فردریش روزن روش ژوکوفسکی و پیروانش را مناسب ندانست و بر رد این نظریه چنین استدلال کرد: «ما نمی‌توانیم فقط به پیدا شدن یک رباعی در دیوانی بدون ملاحظهٔ معنی آن، رباعی را به صاحب آن دیوان نسبت دهیم، زیرا علاوه بر این‌که اشعار گویندگان دیگر داخل گفته‌های خیام شده، ممکن است از رباعیات خیام هم به دیوان سایر شعرا راه یافته باشد.»[۴۴]


خود روزن تشخیص رباعیات اصلی خیام را از روی مفاهیم فلسفی ممکن می‌دانست و در نسخهٔ رباعیات خیام خودش، پس از معرفی ۲۳ رباعی و ۵ قطعه شعر عربی چنین اظهار نظر می‌کند: «رباعیات و اشعاری که از عالم تفکرات اشعار یادشده دور هستند ابداً به خیام مربوط نیستند و باید آن‌ها را جزء اضافات محسوب داشت و اشعاری که به‌عکس دارای این افکار هستند، ممکن است از آثار او باشند.»[۴۵]


نسخه‌های ایرانی


صفحه‌ای از نسخه خطی ویلیام موریس با تذهیب اثر ادوارد جونز، ۱۸۷۰ میلادی

ظاهراً نخستین فردی که در ایران به فکر تعیین و تفکیک رباعیات اصیل خیام افتاد غلامرضا رشید یاسمی بود. او در نسخهٔ خود که در سال ۱۳۰۳ منتشر کرد، از بین ۳۴۰ رباعی منتسب به خیام، ۲۴۰ رباعی را قابل قبول دانست.[۴۶] پس از آن صادق هدایت نیز در سال ۱۳۱۳ نسخه‌ای از رباعیات خیام را منتشر کرد. نسخهٔ هدایت با عنوان ترانه‌های خیام شامل ۱۱۹ رباعی بود. سپس در سال ۱۳۲۰ محمدعلی فروغی با استفاده از منابع قدیمی، جُنگ‌ها و سفینه‌های کتابخانه‌های ایران و ترکیه، نسخه‌ای از رباعیات خیام را که شامل ۱۷۸ رباعی منسوب به خیام بود تهیه کرد. در سال ۱۳۳۶ احمد شاملو هم نسخه‌ای از رباعیات خیام را که دارای ۱۲۵ رباعی است در کتابی به نام ترانه‌ها ارائه کرد. علی دشتی نیز در سال ۱۳۴۴ در کتابی با عنوان دمی با خیام ۸۱ رباعی را رباعیات حقیقی خیام می‌داند و ۲۰ رباعی دیگر را خیامانه می‌خواند. در سال ۱۳۸۵ نیز کتاب دایرهٔ سپهر شامل متن کامل رباعیات خیام به تصحیح جاوید مقدس صدقیانی به چاپ رسید.[۴۷]


اصالت رباعیات

تنها سند مهم موجود از رباعیات اصلی خیام، عبارتست از رباعیات سیزده گانهٔ مونس الاحرار که در سال ۷۴۱ قمری نوشته شده‌است و در خاتمهٔ کتاب رباعیات روزن استنساخ و در برلین چاپ شده‌است. رباعیات مزبور علاوه بر قدمت تاریخی، با روح و فلسفه و طرز نگارش خیام، درست جور می‌آیند. پس در اصالت این سیزده رباعی و دو رباعی نقل شده در مرصادالعباد[۴۸] که یکی از آن‌ها در هر دو تکرار شده، شکی باقی نمی‌ماند و ضمناً معلوم می‌شود که گویندهٔ آن‌ها یک فلسفهٔ مستقل و طرز فکر و اسلوب معین داشته و نشان می‌دهد که ما با فیلسوفی مادی و طبیعی سر و کار داریم. از این رو، با کمال اطمینان می‌توانیم این رباعیات چهارده‌گانه را از خود شاعر بدانیم و آن‌ها را کلید و محکِ شناسایی رباعیات دیگر خیام قرار بدهیم. در این صورت، هر رباعی که یک کلمه یا کنایهٔ مشکوک و صوفی مشرب داشت، نسبتِ آن به خیام جایز نیست.[۴۹] کاووس حسن‌لی شاعر و پژوهشگر ایرانی دربارهٔ بینش شعر خیام معتقد است: رباعیات خیام به دلیل نوع نگاه و بینشی که بر آن حاکم است، پرسش‌ها و تردیدهای زیادی را برانگیخته است و تقریباً همهٔ خیام‌پژوهان بر این باورند که بسیاری از رباعیات منسوب به خیام جعلی است و افراد با سلیقه‌های گوناگون رباعیاتی را سروده و آن‌ها را به خیام نسبت داده‌اند، به گونه‌ای که هر چه جلوتر می‌آییم، تعداد رباعیات خیام بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. تعدد و تنوع رباعیات و تناقض میان آن‌ها از یک‌سو و آثار فلسفی و کلامی خیام و به کار رفتن واژه‌هایی چون امام، حکیم و حجة الحق برای خیام از سوی دیگر باعث شده برخی به این پندار روی آورند که ممکن نیست کسی که کتاب‌هایی مانند کون و تکلیف و رسائلی دربارهٔ وجود و خلقت نوشته باشد، رباعیاتی بسراید که از آن بوی شرک و کفر به مشام برسد.[۵۰]


رباعیات در متون کهن

در سال ۱۱۶۱ میلادی یعنی فقط سی سال پس از مرگ خیام، کتابی به نام سند باد، بدون کمترین اشاره‌ای به نام خیام، پنج رباعی را از او یادآور می‌شود. در سال ۱۲۳۳ میلادی نیز نجم‌الدین رازی، از عرفای بنام تصوف در کتاب خود مرصاد العباد برای تحقیر خیام در میان صوفیان، دو رباعی را از او یادآور می‌شود و اینجاست که باید گفت: «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.»[۵۱] جوینی مورخ در کتاب خود که آن را در سال ۱۲۶۰ میلادی نوشته و دربارهٔ حملهٔ مغول به ایران است، یکی از رباعیات خیام را در مورد کشتار ناجوانمردانهٔ مردم مرو بیانگر می‌شود. در سال ۱۳۳۰ تاریخ‌نگار نام آشنا حمدالله مستوفی در کتاب تاریخ گزیده‌اش یک رباعی خیام را به یادگار گذاشته‌است. در کتاب نزهت المجالس که تاریخ تألیف آن را ۱۳۳۱ میلادی دانسته‌اند، سی و یک رباعی از خیام دیده می‌شود.[۵۲]


نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبستهٔ خیام بود و تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ خورشیدی آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست محمدعلی فروغی در سال ۱۳۲۰ خورشیدی به انجام رسید. لازم است ذکر شود که اروپاییان نظیر ژوکوفسکی، روزن و کریستنسن دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوهٔ تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته‌اند.[۵۳]


ترجمه‌ها

ترجمهٔ انگلیسی

فیتز جرالد

در میان مشهورترین ترجمهٔ رباعیات خیام که باعث شهرت عالمگیر او و اشعارش شد، ترجمهٔ شاعر بریتانیایی ادوارد فیتزجرالد در سال ۱۸۵۹ میلادی به زبان انگلیسی است؛ هرچند این ترجمه نیز خالی از ترانه‌های غیراصیل نیست و بسیار بعید به نظر می‌رسد که همهٔ این سروده‌ها متعلق به خیام باشد.[۵۴]‏[۵۵] به عقیدهٔ محققان ترجمهٔ فیتز جرالد جزو بهترین ترجمه‌های رباعیات خیام در جهان است، چرا که او با حفظ مضمون و ماهیت اندیشه‌ها و تخیلات ویژهٔ شاعر، آن را به شیوه‌ای آزاد در قالب وزن شعری انگلیسی درآورده‌است.[۵۶]


ترجمهٔ فرانسوی

اندکی پس از آنکه فیتز جرالد، ویرایش نخست ترجمهٔ خود را از رباعیات منتشر ساخت، ژان باتیست نیکولا که سالیانی در ایران زیسته و مدت‌ها منشی سفارت فرانسه در تهران و سپس کنسول فرانسه در رشت بود، ۴۶۴ رباعی منسوب به خیام را به زبان فرانسه ترجمه و به سال ۱۸۶۷ میلادی منتشر کرد. نیکولا، خیام را شاعری صوفی‌مشرب می‌دانست و تعابیر و اصطلاحات موجود در رباعیات منسوب به او را مطابق اندیشهٔ عرفاً تفسیر می‌کرد. این ترجمه، از اولین و قدیمی‌ترین ترجمه‌های فرانسوی رباعیات خیام به‌شمار می‌رود.[۵۷]


در کتاب مرجع «کتابشناسی ادبیات فارسی در زبان فرانسه» (۱۳۹۳)، علاوه بر نیکولا، نام ۷۰ مترجم فرانسوی و ایرانی دیگر نیز ذکر شده‌است که معروفترین آن‌ها به ترتیب تاریخ ترجمه عبارتند از: شارل گرولو (به فرانسوی: Charles Grollou)، فرنان هانری (به فرانسوی: Fernand Henry)، کلود آنه (به فرانسوی: Claude Anet) و میرزا محمد (ترجمه مشترک)، فرانتس توسن (۱۹۲۴)، ابوالقاسم اعتصام‌زاده (۱۹۳۱)، آرتور گی (به فرانسوی: Arthur Guy)، پیر پاسکال (به فرانسوی: Pierre Pascal)، محمدمهدی فولادوند (۱۹۵۹)، ژاک گوشرون (به فرانسوی: Jacques Gaucheron)، پیر سگرز (به فرانسوی: Pierre Seghers)، ونسان مونتی (به فرانسوی: Vincent Monteil)، فؤاد روحانی (۱۹۸۸)، حسن رضوانیان (۱۹۹۲)، ماکسیم فری فرزانه (به فرانسوی: Maxime Féri Farzaneh)، ژیلبر لازار (۱۹۹۷)، پرویز ابوالقاسمی (۲۰۰۱) و عمر علیشاه (۲۰۰۵).[۵۸]


ترجمهٔ عربی

احمد حافظ عوض اولین کسی بود که در سال ۱۹۰۱، نُه رباعی از رباعیات خیام را از زبان انگلیسی به عربی ترجمه نمود. او آن‌ها را در مقاله‌ای با عنوان شعراء الفرس عمر الخیام، در شمارهٔ هفتم المجله المصریه منتشر نمود. عیسی اسکندر معلوف نیز در سال ۱۹۰۴ میلادی ۶ رباعی را از انگلیسی به شعر عربی تبدیل نمود، اگرچه او آن‌ها را در سال ۱۹۱۰ میلادی در مقاله‌ای تحت عنوان عمر الخیام ما عرفه العرب عنه، در مجله الهلال سال ۱۸، جلد ۶، آذار ۱۹۱۰، منتشر ساخته‌است. در واقع عیسی اسکندر معلوف همان ترجمه‌های نثری احمد حافظ عوض را به نظم عربی درآورده‌است. بعد از او ودیع البستانی، در سال ۱۹۱۲ آن‌ها را به نظم عربی درآورد و آن‌ها را به جای رباعی به سباعی (۷ مصراعی) تبدیل نمود. او در مقدمهٔ خود از خیام و اهمیت اندیشه‌های فلسفی او سخن گفته‌است.[۵۹]


ترجمهٔ ازبکی

نخستین ترجمهٔ کامل رباعیات خیام به زبان ازبکی در یکی از اوزان هجایی که عموماً اشعار فولکلوری ترکی قبل از اسلام و بعد از اسلام در آن سروده می‌شد، متعلق به شا اسلام شا محمدوف است. او نخست ترجمهٔ ۲۰۰ رباعی خیام را در سال ۱۹۵۷ میلادی منتشر کرد و بعداً به تعداد آن‌ها افزود و تا سال ۱۹۹۳ که دوازدهمین نشر این رباعیات است، شمار آن‌ها به ۴۵۰ رباعی رسید.[۶۰]


دیگر زبان‌ها

رباعیات خیام تاکنون به صورت کلی ۳۲ بار به زبان انگلیسی، ۱۶ بار به فرانسوی، ۱۲ بار به آلمانی، ۱۱ بار به اردو، ۸ بار به عربی، ۵ بار به ایتالیایی، ۴ بار به ترکی و روسی، ۲ بار به دانمارکی، سوئدی،[۶۱] نروژی،[۶۲]اسپانیایی،[۶۳]پرتغالی،[۶۴] لاتین، چینی، هندی، ارمنی،[۶۵] ژاپنی،[۶۶] یونانی،[۶۷] چک،[۶۸] اسپرانتو، هلندی، مجاری، گالیک، گجراتی، پرونسی،[۶۹] صربی،[۷۰] کاتالان،[۷۱] لزگی[۷۲] و کردی[۷۳] ترجمه شده‌است.



Rubáiyát of Omar Khayyám is the title that Edward FitzGerald gave to his 1859 translation from Persian to English of a selection of quatrains (rubāʿiyāt) attributed to Omar Khayyam (1048–1131), dubbed "the Astronomer-Poet of Persia".


Although commercially unsuccessful at first, FitzGerald's work was popularised from 1861 onward by Whitley Stokes, and the work came to be greatly admired by the Pre-Raphaelites in England. FitzGerald had a third edition printed in 1872, which increased interest in the work in the United States. By the 1880s, the book was extremely popular throughout the English-speaking world, to the extent that numerous "Omar Khayyam clubs" were formed and there was a "fin de siècle cult of the Rubaiyat".[1]


FitzGerald's work has been published in several hundred editions and has inspired similar translation efforts in English, Hindi and in many other languages.



Contents

1 Sources

2 Skepticism vs. Sufism debate

3 Editions

4 Character of translation

5 Other translations

5.1 English

5.2 German

5.3 French

5.4 Russian

5.5 Other languages

6 Influence

6.1 Literature

6.2 Cinema

6.3 Music

6.4 Television

6.5 Other media

6.6 Other

6.7 Anniversary events

7 See also

8 References

9 Further reading

10 External links

Sources

Further information: Omar Khayyam § Poetry


Calligraphic manuscript page with three of FitzGerald's Rubaiyat written by William Morris, illustration by Edward Burne-Jones (1870s).


Illustration by Adelaide Hanscom (c. 1910).

The authenticity of the poetry attributed to Omar Khayyam is highly uncertain. Khayyam was famous during his lifetime not as a poet but as an astronomer and mathematician. The earliest reference to his having written poetry is found in his biography by al-Isfahani, written 43 years after his death. This view is reinforced by other medieval historians such as Shahrazuri (1201) and Al-Qifti (1255). Parts of the Rubaiyat appear as incidental quotations from Omar in early works of biography and in anthologies. These include works of Razi (ca. 1160–1210), Daya (1230), Juvayni (ca. 1226–1283), and Jajarmi (1340).[2]: 92 [3]: 434 Also, five quatrains assigned to Khayyam in somewhat later sources appear in Zahiri Samarqandi's Sindbad-Nameh (before 1160) without attribution.[4]: 34


The number of quatrains attributed to him in more recent collections varies from about 1,200 (according to Saeed Nafisi) to more than 2,000. Skeptical scholars point out that the entire tradition may be pseudepigraphic.[4]: 11 The extant manuscripts containing collections attributed to Omar are dated much too late to enable a reconstruction of a body of authentic verses.


In the 1930s, Iranian scholars, notably Mohammad-Ali Foroughi, attempted to reconstruct a core of authentic verses from scattered quotes by authors of the 13th and 14th centuries, ignoring the younger manuscript tradition. After World War II, reconstruction efforts were significantly delayed by two clever forgeries. De Blois (2004) is pessimistic, suggesting that contemporary scholarship has not advanced beyond the situation of the 1930s, when Hans Heinrich Schaeder commented that the name of Omar Khayyam "is to be struck out from the history of Persian literature".[5]


A feature of the more recent collections is the lack of linguistic homogeneity and continuity of ideas. Sadegh Hedayat commented that "if a man had lived for a hundred years and had changed his religion, philosophy, and beliefs twice a day, he could scarcely have given expression to such a range of ideas".[4]: 34 Hedayat's final verdict was that 14 quatrains could be attributed to Khayyam with certainty.[6] Various tests have been employed to reduce the quatrains attributable to Omar to about 100.[3]: 434 Arthur Christensen states that "of more than 1,200 ruba'is known to be ascribed to Omar, only 121 could be regarded as reasonably authentic".[7]: 663 Foroughi accepts 178 quatrains as authentic, while Ali Dashti accepts 36 of them.[3]: 96


FitzGerald's source was transcripts sent to him in 1856–57, by his friend and teacher Edward B. Cowell, of two manuscripts, a Bodleian manuscript with 158 quatrains[8] and a "Calcutta manuscript".


FitzGerald completed his first draft in 1857 and sent it to Fraser's Magazine in January 1858. He made a revised draft in January 1859, of which he privately printed 250 copies. This first edition became extremely sought after by the 1890s, when "more than two million copies ha[d] been sold in two hundred editions".[9]


Skepticism vs. Sufism debate

The extreme popularity of FitzGerald's work led to a prolonged debate on the correct interpretation of the philosophy behind the poems. FitzGerald emphasized the religious skepticism he found in Omar Khayyam.[10] In his preface to the Rubáiyát, he describes Omar's philosophy as Epicurean and claims that Omar was "hated and dreaded by the Sufis, whose practice he ridiculed and whose faith amounts to little more than his own when stripped of the Mysticism and formal recognition of Islamism under which Omar would not hide".[11] Richard Nelson Frye also emphasizes that Khayyam was despised by a number of prominent contemporary Sufis. These include figures such as Shams Tabrizi, Najm al-Din Daya, Al-Ghazali, and Attar, who "viewed Khayyam not as a fellow-mystic, but a free-thinking scientist".[7]: 663–664 The skeptic interpretation is supported by the medieval historian Al-Qifti (ca. 1172–1248), who in his The History of Learned Men reports that Omar's poems were only outwardly in the Sufi style but were written with an anti-religious agenda. He also mentions that Khayyam was indicted for impiety and went on a pilgrimage to avoid punishment.[12]


Critics of FitzGerald, on the other hand, have accused the translator of misrepresenting the mysticism of Sufi poetry by an overly literal interpretation. Thus, the view of Omar Khayyam as a Sufi was defended by Bjerregaard (1915).[13] Dougan (1991) likewise says that attributing hedonism to Omar is due to the failings of FitzGerald's translation, arguing that the poetry is to be understood as "deeply esoteric".[14] Idries Shah (1999) similarly says that FitzGerald misunderstood Omar's poetry.[15]


The Sufi interpretation is the view of a minority of scholars.[16] Henry Beveridge states that "the Sufis have unaccountably pressed this writer [Khayyam] into their service; they explain away some of his blasphemies by forced interpretations, and others they represent as innocent freedoms and reproaches".[17] Aminrazavi (2007) states that "Sufi interpretation of Khayyam is possible only by reading into his Rubaiyat extensively and by stretching the content to fit the classical Sufi doctrine".[2]: 128


FitzGerald's "skepticist" reading of the poetry is still defended by modern scholars. Sadegh Hedayat (The Blind Owl, 1936) was the most notable modern proponent of Khayyam's philosophy as agnostic skepticism. In his introductory essay to his second edition of the Quatrains of the Philosopher Omar Khayyam (1922), Hedayat states that "while Khayyam believes in the transmutation and transformation of the human body, he does not believe in a separate soul; if we are lucky, our bodily particles would be used in the making of a jug of wine".[18] He concludes that "religion has proved incapable of surmounting his inherent fears; thus Khayyam finds himself alone and insecure in a universe about which his knowledge is nil". In his later work (Khayyam's Quatrains, 1935), Hedayat further maintains that Khayyam's usage of Sufic terminology such as "wine" is literal, and that "Khayyam took refuge in wine to ward off bitterness and to blunt the cutting edge of his thoughts."[6]


Editions


Illustration by Edmund Joseph Sullivan for Quatrain 11 of FitzGerald's First Version.


Illustration by Edmund Joseph Sullivan for Quatrain 12 of FitzGerald's First Version.


Illustration by Edmund Joseph Sullivan for Quatrain 51 of FitzGerald's First Version.

FitzGerald's text was published in five editions, with substantial revisions:


1st edition – 1859 [75 quatrains]

2nd edition – 1868 [110 quatrains]

3rd edition – 1872 [101 quatrains]

1878, "first American edition", reprint of the 3rd ed.

4th edition – 1879 [101 quatrains]

5th edition – 1889 [101 quatrains]

Of the five editions published, four were published under the authorial control of FitzGerald. The fifth edition, which contained only minor changes from the fourth, was edited posthumously on the basis of manuscript revisions FitzGerald had left.


Numerous later editions were published after 1889, notably an edition with illustrations by Willy Pogany first published in 1909 (George G. Harrap, London). It was issued in numerous revised editions. This edition combined FitzGerald's texts of the 1st and 4th editions and was subtitled "The First and Fourth Renderings in English Verse".


A bibliography of editions compiled in 1929 listed more than 300 separate editions.[19] Many more have been published since.[20]


Notable editions of the late 19th and early 20th centuries include: Houghton, Mifflin & Co. (1887, 1888, 1894); Doxey, At the Sign of the Lark (1898, 1900), illustrations by Florence Lundborg; The Macmillan Company (1899); Methuen (1900) with a commentary by H.M. Batson, and a biographical introduction by E.D. Ross; Little, Brown, and Company (1900), with the versions of E.H. Whinfield and Justin Huntly McCart; Bell (1901); Routledge (1904); Foulis (1905, 1909); Essex House Press (1905); Dodge Publishing Company (1905); Duckworth & Co. (1908); Hodder and Stoughton (1909), illustrations by Edmund Dulac; Tauchnitz (1910); East Anglian Daily Times (1909), Centenary celebrations souvenir; Warner (1913); The Roycrofters (1913); Hodder & Stoughton (1913), illustrations by René Bull; Dodge Publishing Company (1914), illustrations by Adelaide Hanscom. Sully and Kleinteich (1920).


Critical editions have been published by Decker (1997)[21] and by Arberry (2016).[22]


Character of translation

FitzGerald's translation is rhyming and metrical, and rather free. Many of the verses are paraphrased, and some of them cannot be confidently traced to his source material at all.[23] Michael Kearney claimed that FitzGerald described his work as "transmogrification".[24] To a large extent, the Rubaiyat can be considered original poetry by FitzGerald loosely based on Omar's quatrains rather than a "translation" in the narrow sense.


FitzGerald was open about the liberties he had taken with his source material:


My translation will interest you from its form, and also in many respects in its detail: very un-literal as it is. Many quatrains are mashed together: and something lost, I doubt, of Omar's simplicity, which is so much a virtue in him. (letter to E. B. Cowell, 9/3/58)


I suppose very few people have ever taken such Pains in Translation as I have: though certainly not to be literal. But at all Costs, a Thing must live: with a transfusion of one's own worse Life if one can't retain the Originals better. Better a live Sparrow than a stuffed Eagle. (letter to E. B. Cowell, 4/27/59)


For comparison, here are two versions of the same quatrain by FitzGerald, from the 1859 and 1889 editions:


Quatrain XI (1859)

Herewith a Loaf of Bread beneath the Bough,

A Flask of Wine, a Book of Verse—and Thou

Beside me singing in the Wilderness—

And Wilderness is Paradise enow.


Quatrain XII (1889)[25]

A Book of Verses underneath the Bough,

A Jug of Wine, a Loaf of Bread—and Thou

Beside me singing in the Wilderness—

Oh, Wilderness were Paradise enow!


This quatrain has a close correspondence in two of the quatrains in the Bodleian Library ms., numbers 149 and 155. In the literal prose translation of Edward Heron-Allen (1898):[26]


No. 149

I desire a little ruby wine and a book of verses,

Just enough to keep me alive, and half a loaf is needful;

And then, that I and thou should sit in a desolate place

Is better than the kingdom of a sultan.


No. 155

If a loaf of wheaten-bread be forthcoming,

a gourd of wine, and a thigh-bone of mutton, and then,

if thou and I be sitting in the wilderness, —

that would be a joy to which no sultan can set bounds.


Other translations


This section may require cleanup to meet Wikipedia's quality standards. The specific problem is: should become more systematic, perhaps in table form, with fewer random quotations. Please help improve this section if you can. (September 2017) (Learn how and when to remove this template message)

English

Multilingual edition, published in 1955 by Tahrir Iran Co./Kashani Bros.


Two English editions by Edward Henry Whinfield (1836–1922) consisted of 253 quatrains in 1882 and 500 in 1883. This translation was fully revised and some cases fully translated anew by Ali Salami and published by Mehrandish Books.


Whinfield's translation is, if possible, even more free than FitzGerald's;[dubious – discuss] Quatrain 84 (equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above) reads:


In the sweet spring a grassy bank I sought

And thither wine and a fair Houri brought;

And, though the people called me graceless dog,

Gave not to Paradise another thought!


John Leslie Garner published an English translation of 152 quatrains in 1888. His was also a free, rhyming translation. Quatrain I. 20 (equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above):


Yes, Loved One, when the Laughing Spring is blowing,

With Thee beside me and the Cup o’erflowing,

I pass the day upon this Waving Meadow,

And dream the while, no thought on Heaven bestowing.


Justin Huntly McCarthy (1859–1936) (Member of Parliament for Newry) published prose translations of 466 quatrains in 1889.[27] Quatrain 177 (equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above):


In Spring time I love to sit in the meadow with a paramour

perfect as a Houri and goodly jar of wine, and though

I may be blamed for this, yet hold me lower

than a dog if ever I dream of Paradise.


Richard Le Gallienne (1866–1947) produced a verse translation, subtitled "a paraphrase from several literal translations", in 1897. In his introductory note to the reader, Le Gallienne cites McCarthy's "charming prose" as the chief influence on his version. Some example quatrains follow:


Look not above, there is no answer there;

Pray not, for no one listens to your prayer;

Near is as near to God as any Far,

And Here is just the same deceit as There.

(#78, on p. 44)


And do you think that unto such as you;

A maggot-minded, starved, fanatic crew:

God gave the secret, and denied it me?—

Well, well, what matters it! Believe that, too.

(#85, p. 47)


"Did God set grapes a-growing, do you think,

And at the same time make it sin to drink?

Give thanks to Him who foreordained it thus—

Surely He loves to hear the glasses clink!"

(#91, p. 48)


Edward Heron-Allen (1861–1943) published a prose translation in 1898. He also wrote an introduction to an edition of the translation by Frederick Rolfe (Baron Corvo) into English from Nicolas's French translation. Below is Quatrain 17 translated by E. H. into English:[28]


This worn caravanserai which is called the world

Is the resting-place of the piebald horse of night and day;

It is a pavilion which has been abandoned by a hundred Jamshyds;

It is a palace that is the resting-place of a hundred Bahrams.


The English novelist and orientalist Jessie Cadell (1844–1884) consulted various manuscripts of the Rubaiyat with the intention of producing an authoritative edition. Her translation of 150 quatrains was published posthumously in 1899.[29]


A. J. Arberry in 1959 attempted a scholarly edition of Khayyam, based on thirteenth-century manuscripts. However, his manuscripts were subsequently exposed as twentieth-century forgeries.[30] While Arberry's work had been misguided, it was published in good faith.


The 1967 translation of the Rubáiyat by Robert Graves and Omar Ali-Shah, however, created a scandal. The authors claimed it was based on a twelfth-century manuscript located in Afghanistan, where it was allegedly utilized as a Sufi teaching document. But the manuscript was never produced, and British experts in Persian literature were easily able to prove that the translation was in fact based on Edward Heron Allen's analysis of possible sources for FitzGerald's work.[30][2]: 155


Quatrains 11 and 12 (the equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above):


Should our day's portion be one mancel loaf,

A haunch of mutton and a gourd of wine

Set for us two alone on the wide plain,

No Sultan's bounty could evoke such joy.


A gourd of red wine and a sheaf of poems —

A bare subsistence, half a loaf, not more —

Supplied us two alone in the free desert:

What Sultan could we envy on his throne?


John Charles Edward Bowen (1909–1989) was a British poet and translator of Persian poetry. He is best known for his translation of the Rubaiyat, titled A New Selection from the Rubaiyat of Omar Khayyam. Bowen is also credited as being one of the first scholars to question Robert Graves' and Omar Ali-Shah's translation of the Rubaiyat.[31]


A modern version of 235 quatrains, claiming to be "as literal an English version of the Persian originals as readability and intelligibility permit", was published in 1979 by Peter Avery and John Heath-Stubbs. Their edition provides two versions of the thematic quatrain, the first (98) considered by the Persian writer Sadeq Hedayat to be a spurious attribution.[citation needed]


98.

I need a jug of wine and a book of poetry,

Half a loaf for a bite to eat,

Then you and I, seated in a deserted spot,

Will have more wealth than a Sultan's realm.


234.

If chance supplied a loaf of white bread,

Two casks of wine and a leg of mutton,

In the corner of a garden with a tulip-cheeked girl,

There'd be enjoyment no Sultan could outdo.


In 1988, the Rubaiyat was translated by an Iranian for the first time.[32] Karim Emami's translation of the Rubaiyat was published under the title The Wine of Nishapour in Paris. The Wine of Nishapour is the collection of Khayyam's poetry by Shahrokh Golestan, including Golestan's pictures in front of each poem.[33] Example quatrain 160 (equivalent[dubious – discuss] to FitzGerald's quatrain XI in his first edition, as above):


In spring if a houri-like sweetheart

Gives me a cup of wine on the edge of a green cornfield,

Though to the vulgar this would be blasphemy,

If I mentioned any other Paradise, I'd be worse than a dog.


In 1991, Ahmad Saidi (1904–1994) produced an English translation of 165 quatrains grouped into 10 themes. Born and raised in Iran, Saidi went to the United States in 1931 and attended college there. He served as the head of the Persian Publication Desk at the U.S. Office of War Information during World War II, inaugurated the Voice of America in Iran, and prepared an English-Persian military dictionary for the Department of Defense. His quatrains include the original Persian verses for reference alongside his English translations. His focus was to faithfully convey, with less poetic license, Khayyam's original religious, mystical, and historic Persian themes, through the verses as well as his extensive annotations. Two example quatrains follow:


Quatrain 16 (equivalent to FitzGerald's quatrain XII in his 5th edition, as above):


Ah, would there were a loaf of bread as fare,

A joint of lamb, a jug of vintage rare,

And you and I in wilderness encamped—

No Sultan's pleasure could with ours compare.


Quatrain 75:


The sphere upon which mortals come and go,

Has no end nor beginning that we know;

And none there is to tell us in plain truth:

Whence do we come and whither do we go.


Paramahansa Yogananda (1893–1952) published an English translation and other translations of 75 quatrains in 1996, with a glossary, spiritual interpretation and practical applications.[34]


German

Adolf Friedrich von Schack (1815–1894) published a German translation in 1878.


Quatrain 151 (equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above):


Gönnt mir, mit dem Liebchen im Gartenrund

Zu weilen bei süßem Rebengetränke,

Und nennt mich schlimmer als einen Hund,

Wenn ferner an's Paradies ich denke!


Friedrich Martinus von Bodenstedt (1819–1892) published a German translation in 1881. The translation eventually consisted of 395 quatrains.


Quatrain IX, 59 (equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above):


Im Frühling mag ich gern im Grüne weilen

Und Einsamkeit mit einer Freundin teilen

Und einem Kruge Wein. Mag man mich schelten:

Ich lasse keinen andern Himmel gelten.


French

The first French translation, of 464 quatrains in prose, was made by J. B. Nicolas, chief interpreter at the French embassy in Persia in 1867.


Prose stanza (equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above):


Au printemps j’aime à m’asseoir au bord d’une prairie, avec une idole semblable à une houri et une cruche de vin, s’il y en a, et bien que tout cela soit généralement blâmé, je veux être pire qu’un chien si jamais je songe au paradis.


The best-known version in French is the free verse edition by Franz Toussaint (1879–1955) published in 1924. This translation consisting of 170 quatrains was done from the original Persian text, while most of the other French translations were themselves translations of FitzGerald's work. The Éditions d'art Henri Piazza published the book almost unchanged between 1924 and 1979. Toussaint's translation has served as the basis of subsequent translations into other languages, but Toussaint did not live to witness the influence his translation has had.


Quatrain XXV (equivalent of FitzGerald's quatrain XI in his 1st edition, as above):


Au printemps, je vais quelquefois m’asseoir à la lisière d’un champ fleuri. Lorsqu’une belle jeune fille m’apporte une coupe de vin, je ne pense guère à mon salut. Si j’avais cette préoccupation, je vaudrais moins qu’un chien.


Russian

Many Russian-language translations have been undertaken, reflecting the popularity of the Rubaiyat in Russia since the late 19th century and the increasingly popular tradition of using it for the purposes of bibliomancy. The earliest verse translation (by Vasily Velichko) was published in 1891. The version by Osip Rumer published in 1914 is a translation of FitzGerald's version. Rumer later published a version of 304 rubaiyat translated directly from Persian. A lot of poetic translations (some based on verbatim translations into prose by others) were also written by German Plisetsky, Konstantin Bal'mont, Cecilia Banu, I. I. Tkhorzhevsky (ru), L. Pen'kovsky, and others.


Other languages

Afrikaans: Poet Cornelis Jacobus Langenhoven (1873–1932, author of "Die Stem van Suid-Afrika") produced the first translation in Afrikaans. Herman Charles Bosman wrote a translation into Afrikaans published in 1948.

Albanian: Fan Noli produced a translation in 1927, the melody and poetics of which are highly regarded.

Arabic: Ahmed Rami, a famous late Egyptian poet, translated the work into Arabic.[year needed] His translation was sung by Umm Kulthum.

Armenian: Armenian poet Kevork Emin has translated several verses of the Rubaiyat.[year needed]

Assyrian: (see Syriac below).

Belarusian: 172 rubaiyat were translated by Ryhor Baradulin in 1989.

Bengali: Kantichandra Ghosh, Muhammad Shahidullah (in 1942), Kazi Nazrul Islam (in 1958) and Shakti Chattopadhyay (in 1978) produced translations into Bengali. Hemendra Kumar Roy translated the Rubaiyat into Bengali.[year needed]

Catalan: Ramon Vives Pastor published a verse translation (1907) from the Nicolas' French one and the Fitzgerald's; in 2010, two direct translations from the Persian were published: a rhythmic one by Àlex Queraltó, and the other by Ramon Gaja, in verse and maintaining the original rhyme.

Chinese: Kerson Huang based a Chinese version on FitzGerald's version.[year needed]

Cornish: In 1990, Jowann Richards produced a Cornish translation.

Czech: First Czech translator is Josef Štýbr. At first he translated from English (from FitzGerald's "translations") (1922), after that from original language (1931). Translation from the original can be found on Czech wikisource (770 poems). Subsequent translators are mentioned here.

Dutch: The poet J. H. Leopold (1865–1925) rendered a number of rubaiyat into Dutch.

Estonian: Haljand Udam produced an Estonian translation.[year needed]

Finnish: the first translations were made by Toivo Lyy in 1929. More recently Jaakko Hämeen-Anttila (1999 and 2008) and Kiamars Baghban with Leevi Lehto (2009) have translated Khayyam into Finnish.

Galician: Xabier Correa Corredoira published a Galician translation in 2010.[35]

Greek: Christos Marketis translated 120 rubaiyat into Greek in 1975.

Hindi : Maithili Sharan Gupt and Harivanshrai Bachchan translated the book into Hindi in 1959.

Hungarian: The earliest translation in Hungarian consisted of a few stanzas taken from the French version of Nicolas, by Béla Erődi in 1919–20. Lőrinc Szabó finalized his translation of the FitzGerald version in 1943.

Icelandic: Magnús Ásgeirsson translated the Rubaiyat in 1935. There was an earlier translation by Einar Benediktsson in 1921. Jochum M. Eggertsson (Skuggi) published a translation in 1946. All translations are of FitzGerald's version.

Irish: Tadhg Ó Donnchadha (Torna) translated the Rubaiyat from English into Irish in 1920.

Italian: Francesco Gabrieli produced an Italian translation (Le Rubaiyyàt di Omar Khayyàm) in 1944. A. Zazzaretta produced a translation in 1960, and Alessandro Bausani produced another translation in 1965.

Japanese: In 1910, Kakise Hikozo translated 110 poems from the 5th edition of FitzGerald's translation.[36] The first translation from Persian into the classical Japanese language was made by a linguist, Shigeru Araki, in 1920.[36] Among various other translations, Ogawa highly evaluates Ryo Mori's (ja:森亮), produced in 1931.[36] In Japan, until 1949, more than 10 poets and/or scholars made translations into Japanese.[36] The first complete translation from Persian into the modern Japanese language was made by Ryosaku Ogawa in 1949, which is still popular and has been published from Iwanami Shoten (it is now in the public domain and also freely available from Aozora Bunko).[37] Historically, the first attempt was six poems translated by Kambara Ariake in 1908.[36]

Jèrriais: Fraînque Le Maistre produced a Jèrriais version (based on FitzGerald's 1st edition) during the German occupation of the Channel Islands (1940–1945).

Kannada: D. V. Gundappa translated the work into Kannada as a collection of poems titled Umarana Osage in 1952.

Kurdish: The Kurdish poet Hajar translated the Rubaiyat in his Chwar Parchakani Xayam.[year needed]

Latvian: It was translated into Latvian by Andrejs Kurcijs in 1970.

Malayalam: G. Sankara Kurup produced a translation into Malayalam (1932). Thirunalloor Karunakaran translated the Rubaiyat in 1989.

Odia: Gopal Chandra Kanungo illustrated and translated the FitzGerald's book into Odia in 1954. Devdas Chhotray adapted Edward FitzGerald's work into Oriya and recorded it in musical form in 2011.

Radha Mohan Gadanayak translated the Rubaiyat into Odia[year needed][38]

Polish: Several collections of Rubaiyat have appeared, including ones by Professor Andrzej Gawroński (1933, 1969), regarded as the best.

Romanian: In 2015 it was translated into Romanian for the first time by orientalist philologist Gheorghe Iorga.

Sanskrit: Srimadajjada Adibhatla Narayana Das (1864–1945) translated the original Persian quatrains and Edward FitzGerald's English translations into Sanskrit and pure-Telugu. Pandit Narayana Das claimed his translation was more literal than that of FitzGerald. (See Ajjada Adibhatla Narayana Dasu.)

Scots: Scottish poet Rab Wilson published a Scots version in 2004.

Serbo-Croatian: The first translation of nine short poems into Serbo-Croatian was published in 1920, and was the work of Safvet beg Bašagić. In 1932, Jelena Skerlić Ćorović re-published these nine, alongside 75 more poems. In 1964, noted orientalist Fehim Bajraktarević published his translation of the Rubaiyat.[39]

Slovene: The first translator into Slovene was Alojz Gradnik, his translation being published in 1955. It was translated again by Slovene translator and poet Bert Pribac in 2007 from the French Toussaint edition.[39]

Sureth: The Assyrian author Eshaya Elisha Khinno translated the Rubaiyat into Sureth (Assyrian Neo-Aramaic) in 2012[40][41]

Swahili: Robert Bin Shaaban produced a version in Swahili (dated 1948, published 1952).

Swedish: Eric Hermelin translated the Rubaiyat into Swedish in 1928.

Syriac: The Assyrian journalist and poet Naum Faiq translated the Rubaiyat into the Syriac.[year needed]

Tagalog: The Filipino poet and linguist Ildefonso Santos published his Tagalog translation in 1953.

Telugu: Duvvoori Ramireddy translated the Rubaiyat in 1935. Srimadajjada Adibhatla Narayana Das (1864–1945) translated the original Persian quatrains and Edward FitzGerald's English translations into Sanskrit and pure-Telugu.

Thai. At least four versions exist in Thai. These translations were made from the text of FitzGerald. Their respective authors are HRH Prince Narathip Prapanpong, Rainan Aroonrungsee (pen name: Naan Gitirungsi), Pimarn Jamjarus (pen name: Kaen Sungkeet), and Suriyachat Chaimongkol.[citation needed]

Welsh: Sir John Morris-Jones translated directly from Persian into Welsh in 1928. Thomas Ifor Rees produced a Welsh translation, published in Mexico City in 1939.

Vietnamese: Hồ Thượng Tuy translated from English into Vietnamese (from FitzGerald's 1st edition) in 1990. Nguyễn Viết Thắng produced a Vietnamese translation of 487 rubaiyat, translated from English and Russian in 1995, published in Hanoi in 2003.

Influence

FitzGerald rendered Omar's name as "Omar the Tentmaker",[dubious – discuss] and this name resonated in English-speaking popular culture for a while. Thus, Nathan Haskell Dole published a novel called Omar, the Tentmaker: A Romance of Old Persia in 1898. Omar the Tentmaker of Naishapur is a historical novel by John Smith Clarke, published in 1910. "Omar the Tentmaker" is a 1914 play in an oriental setting by Richard Walton Tully, adapted as a silent film in 1922. US General Omar Bradley was given the nickname "Omar the Tent-Maker" in World War II,[42] and the name has been recorded as a slang expression for "penis".[43] FitzGerald's translations also reintroduced Khayyam to Iranians, "who had long ignored the Neishapouri poet".[44]


Literature


This article contains a list of miscellaneous information. Please relocate any relevant information into other sections or articles. (September 2017)

The title of Rex Stout's Nero Wolfe novel Some Buried Caesar comes from one of the Tentmaker's quatrains (FitzGerald's XVIII), for example.

Eugene O'Neill's drama Ah, Wilderness! derives its title from the first quoted quatrain above.

Agatha Christie used The Moving Finger as a story title, as did Stephen King. See also And Having Writ....

Lan Wright used Dawn's Left Hand as the title of a science fiction story serialized in New Worlds Science Fiction (January–March 1963).

The title of Allen Drury's science fiction novel The Throne of Saturn comes from a quatrain which appears as the book's epigraph.

The title of Nevil Shute Norway's novel The Chequer Board is taken from Stanza LXIX, and that stanza appears as the book's epigraph.

The titles of Mike Shupp's science fiction novels With Fate Conspire and Morning Of Creation, the first two books of the series The Destiny Makers, are taken from Stanzas LXXIII and LIII. These stanzas are quoted during the novels by the main character. The first quote in particular ties in with his mission as a time traveler trying to change past history to alter the outcome of a future war:

Ah Love! could thou and I with Fate conspire

To grasp this sorry Scheme of Things entire,

Would not we shatter it to bits - and then

Re-mould it nearer to the Heart's Desire!

Equally noteworthy are these works likewise influenced:


The satirist and short story writer Hector Hugh Munro took his pen name of 'Saki' from Edward FitzGerald's translation of the Rubaiyat.

The American author O. Henry humorously referred to a book by "Homer KM" with the character "Ruby Ott" in his short story "The Handbook of Hymen.[45] " O. Henry also quoted a quatrain from the Rubaiyat of Omar Khayyam in "The Rubaiyat of a Scotch Highball".

Oliver Herford released a parody of the Rubaiyat called "The Rubaiyat of a Persian Kitten" in 1904, which is notable for its charming illustrations of the kitten in question on his philosophical adventures.[46]

The artist/illustrator Edmund Dulac produced some much-beloved illustrations[47] for the Rubaiyat, 1909.

The play The Shadow of a Gunman (1923) by Seán O'Casey contains a reference to the Rubaiyat as the character Donal Davoren quotes "grasp this sorry scheme of things entire, and mould life nearer to the heart's desire".

The Argentinian writer Jorge Luis Borges discusses The Rubaiyat and its history in an essay, "The Enigma of Edward FitzGerald" ("El enigma de Edward FitzGerald") in his book "Other Inquisitions" ("Otras Inquisiciones", 1952). He also references it in some of his poems, including "Rubaiyat" in "The Praise of the Shadow" ("Elogio de la Sombra", 1969), and "Chess" ("Ajedrez") in "The Maker" ("El Hacedor", 1960). Borges' father Jorge Guillermo Borges was the author of a Spanish translation of the FitzGerald version of The Rubaiyat.

Science fiction author Paul Marlowe's story "Resurrection and Life" featured a character who could only communicate using lines from the Rubaiyat.

Science fiction author Isaac Asimov quotes The Moving Finger in his time-travel novel The End of Eternity when a character discusses whether history could be changed.

Charles Schultz wrote a strip in which Lucy reads the Jug of Wine passage, and Linus asks "No blanket?".

Wendy Cope's poem "Strugnell's Rubiyat" is a close parody of the FitzGerald translation, relocated to modern day Tulse Hill.

One of the title pages of Principia Discordia (1965), a co-author of which went by the pen-name Omar Khayyam Ravenhurst, features its own spin on the quatrain most quoted above:

A jug of wine,

A leg of lamb

And thou!

Beside me,

Whistling in

the darkness.[48]

The Lebanese writer Amin Maalouf based his novel Samarkand (1988) on the life of Omar Khayyam, and the creation of the Rubaiyat. It details the Assassin sect as well, and includes a fictional telling of how the (non-existent) original manuscript came to be on the RMS Titanic.

In the opening chapter of his book God is Not Great (2007), Christopher Hitchens quotes from Richard Le Gallienne's translation of Khayyam's famous quatrain:

And do you think that unto such as you

A maggot-minded, starved, fanatic crew

God gave the secret, and denied it me?

Well, well—what matters it? Believe that, too!

The title of Daphne du Maurier's memoir Myself when Young is a quote from quatrain 27 of FitzGerald's translation:

Myself when young did eagerly frequent

Doctor and Saint, and heard great Argument

About it and about: but evermore

Came out by the same Door as in I went.

Rudyard Kipling composed the satirical poem The Rupaiyat of Omar Kal'vin, following the form of the original but with the content being primarily a complaint against an increase in income tax.

Working as a pornographic illustrator, The main character in Osamu Dazai's No Longer Human appends Rupaiyat verses to his illustrations.

Cinema

Filmmaker D.W. Griffith planned a film based on the poems as a follow-up to Intolerance in 1916. It was to star Miriam Cooper, but when she left the Griffith company the plans were dropped;[49] he would ultimately film Broken Blossoms instead.

Text from the Rubaiyat appeared in intertitles of the lost film A Lover's Oath (1925)

The lines "When Time lets slip a little perfect hour, O take it—for it will not come again." appear in the intertitles of Torrent, the 1926 film starring Greta Garbo and Ricardo Cortez.

Part of the quatrain beginning "The Moving Finger writes ... " was quoted in Algiers, the 1938 movie starring Charles Boyer and Hedy Lamarr.

A canto was quoted and used as an underlying theme of the 1945 screen adaptation of The Picture of Dorian Gray: "I sent my soul through the invisible, some letters of that after-life to spell, and by and by my soul did return, and answered, 'I myself am Heaven and Hell.'"

The Rubaiyat was quoted in the 1946 King Vidor Western film Duel in the Sun, which starred Gregory Peck and Jennifer Jones: "Oh threats of hell and hopes of paradise! One thing at least is certain: This life flies. One thing is certain and the rest is Lies; The Flower that once is blown for ever dies."

The 1951 film Pandora and the Flying Dutchman, starring James Mason and Ava Gardner, opens with an illuminated manuscript of the quatrain beginning "The moving finger writes...".

In the film The Music Man (based on the 1957 musical), town librarian Marian Paroo draws down the wrath of the mayor's wife for encouraging the woman's daughter to read a book of "dirty Persian poetry". Summarizing what she calls the "Ruby Hat of Omar Kayayayayay...I am appalled!!", the mayor's wife paraphrases FitzGerald's Quatrain XII from his 5th edition: "People lying out in the woods eating sandwiches, and drinking directly out of jugs with innocent young girls."

The film Omar Khayyam, also known as The Loves Of Omar Khayyam, was released in 1957 by Paramount Pictures and includes excerpts from the Rubaiyat.

In Back to the Future the character Lorraine Baines, played by Lea Thompson, is holding a copy of the book in 1955 at the high school when her son Marty McFly is trying to introduce her to his father.

The Rubaiyat was quoted in the film 12 Monkeys (1995) around 11 minutes in.

In Adrian Lyne's Unfaithful a copy of the text in French is quoted in English: "Drink wine, this is life eternal //This, all that youth will give to you//It is the season for wine, roses//And drunken friends//Be happy for this moment//This moment is your life." The book is a gift given flirtatiously to Diane Lane's character by Olivier Martinez who plays rare book dealer Paul Martel in the film.

Music

The British composer Granville Bantock produced a choral setting of FitzGerald's translation 1906–1909.

Using FitzGerald's translation, the Armenian-American composer Alan Hovhaness set a dozen of the quatrains to music. This work, The Rubaiyat of Omar Khayyam, Op. 308, calls for narrator, orchestra, and solo accordion.

The Rubaiyat have also influenced Arabic music. In 1950 the Egyptian singer Umm Kulthum recorded a song entitled "Rubaiyat Al-Khayyam".

The Comedian Harmonists in "Wochenend und Sonnenschein".

Woody Guthrie recorded an excerpt of the Rubaiyat set to music that was released on Hard Travelin' (The Asch Recordings Vol. 3).

The Human Instinct's album Pins In It (1971) opens with a track called "Pinzinet", the lyrics of which are based on the Rubaiyat.

Elektra Records released a compilation album named Rubáiyát in 1990 to commemorate the 40th anniversary of the Elektra Records record label.

Coldcut produced an album with a song called "Rubaiyat" on their album Let us Play! (1997). This song contains what appears to be some words from the English translation.[50]

Jazz-soul harpist Dorothy Ashby's 1970 album The Rubaiyat of Dorothy Ashby quotes from several of the poem's verses.

The famed "skull and roses" poster for a Grateful Dead show at the Avalon Ballroom done by Alton Kelley and Stanley Mouse was adapted from Edmund J. Sullivan's illustrations for The Rubaiyat of Omar Khayyam.[51]

The work influenced the 2004 concept album The Rubaiyyat of Omar Khayyam by the Italian group Milagro acustico [it].[52]

The song "Beautiful Feeling" by Australian singer-songwriter Paul Kelly, on 2004 album Ways and Means, includes the lyrics "A jug of wine, a loaf of bread and thee, lying on a blanket underneath that big old spreading tree." This song was used as the theme song in the 2004 Australian television drama, Fireflies.

The 1953 Robert Wright-George Forrest musical Kismet, adapted from a play by Edward Knoblock, contains a non-singing character, Omar (it is implied that he is the poet himself), who recites some of the couplets in the FitzGerald translation.

The record label Ruby Yacht gets its namesake, in part, from the Rubáiyát of Omar Khayyám.

milo's album budding ornithologists are weary of tired analogies features a couple of references to the Rubaiyat.

Television

In one 6-episode story arc of The Rocky and Bullwinkle Show, Bullwinkle finds the "Ruby Yacht of Omar Khayyam" in the town of Frostbite Falls (on the shores of Veronica Lake). This pun is deemed so bad, the characters groan, and narrator William Conrad quips, "Well, you don't come up with an awful thing like that, and not hit the front page!"

In the American television drama, Have Gun - Will Travel, the sixth episode of the sixth season is titled "The Bird of Time". The last lines are the main character, Paladin, quoting from Quatrain VII, "The Bird of Time has but a little way To flutter—and the Bird is on the Wing."

A copy of the Rubaiyat plays a role in an episode of the TV series New Amsterdam and is shown to be the inspiration for the name of one of the lead character's children, Omar York.

In the Australian 2014 television drama, Anzac Girls, Lieutenant Harry Moffitt reads from the Rubaiyat to his sweetheart, nurse Sister Alice Ross-King.

In "The Moving Finger" episode of 'I Dream of Jeannie' Jeannie tries out to be a movie star and her screen test is her reciting the Rubaiyat

Other media

In Cyberflix's PC game Titanic: Adventure Out of Time, the object is to save three important items, the Rubaiyat of Omar Khayyam, one of Adolf Hitler's paintings, and a notebook that proves German officials were attempting to gain geo-political advantage by instigating communist revolution. Finding the Rubaiyat will prevent World War I, as the book is used to fund the assassination of Archduke Franz Ferdinand. Two passages from the book are also included in the game as clues to progress the narrative.

Some versions of the computer game Colossal Cave Adventure feature a ruby-covered yacht called "Omar Khayyam" (a pun – the "ruby yacht" of Omar Khayyam).

Other

In Australia, a copy of FitzGerald's translation and its closing words, Tamam Shud ("Ended") were major components of the unsolved Tamam Shud case.

The Supreme Court of the Philippines, through a unanimous opinion written in 2005 by Associate Justice Leonardo Quisumbing, quoted "The Moving Finger" when it ruled that the widow of defeated presidential candidate Fernando Poe Jr. could not substitute her late husband in his pending election protest against President Gloria Macapagal Arroyo, thus leading to the dismissal of the protest.

There was a real jewel-encrusted copy of the book on the Titanic. It had been crafted in 1911 by the firm of Sangorski & Sutcliffe in London. It was won at a Sotheby's auction in London on 29 March 1912 for £405 (a bit over $2,000 in 1912) to Gabriel Weis, an American, and was being shipped to New York. The book remains lost at the bottom of the Atlantic to this day.

Anniversary events

2009 marked the 150th anniversary of FitzGerald's translation, and the 200th anniversary of FitzGerald's birth. Events marking these anniversaries included:


The Smithsonian's traveling exhibition Elihu Vedder's Drawings for the Rubaiyat at the Phoenix Art Museum, 15 November 2008 – 8 February 2009

The exhibition Edward FitzGerald & The Rubaiyat from the collection of Nicholas B. Scheetz at the Grolier Club, 22 January – 13 March 2009.

The exhibition Omar Khayyám. Een boek in de woestijn. 150 jaar in Engelse vertaling at the Museum Meermanno, The Hague, 31 January – 5 April 2009

The exhibition The Persian Sensation: The Rubaiyat of Omar Khayyam in the West at the Harry Ransom Humanities Research Center at The University of Texas at Austin, 3 February – 2 August 2009

An exhibition at the Cleveland Public Library Special Collections, opening 15 February 2009

The joint conference, Omar Khayyam, Edward FitzGerald and The Rubaiyat, held at Cambridge University and Leiden University, 6–10 July 2009

The Folio Society published a limited edition (1,000 copies) of the Rubáiyát to mark the 150th anniversary.

May 31, 2022
روانشناسی پول—درس‌هایی همیشگی در مورد ثروت، طمع و شادی📚
01:29:23

کتاب «روانشناسی پول» نوشتۀ مورگان هاوزل به آموزه‌هایی فراتر از زمان در باب ثروت، حرص و شادی می‌پردازد. این کتاب بر این فرض استوار است که مدیریت صحیح پول ربط چندانی به هوش و ذکاوت شما ندارد و بیش‌تر به چگونگی رفتار شما مربوط می‌شود و آموختن رفتار مناسب، حتی به افرادِ واقعاً باهوش و ذکاوت هم کار آسانی نیست.

The Psychology of Money: Timeless lessons on wealth, greed, and happiness


انسان‌های معمولی که هیچ آموزش مالی ندیده‌اند، چنان‌چه از چند مهارت رفتاری برخوردار باشند که ظاهراً هیچ‌ربطی هم به سنجه‌های قراردادی هوش و ذکاوت ندارد، می‌توانند ثروتمند شوند. درحقیقت موفقیت مالی در دستهٔ علوم سخت قرار نمی‌گیرد؛ مهارتی نرم است که در آن رفتارتان مهم‌تر از دانشی است که در اختیار دارید. من به این مهارت نرم، روان‌شناسی پول می‌گویم.


برای آن‌که بفهمید چرا مردم خودشان را زیر بار بدهی می‌برند، نیازی نیست نرخ‌های بهره را بررسی کنید؛ بلکه باید در تاریخچهٔ طمع، ناامنی و خوش‌بینی تعمقی داشته باشید. اگر می‌خواهید بدانید چرا سرمایه‌گذاران در شرایط کسادی بازار همه چیز را می‌فروشند، نیازی نیست بروید حساب‌وکتاب سودهای آتی را دربیاورید؛ کافی است به این بیندیشید که از دیدن خانواده‌تان و تصور آن‌که سرمایه‌گذاری شما ممکن است آینده‌شان را به خطر بیندازد ممکن است چه رنجی بکشید. 


این کتاب سعی دارد نگاهی متفاوت از ریاضیات و فیزیک به پول داشته باشد، نویسنده می خواهد نشان دهد پول درآوردن و مدیریت مالی امری روان‌شناختی است و باید خودمان را تغییر دهیم تا ثروتمند شویم. 


شنیدن کتاب روانشناسی پول را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام کسانی که می‌خواهند زندگی مالی موفقی داشته باشند پیشنهاد می‌کنیم.


بخشی از کتاب روانشناسی پول

ما که هشت‌مان گروِ نُه‌مان است و چشم‌انتظار آخر بُرجیم؛ بنابراین، پس‌انداز برای ما رؤیاست؛ احتمال افزایش حقوق هم که ناچیز است؛ از عهدهٔ تعطیلاتِ خوب، ماشینِ جدید، بیمهٔ درمانی، یا خرید منزل در محله‌ای امن هم که برنمی‌آییم؛ پس، نمی‌توانیم بدون آن‌که زیر بار بدهی‌های هنگفت برویم، فرزندمان را به دانشگاه بفرستیم. شمایی که کتاب‌های مالی را می‌خوانید، اکنون صاحب چیزهایی هستید یا احتمال به‌دست‌آوردنش برای‌تان زیاد است؛ ولی ما که هیچ‌کدام را نداریم، تنها زمانی می‌توانیم رؤیای داشتنِ همهٔ چیزهایی را که شما دارید و قدرش را نمی دانید، در سر بپرورانیم و لمس کنیم، که بلیت بخت‌آزمایی می‌خریم. ما بهای یک رؤیا را می‌پردازیم و شما ممکن است درکی از آن نداشته باشید؛ زیرا همین حالا، در رؤیای ما زندگی می‌کنید. به‌همین دلیل هم ما نسبت به شما بلیت‌های بیش‌تری می‌خریم.


لازم نیست چنین استدلالی را بپذیرید؛ خرید بلیت بخت‌آزمایی در شرایط بدِ مالی، ایدهٔ افتضاحی است؛ اما تا حدودی علت ادامهٔ فروش این بلیت‌ها را می‌فهمم و این ایده که «کاری که شما می‌کنید احمقانه است؛ اما تا حدودی دلیلش را می‌دانم»، ریشهٔ بسیاری از تصمیمات مالی ما را آشکار می‌سازد.


نکتهٔ مهم دیگری وجود دارد که علت دشواریِ تصمیمات مربوط به پول را شرح می‌دهد و می‌گوید چرا تا این اندازه رفتارهای نامناسب در این زمینه وجود دارند و آن هم دانستن این امر است که این موضوعات تازگی دارند.


مدت زیادی است که استفاده از پول در مبادلات اقتصادی جریان دارد. گفته می‌شود البات، پادشاه لیدیه که اکنون بخشی از ترکیه است، نخستین واحد رسمی پول را در سال ۶۰۰ پیش از میلاد ابداع نمود؛ اما بنیان مدرن تصمیمات مربوط به پول - پس‌انداز و سرمایه‌گذاری- برپایهٔ مفاهیمی نوپا است.


شاکلهٔ سازوکار پس‌اندازِ بازنشستگی امریکا تا سال ۱۹۷۸ شکل نگرفته بود. صندوق بازنشستگی هم تا سال ۱۹۹۸ وجود نداشت؛ اگر این صندوق را انسان درنظر می‌گرفتیم، احتمالاً تازه به سن قانونی رسیده بود.


تعجبی هم ندارد که بسیاری از ما، در پس‌انداز و سرمایه‌گذاری برای بازنشستگی‌مان تا این اندازه بد عمل می‌کنیم. ما احمق نیستیم، فقط تازه‌کاریم.

Doing well with money isn’t necessarily about what you know. It’s about how you behave. And behavior is hard to teach, even to really smart people.




Money—investing, personal finance, and business decisions—is typically taught as a math-based field, where data and formulas tell us exactly what to do. But in the real world people don’t make financial decisions on a spreadsheet. They make them at the dinner table, or in a meeting room, where personal history, your own unique view of the world, ego, pride, marketing, and odd incentives are scrambled together.




In The Psychology of Money, award-winning author Morgan Housel shares 19 short stories exploring the strange ways people think about money and teaches you how to make better sense of one of life’s most important topics.


May 30, 2022
نمی‌گذارم کسی اعصابم را به‌هم بریزد📚
03:14:55

آلبرت الیس، ارتور لانگن


در کتاب نمی‌گذارم کسی اعصابم را به هم بریزد، نوشته آلبرت الیس وآرتور لانگ هدف این است که به شما نشان دهیم چطور می‌توانید فعال، سرزنده و با شور و نشاط و حتی متوقع زندگی کنید و قربانی تلاش‌های خودتان نباشید.


ما مجموعه‌ی قدرتمندی از مهارت‌ها را به شما می‌دهیم تا رؤسا، همکاران، ناظران، همسر، بچه‌ها، والدین، همسایه‌ها، دوستان، عزیزان و دیگر کسانی که هر روز با آن‌ها سروکار دارید، نتوانند اعصابتان را به هم بریزند. به ندرت همه‌ی این اشخاص همیشه باعث ناراحتی‌ ما می‌شوند، اما بسیاری از ما گه‌گاهی اجازه داده‌ایم کسی دکمه‌‌ی اعصابمان را فشار دهد. 


دنیای امروز می‌تواند تاحدودی گیج‌کننده باشد، نه فقط در سطح جهانی، بلکه در زندگی روزمره‌مان. تعجبی ندارد که در این دوران اشخاص و مسایلی این چنینی به‌راستی می‌توانند دکمه‌های اعصاب‌ ما را فشار دهند. این ممکن است فردی باشد که دکمه‌ی اعصاب ما را فشار می‌دهد: همکاری"همه‌چیزدان"، رئیسی زیادی منتقد، سرپرست و ناظری با حالت دفاعی، همسری بی‌احساس، بچه‌ای سرسخت، دوستی بهانه‌گیر، تعمیرکاری بی‌اعتنا، قوم و خویشی منفی. 


کتاب نمی گذارم کسی اعصابم را به هم بریزد (how to keep people from pushing your buttons) روش‌هایی خاص و واقع‌بینانه‌ در اختیار شما قرار می‌دهد تا اشخاص و موضوعات را از فشار دادن دکمه‌هایتان بازدارید. در این کتاب از حرف و حدیث‌های نظری و روان شناسی ساده‌انگارانه، روش مثبت‌اندیشی سطحی، خبری نیست. در عوض، به مجموعه‌ای از مهارت‌های بسیار خاص اشاره شده است که وقتی اشخاص و موضوعات دکمه‌ی اعصابتان را فشار می‌دهند، طرز واکنش‌ شما را در جهت درست هدایت می‌کند و این روش کارایی دارد!


زندگی کوتاه و ارزشمند است. دکتر آلبرت الیس (Albert Ellis) و آرتور لانگ (Arthur lange) به شما کمک خواهد کرد تا در کاری که انجام می‌دهید موفق شوید و از این سفر لذت ببرید. آن‌ها به شما نشان خواهند داد چطور واکنش‌های افراطی‌تان را نسبت به اشخاص و موضوعاتی که دکمه‌های اعصابتان را فشار می‌دهند، مهار کنید. 


فهرست مطالب کتاب

مقدمه

فصل 1: چطور به اشخاص و موضوعات اجازه می‌دهیم دکمه‌های اعصاب ما را فشار دهند

فصل 2: باورهای نامعقولی که باعث می‌شود به دیگران اجازه ‌دهیم اعصابمان را به هم بریزند

فصل 3: ترجیحات واقع‌بینانه: جایگزینی مناسب برای تفکر نامعقولی که باعث ناراحتی ما می‌شود

فصل 4: ده باور نامعقول که با استفاده از آن‌ها به اشخاص و موضوعات اجازه می‌دهیم بی جهت اعصابمان را به هم بریزند

فصل 5: چگونه تفکر نامعقولتان را تغییر دهید: چهار گام به‌سوی موفقیت

فصل 6: چگونه در محل کار اجازه ندهید افراد و موضوعات اعصابتان را به هم بریزند

فصل 7: همسران: اصلی‌ترین عامل به‌هم ریختن اعصاب

فصل 8: فرزندپروری: آزمون یکی به آخر

فصل 9: کثرت عواملی که اعصابتان را به هم می‌ریزد

فصل 10: در مقابل آن‌ها بایستید

May 30, 2022
حِسادَت و رَشک🗣
00:52:37

Jealousy & Envy

دکتر آذرخش مُکری


حسادت و رشک

May 30, 2022
آشنایی با روانشناسی اگزیستانسیال🗣
01:35:12

دکتر سپیده حبیب، روانپزشک و مترجم آثار اروین یالوم


درمان وجودی یا هستی‌گرا درمانی یا روان‌درمانی اگزیستانسیال (به انگلیسی: Existential psychotherapy) نوعی روش فلسفی بر درمان است که بر این باور عمل می‌کند که کشمکش درونی در درون یک فرد ناشی از مواجه اشخاص با مفروضات مسلمی از هستی است. این مفروضات، همان‌گونه که توسط اروین یالوم اشاره شده، عبارت‌اند از: غیرقابل اجتناب بودن مرگ، آزادی و مسئولیت همراه با آن، انزوای وجودی (که اشاره به پدیدارشناسی دارد)، و در نهایت بی‌معنایی (در مفهوم اگزیستانسیالیسمی). این چهار مفروض، که همچنین به عنوان دلواپسی‌های غائی نیز به آن‌ها اشاره شده، بدنهٔ «درمان وجودی» را تشکیل داده و چارچوبی را در فهم مشکل مراجع برای درمانگر و در راستای بسط یک رویه درمانی ایجاد می‌کنند. در مکتب بریتانیایی درمان وجودی، این چهار مسلمات به عنوان تنش‌ها و تناقضات قابل پیش‌بینی از چهار بعد وجود انسان، در عرصه‌های فیزیکی، اجتماعی، شخصی و معنوی در نظر گرفته شده‌است.

درمان وجودی که با نام‌های روان‌شناسی (روان‌درمانی) اگزیستانسیال یا هستی‌گرایانه نیز شناخته می‌شود، رویکردی پویا یا پویه‌نگر است و بر دلواپسی‌هایی تمرکز می‌کند که در هستی انسان ریشه دارند. روان‌پویه‌شناسی هر فرد شامل نیروها، انگیزه‌ها و ترس‌های ناخودآگاه و خودآگاهی است که در درونش به کنش مشغول‌اند. روان‌درمانی‌های پویه‌نگر، درمان‌هایی بر اساس مدلی پویای از کارکرد روانی هستند. اکتشاف عمیق از چشم‌انداز درمانگر اگزیستانسیال، روبیدن و کنار زدن دلواپسی‌های روزمره و تفکر عمیق فرد دربارهٔ موقعیت است.

اروین د. یالوم از پایه‌گذاران این روش است و کتابی نیز با همین نام نوشته‌است. این کتاب در سال ۱۹۸۰ چاپ شده‌است و در سال ۱۳۹۰ توسط سپیده حبیب به فارسی برگردانده شده‌است. یالوم پس از نوشتن این کتاب و برای بسط نظریهٔ اگزیستانسیال خود آثاری همچون «و چون نیچه گریست» و «مامان و معنای زندگی» را نوشت.


(هستی‌گرا/وجودگرا)

May 30, 2022
روانشناسی رنگ‌ها👨‍🏫
01:22:23

دکتر مجد

May 30, 2022
زوج‌درمانی و سکس‌درمانی👨‍🏫
15:06:59

couple therapy & sex therapy

دکتر سَرگُلزایی

May 30, 2022
چطور با هر جور آدمی ارتباط برقرار کنیم؟📚
09:59:47

این کتاب ۹۲ ترفند ساده را به شما معرفی می‌کند تا بتوانید در زندگی یک گفتگوکننده‌ی برتر شوید و به خواسته‌هایتان برسید.

How to talk to anyone

Leil Lowndes

لیل لوندز


کتاب راه‌کارهای جلب توجه، اعتماد و دوستی دیگران را به شما یاد خواهد داد تا شما هم این روش‌ها را به بهترین نحو انجام دهید و هر چیزی را که در زندگی می‌خواهید به دست بیاورید.

تا به حال شده آدم‌های موفقی را تحسین کنید که به نظر می‌رسد «همه چیز دارند»؟ شما آن‌ها را می‌بینید که با اعتماد به نفس در جلسه‌های کاری صحبت می‌کنند و یا با خیال راحت در مهمانی‌ها گپ می‌زنند. آن‌ها کسانی هستند که بهترین شغل‌ها، مهربان‌ترین همسران، وفادار‌ترین دوستان، کلان‌ترین حساب‌های بانکی و یا شیک‌ترین ویلاها را دارند.

چند لحظه صبر کنید! بسیاری از آن‌ها باسوادتر یا باهوش‌تر از شما نیستند، حتی زیباتر هم نیستند! پس قضیه چیست؟ بعضی از آدم‌ها فکر می‌کنند آن‌ها این ویلاها را به ارث می‌برند؛ برخی دیگر می‌گویند آن‌ها با این همسران ازدواج می‌کنند و یا اینکه صرفاً آدم‌های خوش‌شانسی هستند. به گمانم این افراد باید در دیدگاه‌شان تجدید نظر کنند. تمام مواردی که در بالا نام بردیم، حاصل یک چیز است: مهارت این آدم‌های موفق در برخورد با همنوعان انسانی خود.

هیچ‌ فردی به تنهایی به هدفش نمی‌رسد. آدم‌هایی که به نظر همه چیز دارند، در طول سال‌ها ذهن‌ها و قلب‌های صد‌ها انسان دیگر را تسخیر کرده‌اند و به کمک آن‌ها توانسته‌اند به بالای نردبان کاری یا اجتماعی که انتخاب کرده‌اند، برسند.

آدم‌های بهت زده‌ای که پای نردبان ایستاده‌اند، اغلب به بالا نگاه می‌کنند و مدام شکایت می‌کنند که آدم‌های موفق که بالای نردبان‌اند آدم‌هایی افاده‌ای هستند. وقتی که زنان یا مردان بزرگ بالای نردبان، دوستی، عشق یا کارشان را از آن‌ها دریغ می‌کنند، افراد پایین نردبان به آن‌ها انگ می‌زنند و متهمشان می‌کنند به اینکه قدیمی‌ هستند. بعضی‌ها آه و ناله می‌کنند و دلشان می‌خواهد از حرص سر‌شان را به سنگ بکوبند.

افراد غرغروی پایین نردبان هرگز نمی‌فهمند علت طرد شدنشان خود‌شان هستند. آن‌ها هرگز نمی‌فهمند به خاطر ناشی‌گری خود‌شان در برقراری ارتباط است که دوستی، عشق یا معامله‌ای را از دست می‌دهند. گاهی به نظر دیگران چنین می‌رسد که آدم‌هایی که همۀ مردم آن‌ها را دوست دارند یک کیسه کلک، سحر و جادو یا اعجاز اقتصادی دارند که باعث می‌شود، به قول معروف، دست به هر چی می‌زنند طلا شود!

درون کیسۀ کلک آن‌ها چیست؟ داخل آن کلی چیز پیدا می‌شود: مو‌ادی که دوستی‌ها را محکم می‌کند، سحری که بر اذهان پیروز می‌شود و جادویی که باعث می‌شود آن‌ها آدم‌ها را عاشق خود‌شان کنند. آن‌ها خصوصیتی دارند که باعث می‌شود رئیس‌ها استخدامشان کنند و بعد به آن‌ها ترفیع دهند، ویژگی‌هایی دارند که باعث می‌شود موکل‌ها بار‌ها و بار‌ها به سراغشان بروند و امتیازی دارند که باعث می‌شود مشتری‌ها از آن‌ها خرید کنند، نه از رقبایشان.

در بخشی از کتاب چطور با هر جور آدمی ارتباط برقرار کنیم؟ می‌خوانیم:

همان طور که اولین نگاه باید چشم‌های طرف مقابلت را خشنود کند، اولین کلماتت هم باید گوش او را نوازش دهد. زبان تو یک تابلوی خوش‌آمدگویی است که بر روی آن نوشته شده «خوش‌ آمدید» یا «نزدیک نشوید.» برای اینکه هم‌صحبتت احساس کند به او خوش‌آمد می‌گویی، باید در گپ زدن استاد شوی.

گپ زدن؟ از این کلمه بدت می‌آید؟ با شنیدنش تنت از نفرت به لرزه می‌افتد؟ این دو تا کلمۀ کوچک حتی تیری بر قلب آدم‌های نترس و بی‌باک است. کافی است آن‌ها را به مهمانی‌ای دعوت کنی که کسی ‌آن‌ها را نمی‌شناسد؛ آن وقت حتی اسم آن مهمانی حالت تهوع‌آوری در آن‌ها ایجاد می‌کند. اگر این حرف‌ها برایت آشناست، از این واقعیت مسلم آرامش بگیر که: هر چقدر شخص باهوش‌تر باشد، بیشتر از گپ زدن بدش می‌آید. من سال‌هاست به عنوان مشاور کار می‌کنم و با بیش از پانصد شرکت کار کرده‌ام. در این مدت چیزی را کشف کرده‌ام که واقعاً مرا شوکه کرد. مدیران اجرایی ردۀ بالا که به‌راحتی می‌توانستند با هیئت مدیره‌ها مذاکرات مفصل داشته باشند و یا برای سهامدارانشان سخنرانی کنند، اعتراف کردند که در مهمانی‌های ناآشنا مثل بچه‌های گمشده احساس سردرگمی می‌کنند.

شاید افرادی که از گپ زدن متنفرند، از فهمیدن این حقیقت آرامش بیشتری بگیرند که هنرپیشه‌های بزرگ هم تا حدی مثل آن‌ها هستند، چون آن‌ها هم از چیزی وحشت دارند؛ چیزی به اسم «ترس از صحنه.» رخت‌هایی که وقتی در اتاقی پر از غریبه هستید در دل شما می‌شویند، همان رخت‌هایی هستند که در دل هنرپیشگان برتر هم شسته می‌شوند. پابلو کاسالزف، نوازنده معروف ویولن سل، یک عمر به خاطر ترس از صحنه آه و ناله می‌کرد. کارلی سایمون، آهنگ‌ساز و ترانه‌ساز مشهور، به خاطر این ترس خودش را از اجراهای زنده محروم کرده بود. یکی از دوستانم که برای نیل دیاموند، خواننده و ترانه‌سرای محبوب، کار می‌کرد، می‌گفت او اصرار داشت واژه‌های ترانه‌ای را که او مدت چهل سال زیر لب می‌خواند، روی متن‌رسانش نمایش بدهند، تا یک وقت ترسش باعث نشود که کلمه‌ها را فراموش کند.

May 30, 2022
دشمن خویشتن - مکبث🗣
02:14:19

استاد

May 30, 2022
گاوت را بکش!📖
00:05:00

استاد بهروز رضوی


داستان روانشناسانه


روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.


روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".


مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد.


سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.


روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:


 سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.


مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.

May 29, 2022
در زندگی سخت‌نَگیرید؛ ۱۰۰روش آسان‌کردن زندگی📚
03:26:05

 بزرگ‌ترین کشف زمان ما این است که:

شخص با تغییر رفتار، زندگی‌اش را تغییر خواهد داد.


ریچارد کارلسون

Richard, Carlson

مترجم: نوشین رِی‌شهری

گوینده: خدیجه‌سادات اعتصامی


ریچارد کارلسون نویسنده کتاب در زندگی سخت نگیرید ، نویسنده مشهور امریکایی دارای مدرک دکترای روانشناسی از دانشگاه «سی‌یرا» کالیفرنیا بود. موفقیت و شهرت وی با چاپ کتاب چگونه زندگی را آسان کنیم در سال 1997 شروع شد. این کتاب طی 2 سال متمادی پرفروش‌ترین کتاب امریکا و اروپا گشته و در سال 1997 عنوان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخ را از آن خود کرد.


چگونه زندگی را آسان کنیم؟


کتاب زندگی را سخت نگیرید شامل 100 روش برای آسان کردن زندگی است ، این کتاب یکصد و یک هفته در لیست پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز قرار داشت و در یکصد و سی و پنج کشور به چاپ رسید. همچنین به 30 زبان زنده دنیا ترجمه شد. کارلسون پس از موفقیت این اثر، 20 اثر دیگر را نیز به چاپ رساند.



این کتاب به شما می آموزد:


تا مسائل کوچکی مانند تخلفات رانندگی دیگران، شما را به مرز جنون نکشاند.


زمانی که عجله دارید و نگران هستید با آرامش و وقار، مشکلات روزمره را پشت سر بگذارید.


کارها را به نوبت انجام دهید و در لحظه، زندگی کنید.


با کاهش لجبازی و اطمینان به ضمیر ناخودآگاه از فشارهای عصبی بکاهید.


زندگی یک اضطرار نیست، یک هدیه ارزشمند است.


ریچارد کارلسون مقدمه کتاب در زندگی سخت نگیرید را این گونه آغاز کرده است :


“بزرگترین کشف نسل ما این است که شخص با تغییر باورهای ذهنی و تغییر رفتار، زندگی اش تغییر خواهد کرد.”


اغلب ما در مواجهه با اخبار بد، افراد نا اروم و نا امیدی های زندگی و مشکلات این عکس العمل را داریم که روزگار بر وفق مرادمان نیست ما با اغراق و بزرگ نمایی فرصتهای بسیاری را از دست می دهیم به بعضی چیزها زیادی می پردازیم و روی نکات منفی تاکید می کنیم .


سدهای کوچک در مسیر زندگی ما را آزرده ،ناامید و خسته می کند و عکس العملهای تندمون نه تنها بر عصبانیتمون می افزاد که هدفهای ما را از ما دور می کند.


روشهای آسان کردن زندگی:

1- خود را درگیر چیزهای کوچک نکنید

2- با نقص خود آشتی کنید

3- این تصور را از سر بیرون کنید که انسان های آرام و آسوده، توان کسب موفقیت‌ها را ندارند

4- حواستان به تأثیرِ تدریجی مخرب تفکرتان باشد

5- شفقت خود را زیاد کنید

6- همیشه به خودتان یادآوری کنید که با مرگتان، «سبد وظایف‌»تان خالی نمی‌شود

7- میانه سخن دیگران نپرید و مزاحمشان نشوید

8- کاری مفید برای دیگران انجام دهید و در مورد آن چیزی به کسی نگویید

9- افتخار دیگران را افتخار خود بدانید

10- در لحظه زندگی کنید.

11- این تصور را داشته باشید که همه به غیر از شما دارای فکر روشن هستند

12- در اکثر موارد حق را به دیگران بدهید

13- صبورتر باشید

14- «دوره‌های تمرین صبر» را شبیه‌سازی کنید

15- در عشق ورزیدن و به دست آوردن دل‌ها پیشگام باشید

16- از خودتان بپرسید

17- این حقیقت را که زندگی «وظیفه عادل بودن را ندارد» بپذیرید

18- شما هم حق خسته شدن دارید

19- انرژی خود را صرف «مبارزه» با استرس نکنید

20- یک بار در هفته، نامه مهرآمیز بنویسید

21- مراسم تشییع خود را تصور کنید

23- اجاق‌گاز درون‌تان را بکار بگیرید

24- تفکر قدردانی را در ذهن خود پرورش دهید

25- به غریبه‌ها لبخند بزنید، به چشمانشان خیره شده و به آنها سلام کنید

26- ساعاتی را برای خلوت شخصی در طی روز تعیین کنید

27- افراد حاضر در زندگی‌تان را همچون کودکان و سالخوردگان صد ساله تصور کنید

28- اولویت اول: درک کردن

29- شنونده بهتری باشید

30- وقت‌تان را فقط به جدال‌های «مهم» زندگی اختصاص دهید

31- از حال و احوال درونی خود با خبر باشید و اجازه ندهید که افراد سطح پایین شما را دست بیاندازند

32- زندگی یک امتحان است. (فقط یک امتحان)

33- تمجید و تقبیح هر دو یکی هستند

34- حالات ناگهانی مهربانی را تمرین کنید

35- نگاه فرارفتاری داشته باشید

36- بی‌گناهی را ببیند

37- مهربان بودن را بر محق بودن ارجح بدانید

38- امروز به سه نفر از اطرفیانتان بگویید که چقدر آنها را دوست دارید

39- فروتنی را تمرین کنید

40- وقتی در این شک هستید که چه کسی باید کاری را در خانه انجام دهد، شما آن را انجام دهید

41- از عایق‌بندی زندگی خود اجتناب کنید

42- در روز، زمانی را به فکر کردن در مورد کسی که دوستش دارید اختصاص دهید

43- انسان‌شناس شوید

44- واقعیت‌های مجزا را درک کنید

45- ظرف کمک‌رسانی خود را بزرگ کنید

46- هر روز حداقل به یک نفر در مورد دوست داشتن، تحسین و تمجید کردن وی بگویید

47- در مورد محدودیت‌های خود بحث کنید و آنها را رفع کنید و بدانید این محدودیت‌ها به شما مرتبط است

48- به خاطر داشته باشید که آثار قدرت خداوند بر روی همه چیز است

49- با میل به انتقاد از دیگران مبارزه کنید

50- پنج موضع سرسختانه خود را نوشته و تلاش نموده که آنها را معتدل کنید

51- برای خنده هم شده انتقاد نسبت به خودتان را بپذیرید (سپس خواهید دید چگونه همه چیز حل می‌شود)

52- حقیقت نظر دیگران را دریابید

53- حقایق تلخ را قبول کنید

54- به این جمله توجه کنید. «هر جا که هستید، جایگاهتان همانجا بوده است.»

55- پیش از سخن گفتن، نفس بکشید.

56- اگر احساس خوب دارید، قدردان باشید و اگر احساس بد دارید، برازنده رفتار کنید

57- در رانندگی گذشت داشته باشید

58- استراحت کنید

59- هزینه یک کودک بی‌سرپرست و یا فقیر را قبول کنید

60- «ملودرام» را به «ملو- درام» (Melodrama to Mellow drama) تغییر دهید

61- کتاب‌ها و مقالات را با دیدگاههای متفاوت نگریسته و بخوانید تا چیزی یاد بگیرید

62- در لحظه فقط یک کار انجام دهید

63- تا عدد 10 بشمارید

64- همچون دل طوفان باشید

65- نسبت به تغییر و تحول در نقشه‌هایتان انعطاف‌پذیر باشید

66- بجای فکر کردن به خواسته‌هایتان به داشته‌هایتان فکر کنید

67- تمرین کنید که افکار منفی را از خود دور کنید

68- میل به یاد گرفتن از دوستان و خانواده داشته باشید

69- هر جا که هستید شاد باشید

70- بخاطر داشته باشید آنچه خواهید شد که بیش از همه آن را تمرین می‌کنید

71- ذهنتان را آرام کنید

72- ورزش یوگا کار کنید

73- خدمت به دیگران جزء لاینفک زندگی شما باشد

74- در حق دیگران لطف کنید و توقع جبران نداشته باشید

75- به مشکلاتتان به چشم معلم درونتان نگاه کنید

76- ندانستن بعضی چیزها نعمت است

77- به هستی خود آگاه باشید

78- به خود آمده و خود را جمع و جور کنید

79- از مقصر دانستن دیگران بپرهیزید

80- اولین نفری باشید که از خواب بر می‌خیزید

81- وقتی تلاش دارید تا برای دیگران مفید باشید، بر چیزهای کوچک تمرکز کنید

82- بخاطر داشته باشید که تا صد سال دیگر هیچ کدام از ما زنده نیسیتم

83- سخت‌ نگیرید

84- یک گیاه پرورش دهید

85- ارتباط خود با مشکلات را قطع نکنید

86- دفعه بعد که درگیر یک بحث بودید، بجای دفاع از موضع خود، اول ببینید که دیدگاه طرف مقابل چیست؟

87- یک «دستاورد معنادار» را برای خود تعریف کنید

88- به احساسات خود گوش دهید (آنها می‌خواهند به شما چیزی بگویند)

89- اگر کسی توپ را به سمت شما پرتاب کرد، مجبور نیستید که آن را بگیرید

90- «این نیز بگذرد» را فراموش نکنید

91- زندگی را مملو از عشق کنید

92- پی به قدرت افکار خود ببرید

93- تفکر «هر چه بیشتر بهتر» را رها کنید

94- همیشه از خود بپرسید «چه چیزی واقعاً مهم است؟»

95- به قلب مبتکرتان اعتماد کنید

96- قلب خود را به روی «چیستی زندگی» بگشایید

97- در امور دیگران دخالت نکنید

98- تعالی را از دل زندگی روزمره بیرون بکشید

99- برای لحظات خود برنامه‌ریزی کنید

100- به گونه‌ای زندگی کن گویی که آخرین روز عمرت است (و ممکن است باشد)

May 28, 2022
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین📚
02:01:52

چهار اثر فلورانس اسکاول شین کتابی که در ایران تابه‌حال بیش از 60 بار مورد چاپ قرار گرفته و خوانندگان بسیاری هم داشته است. نویسنده این کتاب که در حقیقت نام خود را بر روی کتاب گذاشته است، فلورانس اسکاول شین است، نقاش، خطیب و سخنرانی که در آمریکا شهرت بسیار زیادی داشته است.


این‌کتاب برای آنان‌که به‌دنبال شروع جدید هستند، مفید است. در سراسر داستان‌های کتاب چهار اثر فلورانس حتی با شروع در جملات اول، می‌توان به خوبی متوجه بیان صمیمانه و گیرای این نویسنده آمریکایی شد که این ویژگی را تا آخرین جملات کتاب به خوبی حس خواهید کرد.

 فلورانس اسکاول شین

نویسنده و هنرمند نقاشی که بیشتر شهرت خود را به دلیل نقاشی و فن سخنوری خود داشت. سال های بسیاری را با آموزش علوم متافیزیکی در نیویورک به افراد جامعه سپری کرد. با اینکه گمان می رود اسکاول شین هنرمندی ناشناخته باشد، اما وی در مرزهای بیرون از آمریکا نیز به زودی شناخته شد و الهام بخش بسیاری از افراد در زندگی بود.


اسکاول شین در عرصه های بسیار زیادی در زندگی پربار خود فعالیت داشت و در نهایت در سال 1940 درگذشت، اما سخنان ارزشمند و مطالب آموزنده ای که در اختیار افراد قرار داده بود، هنوز هم در بین مردم دنیا دست به دست شده و روشنگر راه بسیاری از مردم دنیا واقع گردیده است.


 


نشمیل مشتاق

نگران نباشید، این واژه را درست خوانده اید. نشمیل مشتاق نام خانمی اهل ارومیه است که در خلال سال های جنگ تحمیلی ایران و عراق، زادگاه خود را ترک کرده و به تهران می آیند. وی یکی از افرادی است که ترجمه موفقی بر رمان چهار اثر فلورانس داشته است و البته آثار دیگری نیز از نویسندگان مطرح دنیا توسط این بانو هنرمند به زبان فارسی برگردان شده است.


نشمیل مشتاق تابه‌حال آثار مختلفی را ترجمه کرده است که در زمینه های مختلفی مانند صنعت و تجارت، روانشناسی، مدیریت، سیاست و اقتصاد انگلستان بوده اند. البته مقالات در موضوعات مختلفی هم به قلم وی تابه‌حال ترجمه و منتشر شده است.


 


موضوع کتاب چهار اثر از فلورانس

چهار اثر فلورانس اسکاول شین به لحاظ ساختار محتوایی و معنایی اش در دسته کتبی قرار می گیرد که کمک کننده به افراد در زندگی اند و تابحال برای افراد بسیاری موفق واقع شده است. در بیانی ساده تر باید شاهکار اسکاول شین را به عنوان کتابی خود یار برای خوانندگان معرفی کرد.


در سراسر جملات چهار اثر فلورانس شین می توان اشاره به رهنمودهایی برای هشیاری ذهن یا هشیاری برتر که یک ویژگی اکتسابی است را مشاهده کرد. در حقیقت رمان اسکاول شین چه در کتاب چهار اثر فلورانس و چه در دیگر کتبی بجا مانده از وی، تمام تلاش به بیان قدرت ذهن برتر و هوشیار شده است.


کتابی که از جمله پر خواننده ترین کتب دنیاست و تابحال به بسیاری از زبان های زنده دنیا ترجمه شده است و برای اولین بار در ایران در سال 1373 ترجمه و منتشر شد. این کتاب دقیقاً مشابه با عنوان که دارد، یعنی 4 اثر فلورانس، دقیقاً در 4 بخش مختلف نوشته شده است که هر یک در باب یکی از درس های عمیق زندگی است.


در چهار بخش مختلف این کتاب اسکاول شین کوشیده است تا به بیانی ساده و دوستانه، مخاطبین خود را با مفهوم اصلی کتاب درگیر کرده و آموزه های لازم را به دور از هرگونه اجبار و یا شعارگرایی، به خوانندگان بیاموزد.




 


قسمت هایی از کتاب چهار اثر فلورانس

در ادامه بخش هایی از رمان چهار اثر فلورانس را نیز برای آشنایی بیشتر شما آورده ایم:


«در برابر شر مقاومت نکنید. مغلوب بدی نشوید. بدی را به نیکویی مغلوب سازید. درروی زمین چیزی نیست که بتواند در برابر کسی که هیچ‌گاه مقاومت نمی‌کند بایستد. چینی ها می گویند که آب از آن رو نیرومندترین عنصر است که کاملاً غیر مقاوم است. آب می تواند صخره را بشکافد و هر چه را که در برابرش قرار گیرد بروبد و از سر راه بردارد. عیسی مسیح گفت: ((در برابر شریر مقاومت نکنید)) زیرا می دانست شری وجود ندارد. شر زاییده خیالات نادرست آدمی است و حاصل اعتقاد به دو قدرت: خیر و شر. به جای اعتقاد به یک قدرت، خدا.»


«مقاومت یعنی جهنم. چون انسان را به (حال عذاب) می افکند. یک بار استادی در ماوراءالطبیعه برای تسلط بر همه فوت و فن های بازی زندگی، دستورالعملی شگفت به من داد که عبارت بود از: منتها درجه عدم مقاومت و گفته اش را به این شکل ادا کرد که: در زندگی‌ام روزگاری بود که کودکان را غسل تعمید می دادم و البته کودکان اسامی بسیار داشتند. اکنون دیگر کودکان را تعمید نمی دهند. رویدادها را تعمید می دهند. اما به همه رویدادها یک نام بیشتر نمی دهند. اگر آنچه پیش روی دارند شکست باشد، به نام پدر و پسر و روح‌القدس آن را موفقیت می نامند. در این نگرش، قانون عظیم تبدیل را می بینیم که بر اصل عدم مقاومت مبتنی است. یعنی به یمن کلامی که آن استاد بر زبان می آورد هر شکست به موفقیت بدل می شود.»


«بخشيدن راه ستاندن را می گشايد. برای گشايش مالی با بخشیدن عشريه يا بخشيدن يك دهم درامد يك سنت قديمی است كه بی ترديد بر دارايی آدمی می افزايد چه بسيار از دولتمندان اين سرزمين كسانی بودند كه عشريه می دادند. عشريه از آن سرمايه گذاری ها است كه موفقيت آن ردخور ندارد. اين يك دهم به پيش می تازد و بر بركت و چندين برابر باز می گردد. منتها هديه يا عشريه را بايد در كمال محبت و نهايت شادمانی اهدا كرد زيرا (خدا بخشنده خوش را دوست می دارد) صورت حساب ها را بايد با خوشی و رضای خاطر پرداخت پول را بايد بی باكانه وبا دعای خير و طلب بركت خرج كرد.


اين گرايش ذهنی است كه آدمی را سرور پول می سازد وظيفه آدمی اطاعت است زيرا تنها در اين صورت است كه كلام آدمی می تواند بی درنگ در بازی ذخاير عظيم ثروت را بر او بگشايد. خود آدمی با رؤیا يا بينشی محدود رزق و روزی خود را محدود می كند گاه شاگرد ثروتی عظيم را به چشم می بيند منتهی می ترسد عمل كند. حال آنكه بينش و كنش بايد دست در دست يك ديگر به پيش تازند مانند آن مرد كه پالتويی با آستر پوست برای خود خريد.


زنی نزدم آمد تا برايش شفاعت كنم كه شغلی به دست اورد. پس اين كلام را بر زبان آوردم: جان لایتناهی راه شغل درست را براي اين زن بگشا! هرگز تنها يك شغل نخواهيد. شغل درست را بطلبيد آن مقامی كه پيشاپيش در ذهن الهی مقدر شده است چون اين تنها چيزی است كه رضايت خواهد بخشيد. »


 


کتاب چهار اثر فلورانس چند صفحه است؟

تقریباً می توان گفت تمام کتاب های اسکاول شین دارای لحنی صمیمانه و مخاطب پسند هستند که یکی از بزرگترین دلایل موفقیت این نویسنده است. در رمان چهار اثر فلورانس اسکاول شین که کتابی 360 صفحه ای و به ترجمه گیتی خوشدل است، بیان سلیس و شیوای کتاب، در کنار داستان‌های آموزنده ای که در این اثر فاخر وجود دارد، خواننده به هیچ وجه احساس خستگی و یا طولانی بودن در محتوای کتاب نخواهد کرد. حتی به جرئت می توان گفت داستان های چهار اثر فلورانس از جمله معدود کتاب‌هایی است که پس از آغاز آن به ندرت می توان از ادامه مطالعه و دست کشیدن از کتاب پرداخت.




 


درباره نویسنده چهار اثر فلورانس

اسکاول شین نویسنده کتاب چهار اثر فلورانس که در حقیقت با نام کامل فلورانس اسکاول شین شناخته می شود، برخلاف باور عموم که نویسنده و هنرمندی ناشناخته است، فردی پرآوازه و مشهور است که در فیلادلفیای آمریکا به دنیا آمده بود. وی سال های بسیاری در نیویورک دانش الهی تدریس می کرد و افراد بسیاری همواره در کلاس های درس وی حضور داشتند.


اسکاول شین متولد سال 1871 بود و در نیمه های عمر خود به فرقه اندیشه های نو پیوست و فن نویسندگی خود را در زمینه علوم متافیزیکی به کار گرفت. اسکاول شین علاوه بر اینکه تصویرگر کتب و هنرمند موفقی بود، در عرصه سخنرانی نیز فعالیت داشت و یکی از سخنران پرآوازه آمریکا بود. در سخنرانی های وی که فارغ از موضوع کتابش نبودند، گفته می شود که افراد بسیار زیادی با رهنمود های سازنده وی زندگی های خود را متحول کرده و گره های راه را باز کرده اند.


وی با اینکه فردی مذهبی و معتقد بود و در دوره ای از زندگی در نقش یک مبلغ مذهبی فعالیت می کرد، اما فاقد هرگونه سختگیری و عقاید کورکورانه بود و در برخورد با افراد بیانی ساده و راحت را برمی گزید.


 


دیگر آثار فلورانس اسکاول شین

اسکاول شین آثار متنوعی دارد که بسیاری از آن‌ها به زبان های زنده دنیا ترجمه شده اند و برخی نیز در فهرست آثار ترجمه شده به زبان فارسی قرار داشته، در اختیار مردم کشورمان هستند. از جمله دیگر آثار ارزشمندی که از این نویسنده آمریکایی بر صفحه روزگار به جا مانده است می توانیم به قدرت کلام و افسون گذرگاه شهود اشاره کنیم که هر دو کتاب نامبرده هم همچون موفق ترین اثر وی، یعنی همان چهار اثر اسکاول شین، از بیانی شیوا و محتوایی آموزنده به قلم وی بهره برده اند. دیگر آثار وی عبارتند از:


- بازی زندگی و راه این بازی


- کلام تو عصای معجزه گر توست


- در مخفی توفیق


در نقد بسیاری از کتب و آثار، حتی سخنرانی های اسکاول شین تقریباً تمام افراد بر یک موضوع توافق داشته اند و آن هم سادگی دلشنین و بی تکلفی در بیان مطالب و مفاهیم، در کنار استفاده از فن شوخ طبعی و صمیمت است که همگی باعث جذب مخاطب و گیرایی سخنان فلورانس اسکاول شین می شده اند.


 


درس هایی از کتاب چهار اثر فلورانس

داستان چهار اثر فلورانس را حتی می توان به صورت خلاصه نکات نیز برداشت کرده و در زندگی مورد استفاده قرار داد. درس هایی آموزنده که باید در زندگی روزمره حتماً به یاد آن‌ها بود. از جمله درس هایی که از رمانهای چهار اثر اسکاول شین می توان برداشت کرد، در ادامه تعدادی را به صورت خلاصه در اختیار شما قرار داده ایم:


هر آنچه را که در امروز خود می کارید در فردای خود درو خواهید کرد.


از مهمترین بخش های بازی زندگی و موفقیت در آن تصورات خوب و سازنده است.


ذهن داری سه بخش است: ضمیر خودآگاه، ضمیر ناخودآگاه، هوش برتر.


ذهن برتر: فرد در کاهش و افزایش آن کنترلی ندارد و ذاتی است.


بخش خودآگاه: بخش اصلی ذهن بوده و مفاهیم و احساسات در آن معنا پیدا می کند.


بخش ناخودآگاه: از هر چیزی تصویری درون خود میسازد تا آنچه که در روح و جسم ما وجود دارد را معنا کند. روح محل ضمیر ناخودآگاه است.


خوبی ها و بدی ها در ضمیر ناخودآگاه معنا پیدا می کنند.


اگر کسی مراقب ضمیر ناخودآگاه خود نباشد، دیگران می توانند آن را صاحب شوند و کنترل آن را بدست گیرند.


افکار منفی دوستانمان بر روی شرایط زندگی ما نیز تأثیرگذار است. مانند تأثیر افکار والدین بر روی سلامتی فرزندان.


آرامش تنها چیزی است که می تواند ما را از لحظات سخت و دشوار زندگی برهاند.


البته همانطور که انتظار دارید درس های بسیار زیادی را می توان از این

کتاب 360 صفحه ای برداشت کرد و ما تنها به ذکر تعدادی از آنها پرداختیم.


The wisdom of Florence Scovel Shinn

May 24, 2022
تصمیم سخت...🗣
00:04:13

در تنهایی گوش کنید

May 13, 2022
ریشه‌های روانی بچه‌نخواستن👥
00:24:48

Voluntary childlessness also called being childfree, describes the voluntary choice not to have children. In most societies and for most of human history, choosing not to have children was both difficult and undesirable.


دکتر هلاکویی 


{201104M} 

May 13, 2022
تأثیر رخدادهای کودکی بر زندگی امروز؛ گوگوش از زاویه‌ای نو👥
01:57:50

Googoosh the Iranian diva sat down with the well-known author and journalist Homa Sarshar for a revealing heart-to-heart conversation.

A two-hour special covering the life journey of "Iran's Daughter" Googoosh.



Cafe Setareh Production

Release date: May, 6 2022

Running Time: 118 minutes

May 08, 2022
۵. مدیریت خشم👨‍🏫
00:22:28

رضا حیدری، کارشناس ارشد روانشناسی 

May 08, 2022
فلسفه علم📚
12:25:19

فلسفه علم

نویسنده: الکس روزنبرگ

مترجم: مهدی دشت بزرگی، فاضل اسدی امجد

انتشارات کتاب طه



Philosophy of Science

A Contemporary Introduction


By Alex Rosenberg, Lee McIntyre


Book Description


Any serious student attempting to better understand the nature, methods, and justification of science will value Alex Rosenberg and Lee McIntyre’s updated and substantially revised fourth edition of Philosophy of Science: A Contemporary Introduction. Weaving lucid explanations with clear analyses, the volume is a much- used, thematically oriented introduction to the field.

The fourth edition has been thoroughly rewritten based on instructor and student feedback, to improve readability and accessibility, without sacrificing depth. It retains, however, all of the logically structured, extensive coverage of earlier editions, which a review in the journal Teaching Philosophy called “the industry standard” and “essential reading.”

Key Features of the Fourth Edition:

  • Revised and rewritten for readability based on feedback from student and instructor surveys.
  • Updated text on the problem of underdetermination, social science, and the realism/antirealism debate.
  • Improved continuity between chapters.
  • Revised and updated Study Questions and annotated Suggested Readings at the end of each chapter.
  • Updated Bibliography.

For a list of relevant online primary sources, please visit: www.routledge.com/9781138331518.


Table of Contents

1. The Relationship Between Philosophy and Science

2. Why is Philosophy of Science Important?

3. Scientific Explanation

4. Why Do Laws Explain?

5. Causation, Inexact Laws and Statistical Probabilities

6. Laws and Explanations in Biology and the "Special Sciences"

7. The Structure of Scientific Theories

8. Epistemic and Metaphysical Issues about Scientific Theories

9. Theory Construction vs. Model Building

10. Induction and Probability

11. Confirmation, Falsification, Underdetermination

12. Challenges from the History of Science

13. Naturalism in the Philosophy of Science

14. The Contested Character of Science

15. Science, Relativism and Objectivity


Author(s)

Biography



Alex Rosenberg is R. Taylor Cole Professor and Chair in the Philosophy Department at Duke University. He is also co- director of Duke’s Center for Philosophy of Biology. Rosenberg has held fellowships from the National Science Foundation, the American Council of Learned Societies, and the John Simon Guggenheim Foundation. In 1993, Rosenberg received the Lakatos Award in the philosophy of science.

Lee McIntyre is a Research Fellow at the Center for Philosophy and History of Science at Boston University. He is the author of Respecting Truth (2015); Post- Truth (2018); and The Scientific Attitude (2019)


Reviews

"Sets the industry standard. This book is essential reading for any serious student of the philosophy of science. [...]Rosenberg provides a comprehensive, sophisticated presentation of the current state of the field, and yet it is clear enough to be accessible to students. Rosenberg’s text gets my highest recommendation for courses with students who are academically well prepared and motivated."

W. Russ Payne, in Teaching Philosophy

May 07, 2022
کیمیاگر؛ با صدای محسن نامجو📖
05:13:21
  • نویسنده: پائولو کوئلیو
  • مترجم: آرش حجازی
  • با روایت و موسیقی: محسن نامجو
  • ناشر: کاروان

رمانی درباره رسیدن به آرزوها


رمان کیمیاگر اثر مشهور و برجسته پائولو کوئیلو است که تاکنون به بیشتر از ۵۰ زبان ترجمه شده است. بیش از ۶۵ میلیون نسخه از کتاب کیمیاگر به فروش رفته است و یکی از پرطرفدارترین کتاب‌های جهان محسوب می‌شود.

این رمان محبوبیت بسیار زیادی بین مردم ایران نیز دارد و ترجمه‌های مختلفی از آن روانه بازار شده است. از جمله بهترین ترجمه‌های کتاب کیمیاگر ترجمه آرش حجازی است که اخیرا دیگر به شکل قانونی چاپ نمی‌شود. ترجمه حسین نعیمی که توسط نشر ثالث منتشر شده است نیز یکی دیگر از ترجمه‌های خوب این کتاب است.


در قسمتی از پشت جلد کتاب کیمیاگر آمده است:

این گنچ فقط برای شماست و به غیر از شما هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند به آن دست پیدا کند.

در ابتدای کتاب نیز، قبل از داستان اصلی آمده است:

تپه‌های شنی با وزش باد جابجا می‌شوند، ولی… صحرا همیشه صحرا باقی می‌ماند. این است… افسانه عشق.


خلاصه رمان کیمیاگر

این رمان داستان زندگی سانتیاگو است. چوپانی که همه زندگی‌اش سفر کردن در کنار گوسفندانش است. او تا سن ۱۶ سالگی در صومعه‌ آموزش می‌دید و پدر و مادرش علاقه داشتند تا او یک کشیش شود. کسی که مایه غرور سربلندی آنان شود. اما سانتیاگو از بچگی آروزی دیدن دنیا را داشت. آرزوی کشف کائنات و در نهایت آروزی شناخت خدا را داشت. سرانجام سانتیاگو تصمیم می‌گیرد که کشیش شدن را رها کند و با خریدن چند گوسفند به همه جا سفر کند.


طی دو سال گذشته، همه دشت‌ها و دهکده‌های اندلس را زیر پا گذاشته بود و همه شهرهای منطقه را می‌شناخت، و این چیزی بود که به زندگی‌اش مفهوم می‌داد… مفهوم سفر کردن. (کیمیاگر – صفحه ۲۵)

سانتیاگو از زندگی خودش راضی بود تا اینکه گرفتار خواب عجیبی می‌شود. خوابی که دو بار پشت سر هم تکرار می‌شود و ذهن او را به شدت به خودش مشغول می‌کند. خوابی که در صفحه ۳۵ کتاب کیمیاگر به این شکل بیان می‌شود:

با گوسفندهایم در چراگاهی بودم. بچه‌ای سر رسید و با حیوانات شروع کرد به بازی… خیلی دوست ندارم هرکسی بیاید و با گوسفندهایم بازی کند، آن‌ها از آدم‌هایی که نمی‌شناسند می‌ترسند، اما هرازگاهی بچه‌ها می‌توانستند با آن‌ها بازی کنند بی آن‌که میش‌ها بترسند. این برایم جالب بود که بدانم حیوانات چگونه سن آدم‌ها را تشخیص می‌دهند؛ چرا از بچه‌ها نمی‌ترسند و با آن‌ها زود انس می‌گیرند؟ پسربپه، مدتی با میش‌هایم بازی کرد، اما ناگهان به سمت من آمد، دستم را گرفت و مرا تا اهرام برد. در مقابل اهرام مصر پسرک به من گفت، اگر تا این‌جا بیایی، گنجی به دست خواهی آورد… زمانی که می‌خواست محل دقیق گنج را نشانم دهد، هر دو دفعه از خواب پریدم.

به دنیال این خواب، سانتیاگو یک پیرزن را پیدا می‌کند تا در تعبیر خواب به او کمک کند. با اینکه پیرزن حرف‌هایی می‌زند و خوابش را تعبیر می‌کند سانتیگو به او توجهی نشان نمی‌دهد و روال عادی زندگی خود را پی می‌گیرد. تا اینکه بعد از یک سری اتفاقات پیرمردی را می‌بیند که زندگی او را برای همیشه تغییر می‌دهد. پیرمرد حرف‌هایی می‌زند که سانتیاگو را تکان می‌دهد و به جرات دنبال کردن «حدیث خویش» را می‌دهد. حدیث خویش همان چیزی است که هر کسی همیشه آرزوی انجام آن را دارد. همان چیزی که هر کسی در اعماق وجودش به آن وابسته است و از آغاز جوانی آن را می‌شناسد. حدیث خویش همان چیزی است که جوانان می‌توانند به دنبال آن بروند و انجامش دهند اما اگر اقدامی نکنند، با گذشت زمان، نیرویی عجیب و اسرارآمیز تلاش می‌کند به آدم بفهماند که دیگر رسیدن به حدیث خویش امکان‌پذیر نیست. پیرمرد مدتی با سانتیاگو صحبت می‌کند و به او در مورد بزرگ‌ترین فریب دنیا هشدار می‌دهد:


جوان، متعجب پرسید: «بزرگ‌ترین فریب دنیا دیگر چیست؟»

«این‌که در یک لحظه از حیات خود، مالکیت و فرمان زندگی را از دست می‌دهیم و تصور می‌کنیم سرنوشت بر زندگی مسلط شده است، همین نکته، بزرگ‌ترین فریب دنیاست.» (کیمیاگر – صفحه ۴۲)

بعد از صحبت با پیرمرد و چند اتفاق دیگر، سانتیاگو تصمیم می‌گیرد به سمت اهرام مصر حرکت کند و گنجی را که پسربچه در خواب به آن اشاره کرده بود پیدا کند. شروع سفر سانتیاگو آغاز داستان اصلی کتاب است که جذابیت‌های خاص خود را دارد.


درباره کتاب کیمیاگر

افراد بسیار زیادی با رمان کیمیاگر آشنا هستند و حتی عده بسیار زیادی هم آن را یکی از بهترین رمان‌هایی می‌دانند که تاکنون خوانده‌اند. سیر معنوی رمان و پرداختن به چیزی مانند حدیث خویش (دنبال کردن آرزویی که همیشه دوست داشتیم به آن برسیم) موضوعی است که هر کسی دوست دارد درباره آن بخواند. به اعتقاد من این رمان برای نوجوانان و جوانان بسیار دلچسب خواهد بود و به آنان جرات حرکت به سمت چیزی که می‌خواهند را می‌دهد. در خود کتاب هم به این موضوع اشاره شده است که شما هرچه بزرگ‌تر می‌شوید از دنبال کردن رویاها و آروزها و به طور کلی حدیث خویش فاصله می‌گیرید، چون با گذشت زمان و با بزرگ‌تر شدن فکر می‌کنید همه این موارد غیرممکن است. فکر می‌کنید دنبال کردن رویا و آروزیی که در جوانی داشتید سخت‌ترین کار ممکن است.

من شخصاً نمی‌توانم احساس خوبی را که هنگام مطالعه این کتاب دریافت می‌کردم نادیده بگیرم. احساس لذتی که من هم می‌توانم به دنبال گنج خودم باشم. احساس لذتی که کائنات با من هماهنگ باشد و بتوانم شرایط و اتفاقات را از یک زاویه جدید ببینم. احساس لذتی که به آرامش درونی برسم و بنا بر گفته کتاب، بتوانم نشانه‌ها را ببینم. فکر می‌کنم اگر شما هم به مواردی مانند قانون جذب یا قانون کائنات و یا قوانین طبیعت علاقه‌مند باشید از خواندن این کتاب بسیار لذت ببرید. البته که ممکن است نسبت به کتاب دید بدی هم داشته باشید، اما همان‌طور که اشاره کردم، ممکن است شما هم نتوانید احساس خوب را هنگام مطالعه نادیده بگیرید.

من فکر می‌کنم نکته نهایی که پائولو کوئیلو قصد بیان آن را دارد، نکته‌ای انگیزشی است که همه مدرسان موفقیت قصد بیان آن را دارند، این نکته که شما نباید تسلیم سرنوشت شوید و هرآنچه در سر راهتان قرار گرفته است را بپذیرید. در دنیای امروز حجم اساتید و معلمان موفقیت بسیار زیاد شده است و هر حرفی از سمت آنان باعث ایجاد واکنش منفی می‌شود. به نظر من، دیگر هیچ‌کسی با این گفته که: در برابر سرنوشت تسلیم نباشد و راه خود را انتخاب کنید، انرژی و انگیزه نمی‌گیرد. اما تفاوت کتاب کیمیاگر در چیست؟ چرا این کتاب که می‌توان گفت همین پیام را دارد کلیشه‌ای نیست؟ از دید بسیارانی همین کتاب هم کلیشه‌ای شده است اما نباید این واقعیت را نادیده بگیریم که کتاب کیمیاگر در سال ۱۹۸۸ نوشته شده است و در آن زمان که کتاب به زبان فرانسوی ترجمه شد با استقبال بسیار خوبی مواجه شد. بعلاوه، کیمیاگر و پیام این کتاب، در قالب یک ماجراجویی خواندنی روایت می‌شود و شما صرفا با یک پیام خشک و بی‌روح طرف نیستید. شما هم همراه با سانتیاگو در مکان‌ها و وضعیت‌های مختلفی قرار می‌گیرید و همراه با او در پی کشف حقیقت هستید. و در نهایت اینکه، تفاوت کیمیاگر با پیام‌های انگیزشی در قدرت ادبیات و رمان است.

در ماجراجویی سانتیاگو به دنبال گنج و در کنار پیام اصلی کتاب، شما می‌توانید از پیام‌های ریز و درشتی که در رمان وجود دارد لذت ببرید. پیام‌هایی مانند روحی مشترک در میان پدیده‌های طبیعی یا وجود یک زبان جهانی در میان همه مخلوقات و…

نکته نهایی اینکه اگر تازه کتابخوانی را شروع کرده‌اید و به دنبال یک کتاب خوب برای شروع هستید، رمان کیمیاگر می‌تواند یکی از بهترین گزینه‌ها برای شروع باشد. البته سلیقه در انتخاب کتاب بسیار مهم است اما کیمیاگر که تا به حال در حدود ۶۵ میلیون نسخه از آن به فروش رفته است می‌تواند با سلیقه هر فردی سازگار باشد.


جملاتی از متن رمان کیمیاگر

از خودش پرسید: «چگونه می‌توان خدا را با رفتن به کنیسه و کلیسا شناخت؟» در حالی که وظیفه ما، کامل کردن ذهنیات است تا از طریق عینیات به «او» برسیم. (کیمیاگر – صفحه ۳۰)

مردم خیالاتی‌اند و بر این تصور که دقیقاً می‌دانند دیگران چگونه باید زندگی کنند، اما هیچ‌کس هرگز در طول عمرش یاد نرگفته است خود چگونه زندگی کند. مثل آن زنکِ کولی، که به قولی از گذشته می‌گفت و از آینده حرف می‌زد، تعبیر خواب می‌شناخت و به دیگران می‌گفت که چه باید بکنند، ولی خودش درگیر زندگی‌اش بود و نمی‌دانست چگونه می‌توان رموز خواب‌ها را شناخت. (کیمیاگر – صفحه ۴۰)

زمانی که واقعا خواستار چیزی هستی، باید بدانی که این خواسته در ضمیر جهان متولد شده است و تو، فقط مامور انجام دادنش بر روی زمین هستی. حتی اگر فقط هوس سفر کردن باشد یا ازدواج با یک دختر بازرگان… یا جستجوی گنج. روح دنیا از خوشبختی یا بدبختی هوس یا حسادت مردم انباشته است. هیچ نیست مگر یک چیز: تکمیل «حدیث خویش» که آن هم، تنها اجبار انسان‌هاست. وقتی خواستار چیزی هستی، همه جهان در تکاپوی آن است که تو به خواسته‌ات برسی. (کیمیاگر – صفحه ۴۶)

هرکس در پی رویایی است و رویاها شبیه یکدیگر نیستند. (کیمیاگر – صفحه ۹۱)

بالاخره توانستم حرکت کاروان را هنگام عبور از صحرا ببینم و دریابم که کاروان و صحرا دارای بیان مشترکند، به همین دلیل یکی عبور دیگری را ممکن می‌سازد. یا یکی حرکت و قدم‌های دیگری را روی خود حس می‌کند و وقتی احساس یکی با حرکت دیگری هم‌آهنگ شد، آن‌گاه کاروان به آبادی خواهد رسید. ولی اگر یکی از ما، با وجود همه جسارت و اراده، این بیان متفاوت را درک نکند، همان روزهای آغازین خواهد مرد. (کیمیاگر – صفحه ۱۳۰)

وقتی نگاهش را دید، خورشید را هم دید که به شب می‌نشیند و برق نگاهی را که از چشمان سیاه و همیشه مرطوب شب‌رنگ در افق طلوع می‌کند. لبانی را دید فرزانه و نیمه‌باز، مردد بین سکوت و لبخند، بر چهره‌ای نه روشن، نه تاریک، نه سوخته، نه بی‌رنگ و… دریافت، دریافت که راز بیان جهان چیست و باارزش‌ترین پاره قابل فهم آن برای تمامی انسان‌ها کدام است. قسمتی را که انسان در وجود هیجان‌زده خویش احساس می‌نماید. در روح هراسان خود می‌بیند و در قلب ملتهب خود حس می‌کند. نامش «عشق» بود. چیزی قدیم‌تر از آفرینش انسان و پیدایش صحرا. چیزی که با درخششی متفاوت و نیروی رازگونه خود در افق احساس انسان‌ها، با تلاقی دو نگاه، طلوع می‌کند، همانند دو نگاه…، دو نگاه بر لب چاه به بهانه آب یا هر بهانه دیگر که به هم رسیدند. لبانش به لبخند نشست و این علامت بود، نشانه بود، نشانه‌ای که جوان به انتظار آن، همه زندگی خود را رها کرده و به دنبالش در کتاب‌ها، افسانه‌ها و حکایت‌ها جستجو کرده بود. (کیمیاگر – صفحه ۱۵۰)

انسان برای سادگی، اهمیتی قائل نبود. (کیمیاگر – صفحه ۱۹۶)

مرد خوشبخت، مردی است که خدا را در خود ببیند و در خود بجوید همان‌طور که کیمیاگر گفته است، خوشبختی می‌تواند حتی در یک دانه ناچیز ماسه صحرا هم دیده شود، چون یک دانه ماسه هم گویای لحظه‌ای از آفرینش است، و کائنات برای پیدایش آن میلیون‌ها سال وقت گذاشته‌اند. (کیمیاگر – صفحه ۲۰۳)

پس در «جان جهان» غرق شد و دید که «جان جهان» مظهری است از «پدیدآورنده یکتا» و… پدیدآورنده یکتا را در وجود خود یافت و… خود را نمادی از او دید. (کیمیاگر – صفحه ۲۲۷)



کتاب کیمیاگر با عنوان اصلی «o Alquimista» که در انگلیسی با نام «the Alchemist» شناخته می‌شود اولین بار سال 1988 منتشر شد.

پائولو کوئلیو این کتاب را تنها در دو هفته نوشته است. کتاب کیمیاگر 5 سال بعد به زبان انگلیسی برگردانده شده شد.

این رمان به‌سرعت به یک کتاب پرفروش تبدیل شد و درنهایت در سراسر جهان به کتابی محبوب بدل شد.

کتاب کیمیاگر کتابی تمثیلی است که داستان یک چوپان جوان را روایت می‌کند.

این کتاب بیش از آنکه یک داستان باشد پر از نصیحت‌های معنوی است. بعضی از منتقدان این داستان را متأثر از مثنوی معنوی می‌دانند.

کتاب کیمیاگر تاکنون به بیش از 50 زبان زنده‌ی دنیا برگردانده شده است.

این کتاب هزاران بار تجدید چاپ شده و بیش از 65 میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسیده است.

خلاصه داستان کیمیاگر

کیمیاگر داستان چوپانی به نام سانتیاگو است. او از شانزده‌سالگی با گوسفندانش در بیابان‌های زیادی سفرکرده و مسیرهای مختلفی را گذرانده است.

او مدتی است که یکروی‌ای دائم می‌بیند. این رویای او را رهسپار سفری عجیب می‌کند، سفری که اتفاقات مختلفی در آن رخ می‌دهد و سانتیاگو با آدم‌های زیادی آشنا می‌شود.

او دو سال تمام، صحرای آندلس را در جست‌وجوی گنجی که در رؤیایش دیده جست‌وجو می‌کند اما زندگی بازی عجیب‌تری برای او تدارک دیده است…

‌درباره‌ی پائولو کوئلیو نویسنده‌ی کتاب کیمیاگر

پائولو کوئلیو نویسنده‌ی برزیلی متولد سال 1947 در ریودوژانیرو است. او از نوجوانی عاشق کتاب خواندن و نویسندگی بود و این فکر را با خانواده‌اش در میان بگذارد اما آن‌ها چندان نظر مثبتی به این کار نداشتند درنهایت پائولو در مقابل خواست آن‌ها تسلیم شد و به مدرسه‌ی حقوق رفت.

او در مدرسه‌ی حقوق چندان دوام نیاورد و درنهایت به مسافرت مانند یک هیپی مشغول شد. او در طی سال‌های مختلف شغل‌های متفاوتی را امتحان کرد و درنهایت فهمید که باید به رؤیای دوران نوجوانی‎‌اش یعنی نویسندگی برگردد.

پائولو کوئلیو اولین کتابش به نام «آرشیوهای جهنم» سال 1982 منتشر کرد.

این کتاب موفقیتی برای او به همراه نداشت. چهار سال بعد او «خاطرات یک مغ» را نوشت.

کیمیاگر کتاب بعدی او بود که او را به پرفروش‌ترین نویسنده‌ی برزیل تبدیل کرد.

او آثار دیگری هم در کارنامه دارد که بسیاری از آن‌ها به فارسی برگردانده شده‌اند. از میان آثار این نویسنده که در ایران منتشرشده‌اند می‌توان به کتاب‌های «بریدا»، «ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد»، «شیطان و دوشیزه پریم» و «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» اشاره کرد.

خلاقیت کوئلیو در روایت او را به نویسنده‌ای ماندگار تبدیل کرده است.

پائولو کوئلیو همراه همسرش کریستینا زندگی می‌کند و اوقات خود را بین اروپا و برزیل تقسیم کرده است. او از سال 2007 سفیر صلح سازمان ملل در موضوع فقر و گفت‌وگوی بین فرهنگ‌ها است.

ترجمه‌ی کتاب کیمیاگر به فارسی

کیمیاگر کتاب مؤثر و پرفروشی است. این کتاب در ایران نیز مانند سایر نقاط جهان با استقبال خوبی از طرف مخاطبان مواجه شده است. این رمان جذاب تاکنون چندین و چند بار به فارسی برگردانده شده است.

اولین و البته مشهورترین ترجمه‌ی این کتاب متعلق به آرش حجازی است که بارها تجدید چاپ‌شده است.

آرش حجازی (زاده ۲۸ بهمن ۱۳۴۹) نویسنده، مترجم، پزشک، و ناشر ایرانی است. وی مدیر انتشارات کاروان و مترجم رسمی کتاب‌های پائولو کوئیلو به زبان فارسی است.

چرا باید کتاب کیمیاگر را خواند؟

کیمیاگر یک رمان معنوی و پر از پیام‌های ارزشمند است.

داستانی پر از لحظات آرام‌بخش و جذاب که در ظاهر یک سفر مادی، یک سفر معنوی به‌سوی درون را برای مخاطبش ترتیب داده است.

پائولو کوئلیو در کتاب کیمیاگر فلسفه‌‌ای برای زندگی به مخاطب ارائه می‌کند.

فلسفه‌ای که با نوعی آرامش عجین شده است و مخاطب را به‌سوی داشتن روانی آرام‌تر سوق می‌دهد.

اگر احساس می‌کنید در زندگی مدرن امروز غرق‌شده‌اید و نیاز به آرامش دارید کتاب کیمیاگر انتخاب خوبی برای مطالعه است.

این کتاب می‌تواند مخاطبش را از زمان و مکان جدا کند و به سفری عجیب و حیرت‌آور ببرد.

کلمات کوئلیو به‌قدری لطیف و زیباست که دلتان می‌خواهد این کتاب را چندین و چند بار بخوانید.

این کتاب هدیه‌ی خوبی برای کسانی است که دوستشان دارید.

کتاب کیمیاگر در دسته‌ی کتاب‌های داستان‌های الهام‌بخش قرار دارد

May 07, 2022
جنس ضعیف - The Useless Sex: Voyage around the Woman📚
00:41:59

اوریانا فالاچی؛ ترجمه ویدا مشفق - گوینده: انسیه افشار

دنيای زنانه پيچيدگی‌های فراواني دارد. فرهنگ و آداب و رسوم و پيشينه‌ی تاريخی، سياسی و اجتماعی هميشه روی حضور زنان در جوامع تاثير گذاشته‌اند. زنان وقتی درباره‌ی زنان مي‌نويسند، متوجه‌ اين پيچيدگي‌ها هستند و مي‌توانند مسائل آن‌ها را با دقت بيش‌تري منعكس كنند. مسائلي كه با پيش‌رفته شدن كشورها فقط ظاهرش تغيير مي‌كند و ريشه‌ و منشا بسياري‌شان هم‌چنان سر جای خود پابرجا است.


کتاب جنس ضعیف درباره چیست؟

همان‌طور که از نام کتاب می‌توان فهمید، کتاب گزارشی از زنان کشورهای مختلف جهان است. دوست‌داران كتاب و علاقه‌‌مندان به مطبوعات با نام اوريانا فالاچي و سبک و سیاق نوشتاري‌اش آشنا هستند. نوع نگارش مستندگونه و ترجمه‌ي روان و مناسب كتاب باعث مي‌شود تا خواننده ارتباط خوبي با جنس ضعيف برقرار كند.

داستانِ نوشتن اين كتاب از تابستاني شروع مي‌شود كه مدير روزنامه‌اي كه فالاچي در آن مشغول به كار بود، از او مي‌پرسد: «حاضري يك سفر به دور دنيا بروي و از چند كشور شرقي درباره‌ي وضعيت زنان‌شان گزارش تهيه كني؟» او كه آماده‌ي سفر به مكان‌هاي دور و پرحاشيه بود، موافقت خود را اعلام نمود و در زمستان همان سال سفر دور دنياي‌اش را از پاكستان شروع كرد.

فالاچي از پاكستان به هند، اندونزی، هنگ‌کنگ، ژاپن و هاوایی مي‌رود و درنهايت به امريكا مي‌رسد و در تمام اين كشورها دنبال جواب اين سوال بود كه اين‌ زنان در اين كشورها چه جايگاه و نقشي دارند؟ برخلاف تصوري كه ممكن است نام اين كتاب در ذهن مخاطب ايجاد مي‌كند، كتاب جنس ضعيف ارتباطي با بيانيه‌هاي فمنیسم ندارد و فقط وضعيت گروهي از زنان جهان را كه به‌عنوان جنس دوم در جامعه‌ي خود شناخته مي‌شوند، بررسي مي‌كند.

فالاچي در اين كتاب علاوه بر زیر ذره‌بین گذاشتن زندگی زنان در این کشورها، به رنج‌هاي زنان، باورهای غلط و سنت‌های پوسیده و تنیده شده در این جوامع هم توجه كرده است. نكته‌ي جالب اين كتاب اين است كه اين مشاهدات فالاچي فقط منوط به كشورهاي توسعه‌نيافته نيست و در كشورهايي مانند ژاپن و امريكا هم سنت‌ها و باورهاي آزاردهنده‌ي بسياري براي زنان وجود دارد.

نویسنده جنس ضعیف کیست؟

اوریانا فالاچی از پرحاشیه‌ترین نویسندگان جهان معاصر است. زندگی‌‌اش همیشه با جنگ، سیاست و تبعیض‌های جنسیتی، نژادی و مذهبی گره خورده بود. او در اوج قدرت «موسولینی» در سال ۱۹۲۹ در فلورانس به دنیا آمد. در آن سال كم‌تر كسي فكر مي‌كرد اين دختربچه‌ي نحيف، سي سال بعد يكي از شناخته‌شده‌ترين زنان ايتاليايي شود.

تنها نه سال داشت که جنگ جهانی دوم شروع شد. در همان سن کم برخلاف میل باطنی‌اش به دنیای بزرگسالان وارد شد. به پدرش که در جبهه‌ي مخالف «موسولینی» فعالیت می‌کرد، کمک کرد و رذالت سیاست‌مداران و چهره‌ي خشن پشت صحنه‌ی جنگ را از نزدیک تماشا کرد. پدر او از «موسولینی» متنفر بود و به همين دليل وارد جنبش مقاومت زیرزمینی ايتاليا شد.

هرچند فالاچي بعدها نوشت كه دو طرف جنگ تفاوت چندانی باهم نداشتند، اما همراه پدرش وارد اين جنبش شد و تا پایان جنگ تجربه‌های وحشتناکی را پشت سر گذاشت. شجاعت، جسارت و توانمندی در نگارش، از فالاچیِ بیست ساله خبرنگاري مطرح در جامعه‌ي بین‌المللی ساخت. فالاچي درباره‌ي اين دوران از زندگي حرفه‌ای‌اش می‌گوید:‌ «من از نه سالگی با درد و مرگ دست و پنجه نرم کرده‌ام. در ویتنام، لبنان، مکزیک، بولیوی یا هرجای دیگر». در روزگاري كه جهان جنگ‌های خونین و درگیری‌های سیاه را تجربه می‌کرد، او همیشه در میانه‌ي میدان بود. گاهی در ویتنام بود و «کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را ‌نوشت. گاهی هم با تاثیرگذار‌ترین سیاستمداران قرن مانند «امام خمینی»، «محمدرضا پهلوی»، «معمر قذافی»، «آریل شارون»، «ایندیریا گاندی»، «یاسر عرفات»، «ملک حسین» و سياستمداران مطرح ديگري در جهان مصاحبه کرد.

فالاچي مجموعه‌ی این مصاحبه‌ها را در کتاب «مصاحبه با تاریخ» منتشر کرد و بیش از گذشته مشهور شد. در همین سال‌ها بود كه اوريانا فالاچي با یک انقلابی اهل یونان به نام «الکساندر پاناگولیس» ازدواج كرد و پس از کشته شدنش در سال ۱۹۷۶، کتابی درباره‌ي او به نام «یک مرد» نوشت. معروف‌ترين كتاب‌ فالاچي «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» است. كتابي که به گفته‌ي بسياري از منتقدان فریادی است از خشم نسبت به آن‌چه بر سر بشر آمده و در عین حال از عشق مادر شدن، احساس شادی، ترس، مهربانی، نااميدي، خشم، امید، افسردگی و اضطراب می‌گوید.

کتاب‌های فالاچي و فعالیت‌های بشردوستانه‌اش جوایز زیادی را برایش به ارمغان آورد که می‌توان به جایزه‌ي «آنی تیلور»، «مدال طلای تلاش فرهنگی برلوسکونی» و جایزه‌ي «آمبرگنودرو» اشاره کرد. فالاچي نامزد دریافت جايزه‌ي «نوبل ادبیات» هم شد اما جایزه به نویسنده‌ي دیگری رسید.

فالاچی در سال ۱۹۹۲ به سرطان سینه مبتلا شد و تصمیم گرفت از دنیای نویسندگی فاصله بگیرد و استراحت کند. در بخشی از مصاحبه‌اش در این دوران آمده است: «از سال ۱۹۹۲ که زیر تیغ جراحی برای بهبود سرطان سینه رفته‌ام هر روز می‌میرم». استراحت او فقط نه سال طول کشید.

او بعد از حملات خونین یازده سپتامبر نتوانست خشم و انزجار خود را پنهان کند و کتاب «خشم و غرور» را منتشر کرد. فالاچی به هیچ مذهب و آیینی معتقد نبود. اما تا قبل از یازده سپتامبر هیچ واکنش شدیدی به مذاهب و پیروان‌شان نداشت. در آخرین کتابش بی‌پرده به مسلمانان تاخت و به شدت تروریسم اسلامی را محکوم کرد. این کتاب خشم شدید مسلمانان اروپا را در پی‌داشت و او برای در امان ماندن از عملی کردن احتمالی تهدید‌های آن‌ها همواره تحت حفاظت پلیس تردد می‌کرد. بدون شك اوریانا فالاچی يكي از ضد جنگ‌ترين انسان‌هاي شناخته‌‌شده‌ي قرن حاضر بود، اما با انتشار هر کتابش آشوب و بلوایی در جایی از جهان به پا می‌شد.

روح ناآرام و غمگینی داشت و شاید بهترین گواه برای آن را بتوان در بخش‌هایی از يكي از آخرين کتاب‌هايش پیدا کرد: «هرچه انسان‌تر باشیم زخم‌ها عمیق‌تر خواهند بود. هرچه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت. بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی‌مان بیشتر خواهد شد. شاید خاطرات بعضی از آن‌ زخم‌ها تا ابد در یادمان بماند، اما رنج‌ها داستانش فرق می‌کند. تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند و ما هر‌روز با آن‌ها زندگی می‌کنیم. انگار که این خاصیت انسان بودن است». فالاچي ،نویسنده ایتالیایی، در پاييز سال ۲۰۰۶ در زادگاهش فلورانس ايتاليا درگذشت.

ترجمه جنس ضعیف اوریانا فالاچی

از آن‌جايي كه «انتشارات نگاه» يك ناشر حرفه‌اي در ايران است، براي چاپ اين كتاب با فالاچي ارتباط برقرار كرد و او هم در نامه‌اي اجازه‌ي ترجمه و انتشار جنس ضعيف را در ايران داد. فالاچي در نامه‌اي كه براي ناشر فرستاد، نوشت: «همان شاخه گلي را كه از ايران برايم فرستاده بوديد، به حساب حق‌التاليف خود از اين كتاب مي‌دانم.» و در ادامه درخواست كرده بود تا بعد از چاپ چند نسخه‌ي ترجمه‌‌شده‌ي جنس ضعيف را برايش بفرستند.

« یغما گلرویی» به‌عنوان مترجم، در شروع كتاب اين توضيح را اضافه كرده است كه عنوان اصلي اين كتاب «جنس بي‌فايده» يا «جنس بي‌مصرف» است اما از آن‌جايي كه اين كتاب سال‌ها با نام جنس ضعيف براي خواننده‌هاي فارسي‌زبان شناخته‌ شده است، او نيز همين نام را براي اين كتاب فالاچي انتخاب كرده است.

خريد اين كتاب به‌صورت کتاب الکترونیکی بر روي سايت فيديبو موجود است و علاقه‌مندان به اين كتاب مي‌توانند نسخه‌يپی دی اف (pdf) اين اثر را از اين سايت فیدیبو خرید و دانلود كنند.

سال‌ها پیش از این ترجمه؛ ویدا مشفق در سال 1337 کتاب جنس ضعیف را برای اولین بار در ایران به فارسی برگردانده است.

در بخشی از کتاب جنس ضعیف می‌خوانیم

پاکستان _ این تیکه‌ی کره‌ خاکی که توش ازدواج عاشقانه‌یی صورت نمی‌گیره و دختری بی ‌شوهر نمی‌مونه و حساب کتاب به احساسات می‌چربه_ به بخش از منطقه‌ی بزرگیِ که شش‌صد میلیون آدم توش زندگی می‌کنن.  نصف این جمعیت زنن و تو اغلبِ کشورای این منطقه زنا تو حجابِ بلندی که اسمش چادره زندگی می‌کنن. چادر به اونا این امکان رو می‌ده که از نوک پا تا فرقِ سرشون رو از هر مردِ نامحرمی _که شوهر یا پسر خودشون نباشه_ پنهون کنن. زنا از پشتِ دریچه‌یی که بالای این حجاب قرار داره به آسمون و خورشید و دیگرون نگاه می‌کنن. مثلِ کسی که از پنجره‌ی مشبکی بیرون رو بپاد!

قلمروِ اسلام، خیلی بزرگه و کشورای زیادی رو تو خودش داره که پاکستان یه نقطه‌ی کوچیک تو اوناس. پس نمی‌شه در مورد وضعیت زنای مسلمون فقط با نگاه به اوضاع زنای کراچی قضاوت کرد. مثلا تو ایران وضعشون بهتره و تو عربستان خیلی خیلی بدتر. اون‌جا هنوز چیزی به اسم حرم‌سرا وجود داره. زنای حرم هیچ خبری از چیزایی که پشت دیوارای حرم اتفاق می‌افته ندارن و وقتی قدم به اون‌جا می‌ذارن می‌دونن که دیگه هیچ‌وقت بیرون نمی‌رن.

زنای عربستان اون‌قدر موجودای به‌دردنخوری به حساب میان که حتا اسمشون تو دفتر ثبت احوال نوشته نمی‌شه. بعضی وقتا فقط اسم خانوادگی تو کارت شناسایی‌شون میاد. عکس برداشتن ازشون ممنوعه و کم‌تر زنی اون‌جاس که معنیِ کلمه‌ی عجیبی که تو جاهای دیگه‌ی دنیا بهش عشق می‌گن رو بدونه. مرد، خدای زن و صاحبِ تمومِ هستیشه.

تو بعضی از کشورا مردایی که به خوشون جرأتِ دست‌درازی به زنی رو بدن به شدت تنبیه می‌شن و تو بعضی از کشورا مجازاتِ زندان واسه مردی که به زنی تجاوز کنه وجود نداره! این جور وقتا جلاد تنبیهِ شدیدتری رو اجرا می‌کنه! یعنی با شلاق ضربه‌یی به یکی از مهره‌های کمرِ مجرم می‌زنه که تا همیشه از مرد بودن می‌ندازتش. می‌شه گفت احترام گذاشتن به زنا ظاهرا زیاد و عملا کشکی و فورمالیته‌س.

May 07, 2022
نیمه تاریک وجود📚
08:08:13

توان، خلاقیت، استعداد و رؤیاهای خود را بازیابید. Debbie Ford دبی فورد-این کتاب شما را با تمام لایه‌های مخفی درونی‌تان آشنا می‌نماید و به بهترین نسخه خودتان تبدیل می‌کند، این اثر یکی از تأثیرگذارترین آثار در زمینه‌ی خودشناسی و خودسازی است که از زمان انتشارش تا به امروز یکی از پرفروش‌ترین و محبوب‌ترین کتاب‌ها در سرتاسر دنیا بوده و به 19 زبان جهان نیز ترجمه شده است. این کتاب صوتی در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی برجسته‌‌ی جهان تدریس می‌شود و کلیه مشاوران، روانشناسان و روانکاوان مطرح نیز خواندن یا شنیدن آن را توصیه کرده‌اند.


نقد و بررسی کتاب صوتی نیمه تاریک وجود

نیل دونالد والش:

«اگر پیش‌تر با این کتاب و درک و خرد دبی فورد آشنا شده بودم، راه بسیار کوتاه‌تری پیش رو داشتم.

کتاب نیمه‌تاریک وجود توان، خلاقیت، استعداد و رؤیاهای خود را بازیابید را به‌دقت بخوانید. ابتدا آن را بخوانید و باز هم بخوانید. سپس برای بار سوم بخوانید و تمرین‌های آن را انجام دهید. آیا جرات این کار را دارید؟ البته اگر نمی‌خواهید زندگی‌تان دگرگون شود، نه این کتاب را بخوانید و نه تمرین‌های آن را انجام دهید، بلکه هم‌اکنون کتاب را ببندید و در بالای کمد یا طبقه‌ی بالای کتابخانه -جایی که دستتان به آن نرسد – بگذارید، یا آن را به دوستی بدهید، زیرا تقریباً غیرممکن است که این کتاب را درک کنید و دگرگونی ژرفی در زندگی احساس ننمایید!»


درباره کتاب صوتی نیمه‌تاریک وجود

کتاب «نیمه‌تاریک وجود» the dark side of the light chasers اثر «دبی فورد» یکی از آثار معروف در حوزه‌ی روانشناسی و خود مراقبتی است که به شهرت جهانی رسیده است. این اثر مسیر بیداری و هشیاری را آموزش می‌دهد و برای بهبودی سردرگمی و ناامیدی و خلاصی از اعتیاد راهکارهای مفید و عملی ارائه می‌دهد.

«دبی فورد» نویسنده‌ی اثر در فصل‌های مختلف آن از گفته‌های نویسندگان حوزه‌ی روان‌شناسی ازجمله «نیل دونالد والش»، «رابرت بلای»، «دیوید سیمون» و «کن ویلبر» استفاده کرده است و تجربیات زندگی‌ خودش را نیز روایت می‌کند. این کتاب شامل ده فصل است که عبارت‌اند از «جهان بیرون، جهان درون»، «به دنبال سایه‌ها»، «جهان در درون ماست»، «به یاد آوردن خود»، «سایه‌ات را بشناس تا خودت را بشناسی»، «من آن هستم»، در آغوش کشیدن نیمه‌ی تاریک»، «خود را از نو تعبیر کن»، «بگذار نور وجودت بدرخشد»، «زندگی قابل زیستن». در انتهای هر فصل تمرین‌های متناسب وجود دارد که خواننده را راهنمایی می‌کند. پرسش‌هایی مرتبط با مطالب هر فصل نیز قرار دارد که افراد می‌توانند آن‌ها را با دیگران به اشتراک بگذارند و با همفکری به بهترین پاسخ برسند.

درباره دبی فورد

«دبی فورد» Debbie Ford نویسنده، سخنران و معلم آمریکایی در سال 1955 به دنیا آمد. او تحصیل در رشته‌ی روان‌شناسی با گرایش مطالعات آگاهی در دانشگاه جی. اف. کندی را دنبال کرد و موفق به دریافت جایزه‌ی فارغ‌التحصیل برگزیده‌ی سال 2001 شد. عمده فعالیت‌های او درزمینه‌ی ادبیات، تدریس، سخنرانی و برگزاری کارگاه‌های آموزشی بود و از خود چند اثر مکتوب نیز به یادگار گذاشت.

«دبی فورد» اولین اثرش را سال 1998 بانام «نیمه‌تاریک وجود» به نگارش درآورد که از سوی روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز منتشر شد. این کتاب در برنامه‌ی تلویزیونی معرفی شد و در فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های سال نیویورک‌تایمز فرار گرفت. از دیگر آثار این نویسنده می‌توان به «جدایی معنوی»، «راز سایه»، «چرا مردم خوب، کارهای بد انجام می‌دهند» و «بهترین سال زندگی» اشاره کرد. «دبی فورد» در سال 2013 پس از سال‌ها بیماری در سن 57 سالگی از دنیا رفت.

ترجمه کتاب صوتی نیمه‌تاریک وجود به زبان فارسی

کتاب «نیمه‌تاریک وجود» اثر «دبی فورد» را «فرناز فرود» به فارسی ترجمه کرده و نسخه‌ی صوتی آن در همین صفحه از فیدیبو برای خرید و دانلود موجود است. «فرناز فرود» مترجم این اثر تحصیلاتش را در رشته‌های معماری و علوم کامپیوتر دنبال کرد و با ترجمه‌ی آثار درزمینه‌ی کامپیوتر وارد این عرصه شد. او سال 1379 کتاب «دوستی با خدا» را ترجمه کرد و به ترجمه‌ی آثار روانشناسی، خودشناسی و خود مراقبتی علاقه‌مند شد. او از دهه‌ی هشتاد با «انتشارات کلک آزادگان» همکاری می‌کند، این انتشارات کتاب «نیمه‌تاریک وجود» را سال 1381 منتشر کرد. از ترجمه‌های دیگر این مترجم می‌توان به کتاب‌های «نجات فرزندان از تفکر منفی» اثر «تامار چنسکی»، «یک دل و دو خانه‌» اثر «ام. گری نيومَن»، «کلیدهای پرورش‌ هوش اخلاقی‌» اثر «میشل بُربا» و «سکون سخن می‌گوید» اثر «اکهارت تول» اشاره کرد که نسخه‎‌ی الکترونیک همه‌ی آن‌ها در سایت و اپلیکیشن فیدیبو برای خرید و دانلود موجود است.

سال 1394 «انتشارات نسل نواندیش» ترجمه‌ی دیگری از این اثر را بانام «نیمه‌ی تاریک جویندگان نور» منتشر کرد که نسخه‌ی الکترونیکی آن نیز در فیدیبو موجود است.


در بخشی از کتاب صوتی نیمه‌تاریک وجود می‌شنویم

سیزده سال پیش، روزی خود را بر سنگفرش مرمرین و سرد حمام یافتم. بدنم درد می‌کرد و نفسم بدبو بود. شبی دیگر آکنده از خوش‌گذرانی و مصرف مواد مخدر و در پی آن داشتن حالت تهوع را سپری کرده بودم. برخاستم و خود را در آینه نگاه کردم. می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم به اين وضع ادامه دهم. باوجودی که بیست‌وهشت سال از عمرم می‌گذشت، هنوز انتظار داشتم کسی از راه برسد و حال مرا خوب کند، اما آن روز صبح متوجه شدم که قرار نیست کسی بیاید، نه مادرم، نه پدرم و نه حتی شاهزاده‌ی رؤیاهایم سوار بر اسبی سفید! در اعتیاد تا جایی پیش رفته بودم که باید تصمیم می‌گرفتم بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنم. هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست به‌جای من این تصمیم را بگیرد و هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست درد و رنجم را از بین ببرد؛ هیچ‌کس به‌جز خودم نمی‌توانست مرا یاری دهد. از زنی که رو به روی خود در آینه دیدم، وحشت کردم! هیچ نمی‌دانستم او کیست؛ به گمانم نخستین بار بود که او را می‌دیدم. خسته و ترسان دست به تلفن بردم و تقاضای کمک کردم. ازآن‌پس زندگی‌ام به‌شدت دگرگون شد. آن روز صبح تصمیم گرفتم که خوب شوم؛ هر چقدر طول می‌کشید، مهم نبود! پس از برنامه‌ی بیست‌وهشت روزه‌ی درمان، سفری مخاطره‌آمیز را آغاز کردم تا به‌طور کامل درون و بیرونم را التیام‌بخشم. برنامه‌ی بزرگی بود، اما می‌دانستم که چاره‌ای دیگر ندارم. پس از گذشت پنج سال و صرف پنجاه‌هزار دلار هزینه، شخص دیگری شدم. اعتیادهای گوناگونم را درمان کردم، دوستانم را تغییر دادم و ارزش‌هایم را دگرگون نمودم، اما هنوز هنگامی‌که در مراقبه آرام می‌گرفتم، می‌دیدم که بخش‌هایی از شخصیتم را دوست ندارم. ویژگی‌هایی در خود می‌دیدم که دوست داشتم از شرشان راحت شوم. مشکلم این بود که هنوز از خودم بدم می‌آمد.

باورکردنی نیست که کسی یازده سال در جلسات روان‌درمانی گروهی، درمان وابستگی و «دوازده گام برای بهبود» شرکت کند، به متخصصین هیپنوتیسم و طب سوزنی مراجعه نماید، تولد دوباره را تجربه کند، از کوه پایین بپرد، در جلسات تحول شرکت نماید، به خلوتگاه‌های بودائی‌ها و صوفیان برود، صدها کتاب بخواند، به نوارهای تجسم و مراقبه گوش دهد و هنوز از خودش بیزار باشد. می‌دانستم باوجودی که این‌همه وقت و پول صرف کرده‌ام، اما هنوز کار خود را به پایان نرسانده‌ام.



دبی فورد، نویسنده‌ی کتاب صوتی «نیمه‌ی تاریک وجود»، در این کتاب به بخش‌های پنهان درون انسان اشاره می‌کند و می‌گوید جهان درون هر آدمی، نمود بیرونی از جهان بیرونی اوست. این کتاب بیشتر از آن‌که انگیزشی باشد، کتابی در زمینه‌ی روانشناسی است.

درباره‌ی کتاب صوتی «نیمه‌ی تاریک وجود»:

دبی فورد در کتاب صوتی «نیمه‌ی وجود»، انسان‌ها را از تاریکی درون به نور و روشنایی راهنمایی می‌کند. دبی فورد به‌طور مفصل در مورد تاریکی‌های درونی حرف می‌زند و به این سؤال مطرح‌شده پاسخ می‌دهد که این تاریکی درون، چگونه به وجود می‌آید؟

و در پاسخ، این نکته را یادآور می‌شود که شاید این تاریکی درون، تجربه‌هایی ا‌ست که آدم‌ها آن‌ها را به دوش می‌کشند یا احساس‌ها و رفتارهایی‌ست که برای دوستان و اطرافیان ما پذیرفتنی نیستند. همان تجربه‌ها و روابطی که در سال‌های اولیه‌ی زندگی، در پی جمع‌آوری آن‌ها هستیم، اما در دوره‌ای می‌خواهیم از زیر بار آن‌ها شانه خالی کنیم.

در قسمتی از این کتاب صوتی می‌شنویم:

لایه‌‌ی خارجی شما آن چهره‌ای است که رو به دنیا قرار دارد. این لایه خصوصیاتی را پنهان می‌کند که سایه‌ی شما را می‌سازد. سایه‌های ما آن‌قدر خوب استتار شده‌اند که اغلب ما یک چهره‌ به دنیا نشان می‌دهیم در حالی‌که در واقع آن روی کاملا متضاد در درون ماست. بعضی از مردم با ایجاد لایه‌ای سخت احساسات خود را مخفی می‌کنند یا نقابی از شوخ‌طبعی به چهره می‌زنند تا غم‌هایشان را پنهان کنند. کسانی که عقل کل هستند در واقع حماقت‌شان را پنهان می‌کنند و برخی دیگر که رفتارهایی خودخواهانه دارند، احساس ناامنی خود را پنهان می‌دارند.

چه کسانی از شنیدن کتاب صوتی «نیمه‌ی تاریک وجود» لذت می‌برند؟

کتاب صوتی «نیمه‌ی تاریک وجود» را به کسانی توصیه‌ می‌کنیم که به دنبال ریشه‌های رفتاری خود و عکس‌العمل‌هایشان هستند و مدام تلاش می‌کنند تا بتوانند ویژگی‌های رفتاری خود را بهبود ببخشند و از تاریکی درون خود نجات پیدا کنند.






The Dark Side of the Light Chasers: Reclaiming Your Power, Creativity, Brilliance, and Dreams


The bestselling, beloved classic on how to go into the dark side of yourself to bring out the light -- now with new material.Debbie Ford believes that we each hold within us a trace of every human characteristic that exists, the capacity for every human emotion. We are born with the ability to express this entire spectrum of characteristics. But, Ford points out, our families and our society send us strong messages about which ones are good and bad. So when certain impulses arise, we deny them instead of confronting them, giving them a healthy voice, then letting them go.

It is to these feelings that Ford turns our attention, these parts of our selves that don't fit the personae we have created for the rest of the world. She shows us the effects of living in the dark, of keeping all our supposedly unsavory impulses under wraps. We find ourselves disproportionately frustrated and angry at the selfishness of friends, the laziness of colleagues, the arrogance of siblings. When we are unable to reconcile similar impulses in ourselves, Ford explains, we waste our own energy judging others instead of empathizing. But most important, we deny ourselves the power and freedom of living authentically.

Through the stories and exercises in The Dark Side of the Light Chasers, Debbie Ford shows us not only how to recognize our hidden emotions, but also how to find the gifts they offer us. This is for fans of Marianne Williamson, Neale Donald Walsch, and Deepak Chopra. The very impulses we most fear may be the key to what is lacking in our lives.

May 06, 2022
شخصیت بَدگُمان 🤨🗣
01:36:35

دکتر دانش فروغی


مشخصه بیماران مبتلا به اختلال شخصیت بدگمانی، شکاکیت و بی اعتمادی دیرپا به همه افراد است. مسئولیت این احساسات از نظر آن‌ها نه به عهده خود آنها، که بر دوش دیگران است. این بیماران اغلب متخاصم، تحریک پذیر و خشمگین‌اند. افراد متعصب و جزم اندیش، کسانی که مدارکی دال بر تخلف دیگران از قانون جمع می‌کنند، افرادی که به همسر خود سوءظن دارند، و اشخاص بدعنقی که اهل دعوا و مرافعه اند، اغلب دچار اختلال شخصیت پارانوئید هستند. از آنجایی که تنها اندیشه‌های شخص پارانوید تحت تأثیر این بیماری قرار می‌گیرند، فرد مبتلا به این اختلال معمولاً می‌تواند زندگی روزمره خود را پیش ببرد اما زندگی آن‌ها ممکن است محدود و منزوی باشد.


پارانوئید به انگلیسی: (Paranoid personality disorder (PPD

May 05, 2022
پیش‌بینی رویدادهای قرن ۲۱—خلاصۀ کتاب '۲۱ درس برای قرن ۲۱'📘
00:51:27

یووال نوح هراری


جلد اول این کتاب با نام انسان خردمند و جلد سوم این کتاب با نام انسان خداگونه منتشر شده است.



کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ سومین کتاب یووال نوح هراری است که تمرکز آن روی زمان حال و جایی که در آن زندگی می‌کنیم است. دو کتاب اول نویسنده، یعنی کتاب انسان خردمند گذشته انسان را بررسی کرد و نشان داد که انسان چگونه به فرمانروای زمین تبدیل شده است. کتاب دوم نویسنده یعنی کتاب انسان خداگونه آینده را بررسی کرد و تلاش داشت مقصد نهایی هوش و وجدان بشر را به تصویر بکشد. اما این کتاب – کتاب سوم یووال نوح هراری – به مسائل حال حاضر بشر و آینده نزدیک می‌پردازد.

یووال درباره این کتاب و اینکه به چه موضوعاتی می‌پردازد در مقدمه چند سوال مهم مطرح می‌کند:

اکنون چه چیزی در حال روی‌دادن است؟ بزرگ‌ترین چالش‌ها و مهم‌ترین انتخاب‌های امروز چیست؟ به چه چیزی باید توجه کنیم؟ چه چیزی باید به کودکانمان بیاموزیم؟

معرفی کامل دو کتاب دیگر یووال نوح هراری را می‌توانید از طریق لینک‌های زیر در سایت کافه‌بوک بخوانید:

بیل گیتس، که یکی از طرفداران و خوانندگان کتاب‌های یووال محسوب می‌شود، درباره کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ می‌نویسد:


ذهن انسان همیشه نگران است و این لزوماً چیز بدی نیست. به هرحال اگر خرسی به سمت شما بیاید، نگرانی می‌تواند جانتان را نجات بدهد؛ هرچند این روزها، لزومی ندارد که اکثر ما نگران خرس‌ها باشیم، چون زندگی مدرن دلایل زیادی برای نگرانی عرضه می‌کند: تروریسم، تغییرات اقلیمی، ظهور هوش مصنوعی، اخبار جعلی، تجاوز به حریم خصوصی و حتی کاهش آشکار همکاری‌های جهانی.

هراری، در این کتاب، چارچوبی مفید برای روبرو شدن با این ترس‌ها ساخته است. به اعتقاد او، رمز پایان دادن به اضطراب‌هایمان، نگران بودن نیست، دانستن این است که نگران چه چیزهایی باشیم، چقدر نگرانشان باشیم و چگونه برای آینده‌ای متفاوت از جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، آماده شویم.

کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ چالش‌های پیچیده عصر حاضر را به‌روشنی بررسی کرده و به همین دلیل، خواندن آن ضروری است.

سووال نوح هراری دارای دکترای تاریخ از دانشگاه آکسفورد است و دو کتاب قبلی او بیش از ۱۲ میلیون نسخه فروش داشته و به ۴۵ زبان ترجمه شده است. هراری دوبار چایزه پولانسکی را در سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۲ برای خلاقیت و اصالت دریافت کرده و در سال ۲۰۱۱ نیز جایزه انجمن تاریخ نظامی مانکادو را به خاطر مقالات درخشانش در حوزه تاریخ نظامی برد.

خلاصه کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱

در کتاب‌های قبلی نویسنده، خواننده‌ به نحوی با داستان روبرو بود. داستانی که گذشته و آینده را روایت می‌کرد اما در این کتاب روایت تاریخی وجود ندارد و کتاب از درس‌های مختلفی تشکیل شده است. همان‌طور که از عنوان کتاب نیز مشخص است، کتاب شامل ۲۱ درس است که به چالش‌های جدی حال حاضر و آینده نزدیک تاکید دارند. این ۲۱ درس در پاسخ به سوالات مختلفی هستند اما وجه مشترک همه این درس‌ها پاسخ به این سوال است که واقعا در دنیای امروز چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ و مهم‌تر از آن، معنای این اتفاقات چیست؟

۲۱ درس موجود در این کتاب در ۵ بخش دسته‌بندی شده است. بخش اول به چالش تکنولوژیک می‌پردازد که شامل چهار فصل آرمان‌زدایی، کار، آزادی و برابری است. در بخش اول نویسنده مجددا به این نکته تاکید دارد که انسان بیشتر به قصه‌ها توجه دارد و به همین موضوع فکر می‌کند اما نکته اصلی اینجاست که در دنیای امروز، قصه‌های مهم و گسترده جهانی در حال از بین رفتند هستند. این موضوع در حالی است که ادغام بیوتکنولوژی و تکنولوژی اطلاعات ما را با بزرگ‌ترین چالش‌های بشر تاکنون مواجه می‌کند.

بخش دوم کتاب به چالش سیاسی می‌پردازد و شامل فصل‌های جامعه، تمدن، ناسیونالیسم، دین و مهاجرت است. در این بخش نشان داده می‌شود که ادغام بیوتکنولوژی و تکنولوژی اطلاعات، هسته مدرن ارزش‌های آزادی و برابری را تهدید می‌کند و هر چاره‌ای برای چالش تکنولوژیکی باید با همکاری جهانی همراه باشد. اما ناسیونالیسم، مذهب و فرهنگ، بشر را به اردوگاه‌های خصمانه تقسیم و مشارکت در سطح جهانی را بسیار مشکل کرده است.

بخش سوم که یأس و امید نام دارد شامل فصل‌های تروریسم، جنگ، فروتنی، خدا و سکولاریسم می‌شود. این بخش شاید چالشی‌ترین بخش کتاب باشد که نویسنده اعتقاد دارد با وجود چالش‌های بی‌سابقه و اختلاف‌های شدید، اگر ترس‌هایمان را کنترل کنیم و کمی از عقایدمان کوتاه بیایم، شاید بشر بتواند بر مشکلاتی مانند تروریسم و جنگ فایق آید.

بخش چهارم کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ حقیقت نام دارد که شامل درس‌های جهل، عدالت، پسا-حقیقت و افسانه علمی می‌شود. یووال در این بخش می‌پرسد که تا کجا می‌توانیم پیشرفت‌های جهانی را درک کنیم و تبهکاری را از عدالت تشخیص دهیم؟ او نشان می‌دهد که فرآیندهای جهانی پیچیده‌تر از آن شده‌اند که هرکسی به راحتی بتواند درکشان کند. در این بخش به ما نشان می‌دهد که چگونه می‌توان حقیقت را درباره جهان فهمید و چه کاری باید انجام دهیم تا قربانی تبلیغات و خبرهای جعلی نشویم. این بخش را می‌توان مهم‌ترین بخش کتاب به حساب آورد.

بخش آخر کتاب که انعطاف‌پذیری نام دارد سه درس را به نام‌های تعلیم و تربیت، معنا و مراقبه شامل می‌شود. نوح هراری در این بخش تهدیدهای متفاوت را کنار هم قرار داده است و نگاهی کلی‌تر انداخته است. سوال‌های اساسی و تفکر برانگیز در این بخش مطرح می‌شود. در زمانه‌ای که داستان‌های قدیمی فروریخته و تاکنون داستان جدیدی برای جایگزینی آن‌ها پیدا نشده، ما که هستیم؟ چه کاری باید در زندگی انجام دهیم؟ به چه مهارت‌هایی نیاز داریم؟

[ لینک: معرفی کتاب روانشناسی عزت نفس ]



در قسمت دیگری از مقدمه نویسنده، که دید بهتری به مسائل کتاب در اختیار خواننده قرار می‌دهد، یووال سوال‌های مهمی که در کتاب به آن‌ها پاسخ می‌دهد را بیان می‌کند. در این قسمت می‌خوانیم:

فصل‌هایی از کتاب، عقل انسان را پاس داشته و بقیه نقش حیاتی حماقت بشر را برجسته کرده است. اما سوال بسیار مهم همچنان پابرجاست: امروز در جهان چه می‌گذرد و معنای عمیق این اتفاق‌ها چیست؟ به قدرت رسیدن دونالد ترامپ بر چه چیزی دلالت دارد؟ برای اپیدمی اخبار جعلی چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟ چرا لیبرال‌دموکراسی دچار بحران است؟ آیا خدا به زندگی‌مان بازگشته؟ جنگ جدیدی در شرف وقوع است؟ چه تمدنی بر جهان استیلا دارد – تمدن غرب، چین یا اسلام؟ آیا اروپا باید درهایش را به روی مهاجران باز بگذارد؟ ملی‌گرایی می‌تواند مشکلات نابرابری و تغییرات اقلیمی را حل کند؟ برای مقابله با تروریسم چه باید کرد؟

درباره کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱

در همان ابتدای کار، در اولین جمله مقدمه کتاب، خواننده به سرعت متوجه می‌شود که این کتاب حرف‌های خوبی برای گفتن دارد. حرف‌هایی که در این دنیای شلوغ می‌تواند بسیار کمک‌کننده باشد. کتاب‌های یووال نوح هراری همیشه چالشی بودند و همیشه خواننده را درگیر خود می‌کند. جمله اول مقدمه نیز دقیقا نشان می‌دهد که دوباره با یک کتاب چالشی روبرو هستیم. جمله اول مقدمه چنین است: «در دنیایی که گرفتار سیلاب انبوه اطلاعات بی‌ربط است، شفافیت برتری است.» بنابراین در همین‌جا به شما پیشنهاد می‌کنم اگر به دنبال شفافیت هستید، مطالعه این کتاب را از دست ندهید.

در کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ با حجم گسترده‌ای از اطلاعات روبرو هستیم که یووال با همان سبک خاص خود در اختیار ما قرار می‌دهد به نحوی که کتاب به هیچ وجه خسته‌کننده و یا گنگ نیست، همه‌چیز در عین سادگی و شفافیت پیش روی شماست. اما باید توجه داشته باشیم که در میان انبوه اطلاعات کتاب، برخی از آن‌ها حقیقت علمی و یا موارد ثابت‌شده هستند و برخی دیگر صرفا نظرات شخصی نویسنده هستند. قاطی نکردن این دو مورد درنهایت باعث می‌شود خواننده دید بهتری به هر کدام از درس‌ها داشته باشد.

نکته دیگری که درباره کتاب وجود دارد این است که آیا موضوعات این کتاب با کتاب‌های قبلی نویسنده همپوشانی دارد؟ پاسخ به این سوال «بله» است اما اگر شما کتاب‌های انسان خردمند و انسان خداگونه را مطالعه و از قلم و محتوای کتاب‌های یووال راضی هستید به شدت به شما پیشنهاد می‌کنم که این کتاب را نیز مطالعه کنید. برخی از مطالب این کتاب به شکل مختصر در کتاب‌های انسان خردمند و انسان خداگونه بودند اما در اینجا به شکل وسیع‌تر به هرکدام از آن موضوعات اشاره شده است. پیشنهاد دیگر ما این است که به تازگی دو کتاب اول یووال را خوانده‌اید، مدتی صبر کنید و سپس مطالعه این کتاب را شروع کنید.

باید اشاره کنم که مطالب این کتاب برای کسی که نوشته‌های یووال را مطالعه نکرده باشد، ممکن است سخت و یا تخصصی به نظر برسد اما واقعیت این است که مطالب کتاب به ساده‌ترین شکل ممکن بیان شده است و بدون تردید هر خواننده‌ای را غرق خود می‌کند. طبیعتا خواندن این کتاب را به همه پیشنهاد می‌کنیم اما به شکل ویژه مطالعه آن را به پدر و مادرها توصیه می‌کنیم. مطالعه این کتاب وسعت دید هر فردی را گسترده‌تر و کمک می‌کند به چیزهایی فکر کنیم که تا به حال به آن‌ها فکر نکرده‌ایم. همچنین باعث می‌شود نگران چیزهایی باشیم که تا پیش از مطالعه کتاب شاید اصلا از وجود آن‌ها خبر نداشتیم.

یک موضوع نهایی درباره این کتاب، بحث ترجمه آن است. ترجمه کتاب توسط سودابه قیصری انجام شده است که در نگاه کلی ترجمه خوب و قابل قبولی است اما اگر بخواهیم با ترجمه کتاب‌های انسان خردمند و انسان خداگونه مقایسه کنیم، ضعف‌های این ترجمه به راحتی قابل تشخیص است. ویراستاری کتاب قطعا می‌توانست بهتر باشد اما به هر حال اگر خواننده علاقه‌مند به مطالعه کتاب باشد، ترجمه راضی‌کننده است.

[ معرفی کتاب: کتاب پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ اثر استیون هاکینگ ]

2

جملاتی از کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱

انسان‌ها بیشتر به قصه‌ها فکر می‌کنند تا به واقعیات، ارقام و معادلات. و هرچه قصه ساده‌تر، بهتر. هر شخص، گروه و ملتی، قصه‌ها و افسانه‌های خود را دارد. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۱۹)

در طولانی‌مدت، هیچ شغلی کاملا از اتوماسیون در امان نخواهد ماند. حتی هنرمندان هم باید از این موضوع آگاه باشند. در دنیای مدرن، هنر معمولا با عواطف انسانی پیوند دارد. ما مایلیم فکر کنیم که هنرمندان نیروهای روان‌شناختی درونی را منتقل می‌کنند و اینکه همه هدف هنر، مرتبط کردن ما با احساساتمان یا تحریک احساساتی جدید در درون ماست. در نتیجه، وقتی می‌خواهیم هنر را ارزش‌گذاری کنیم، مایلیم آن را با تاثیرات احساسی که بر ببینده گذاشته قضاوت کنیم. اما اگر هنر با احساسات انسانی معنا شود، وقتی الگوریتم‌های بیرونی قادر باشند احساسات انسانی را بهتر از شکسپیر، فریدا کالو یا بیانسه درک کرده و با مهارت اداره کنند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۴۴)

هرچه دانشمندان درک عمیق‌تری از نحوه تصمیم‌گیری انسان پیدا می‌کنند، احتمال وسوسه‌شدن برای استناد به الگوریتم‌ها افزایش می‌یابد. دستیابی به نحوه تصمیم‌گیری انسان نه‌تنها باعث می‌شود الگوریتم‌ها قابل اطمینان‌تر شوند بلکه همزمان باعث می‌شود احساسات انسان کمتر قابل اتکا باشد. هرچه دولت‌ها و شرکت‌ها در دستیابی به سیستم عملکرد انسان موفق‌تر شوند، ما در معرض رگباری از دستکاری‌ها، آگهی‌ها و تبلیغات هوشمندانه قرار خواهیم گرفت. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۷۷)

وقتی داعش بخش وسیعی از سوریه و عراق را اشغال کرد، هزاران نفر از مردم را به قتل رساند و مکان‌های تاریخی را ویران، مجسمه‌ها را واژگون و به‌طور سیستماتیک، نمادهای رژیم‌های پیشین و نفوذ فرهنگی غرب را نابود کرد. اما وقتی جنگجویانش وارد بانک‌ها می‌شدند و گنجینه‌های پر از دلارهای امریکایی را پیدا می‌کردند که به چهره روسای جمهور امریکایی و شعارهایی به زبان انگلیسی در ستایش آرمان‌های مذهبی و سیاسی امریکایی منقش بودند، این نمادهای امپریالیسم امریکا را نمی‌سوزاندند. زیرا اسکناس دلار در همه تقسیمات مذهبی و سیاسی سراسر جهان مورد تکریم است. اگرچه ارزش ذاتی ندارد – شما نمی‌توانید یک اسکناس دلار را بخورید یا بیاشامید – اعتماد به دلار و به حکمت بانک مرکزی دولت فدرال آن‌قدر پابرجا و محکم است که حتی افراطیون اسلام‌گرا، خدایان مواد مخدر مکزیک و مستبدان کره شمالی هم در آن شریک‌اند. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۱۳۶)

موفقیت یا شکست تروریسم به ما بستگی دارد. اگر اجازه بدهیم ذهنمان اسیر تروریست‌ها شود و بعد به ترس‌هایمان واکنش شدید نشان بدهیم، تروریسم موفق خواهد شد. اگر ذهنمان را از اسارت تروریسم‌ها رها کنیم و بعد با روشی خونسردانه و متعادل واکنش نشان بدهیم، تروریسم شکست می‌خورد. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۲۰۶)

انسان‌ها به‌ندرت فقط به خودشان فکر می‌کنند. ما، ترجیحا گروهی فکر می‌کنیم. درست همان گونه که بزرگ کردن یک کودک به همکاری یک قبیله نیاز دارد، اختراع یک وسیله، حل و فصل درگیری یا درمان یک بیماری هم به همکاری قبیله نیاز دارد. هیچ‌کس به تنهایی همه‌چیز را درباره ساخت کلیسا، بمب اتم یا هواپیما نمی‌داند. آنچه انسان خردمند را کمی بالاتر از سایر حیوانات قرار داد و ما را به اربابان زمین تبدیل کرد، منطق فردی ما نبود، بلکه توانایی بی‌مانندمان برای تفکر باهم در گروه‌های بزرگ بود. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۲۶۸)

وقتی تلاش می‌کنید پیچیدگی واقعی جنگ را با استفاده از آمار و داده‌های دقیق برای مردم توضیح بدهید، کسی به شما گوش نمی‌دهد، اما داستانی شخصی درباره سرنوشت یک کودک، مجراهای اشک را فعال کرده، خون را به جوش می‌آورد و قطعیت اخلاقی کاذبی ایجاد می‌کند. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۲۸۱)

به‌منظور عقب نماندن از جهان سال ۲۰۵۰ نه تنها به اختراع ایده‌ها و محصولات جدید، بلکه بالاتر از همه، به بازخلق دوباره و هرباره خود نیاز خواهید داشت. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۳۱۹)

اگر واقعا می‌خواهید خودتان را بفهمید، نباید خود را با صفحه فیس‌بوکتان یا با داستان درونی «خود» تعیین هویت کنید. باید جریان واقعی بدن و ذهن را مشاهده کنید. خواهید دید افکار، احساسات و تمایلات، بدون دلیل چندانی و بدون فرمان گرفتن از شما پدیدار و ناپدید می‌شوند، درست مثل بادهای مختلفی که از این سو و آن سو می‌وزند و موهایتان را به هم می‌ریزند. و درست همان گونه که شما باد نیستید، همچنین آمیزه‌ای از افکار، عواطف و تمایلاتی که تجربه می‌کنید هم نیستید، و بدون تردید، داستان پاستوریزه‌ای که با آینده‌نگری درباره این تجارب می‌گویید هم نیستید. شما همه آن‌ها را تجربه می‌کنید، اما کنترلشان نمی‌کنید، مالک آن‌ها نیستید و خودِ آن‌ها هم نیستید. مردم می‌پرسند «من چه کسی هستم؟» و انتظار دارند داستانی برایشان گفته شود. اولین چیزی که باید درباره خودتان بدانید این است که شما قصه نیستید. (کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ – صفحه ۳۶۵)

مشخصات کتاب

  • عنوان: ۲۱ درس برای قرن ۲۱
  • نویسنده: یووال نوح هراری
  • ترجمه: سودابه قیصری
  • انتشارات: کتاب پارسه
  • تعداد صفحات: ۴۱۶
  • قیمت چاپ دوم: ۵۴۰۰۰ تومان

نظر شما در مورد کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ چیست؟ لطفا اگر این کتاب را خوانده‌اید حتما نظرات ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید.

[ لینک: اینستاگرام کافه‌بوک ]

» معرفی چند کتاب مفید دیگر:

  1. کتاب چگونه از تنهایی لذت ببریم
  2. کتاب فلسفه‌ای برای زندگی
  3. کتاب انسان در جستجوی معنی


1 Lessons for the 21st Century is a book written by bestseller Israeli author Yuval Noah Harari and published in August 2018 by Spiegel & Grau[1] in the US and by Jonathan Cape[2] in the UK. It is dedicated to the author's husband, Itzik.

Having dealt with the distant past in Sapiens: A Brief History of Humankind (2011) and with the distant future in Homo Deus: A Brief History of Tomorrow (2016), Harari turns in 21 Lessons his attention to the present. In a loose collection of essays, many based on articles previously published,[3] he attempts to untangle the technological, political, social, and existential quandaries that humankind faces.

The book itself consists of five parts which are each made up of four or five essays.

Contents

Critical response[edit]

The review aggregator website Book Marks reported that 44% of critics gave the book a "rave" review, whilst 11% of the critics "panned" the book. The rest of the critics expressed either "positive" (22%) or "mixed" (22%) impressions, based on a sample of nine reviews.[4] The book has received significant media attention[citation needed] with articles and reviews published by The New York TimesThe Economist,[5] Financial TimesThe GuardianNew Statesman and The Times among others.

In The New York TimesBill Gates calls the book “fascinating” and his author “such a stimulating writer that even when I disagreed, I wanted to keep reading and thinking.” For Gates, Harari “has teed up a crucial global conversation about how to take on the problems of the 21st century.”[6]

John Thornhill in Financial Times said that “[a]lthough 21 Lessons is lit up by flashes of intellectual adventure and literary verve, it is probably the least illuminating of the three books” written by Harari, and that many of the observations in it feel recycled from the two others.[7]

Helen Lewis review in The Guardian is not as glowing although she admires “the ambition and breadth of his work, smashing together unexpected ideas into dazzling observations.”[3]

The book has also received negative reviews. Gavin Jacobson in the New Statesman sees it as “a study thick with promise and thin in import” with advice “either too vague or too hollow to provide any meaningful guidance.” [8] In The Times, Gerard DeGroot writes: "The author of Sapiens is good at identifying the crises to come but his syrupy platitudes are no answer."[9]

Controversy with Russian translation[edit]

A Russian translation of Harari's book was published in June 2019. However, the Russian media noticed that several passages about Russia and its President Putin were excluded from the translation. In particular, the chapter about post-truth begins in the Russian edition with referring to Donald Trump's speeches instead of Putin's false statements during Russian annexation of Crimea.[10][11][12] The representatives of Harari admitted that this change was authorized.[13] Leonid Bershidsky in Moscow Times called it "caution — or, to call it by its proper name, cowardice",[14] and Nettanel Slyomovics in Haaretz claimed that Harari "is sacrificing those same liberal ideas that he presumes to represent".[15] In a response, Harari stated that he "was warned that due to these few examples Russian censorship will not allow distribution of a Russian translation of the book" and that he "therefore faced a dilemma," namely to "replace these few examples with other examples, and publish the book in Russia," or "change nothing, and publish nothing," and that he "preferred publishing, because Russia is a leading global power and it seemed important that the book’s ideas should reach readers in Russia, especially as the book is still very critical of the Putin regime – just without naming names."[16]

See also[edit]


Wikiquote has quotations related to: 21 Lessons for the 21st Century

References[edit]

  1. ^ Harari, Yuval Noah; Spiegel & Grau (2018). 21 Lessons for the 21st CenturyISBN 9780525512172.
  2. ^ Harari, Yuval Noah; Jonathan Cape (2018). 21 Lessons for the 21st CenturyISBN 9781787330672.
  3. Jump up to:

  4. a b Lewis, Helen (15 August 2018). "21 Lessons for the 21st Century by Yuval Noah Harari review – a guru for our times?"The Guardian. Retrieved 17 October 2018.
  5. ^ "21 Lessons for the 21st Century"Book Marks. Retrieved 28 December 2018.
  6. ^ "Big data is reshaping humanity, says Yuval Noah Harari"The Economist. 30 August 2018. Retrieved 17 October 2018.
  7. ^ Gates, Bill (4 September 2018). "What Are the Biggest Problems Facing Us in the 21st Century?"The New York Times. Retrieved 17 October 2018.
  8. ^ Thornhill, John (10 August 2018). "Are humans too flawed to survive the 21st century?"Financial Times. Retrieved 17 October 2018.
  9. ^ Jacobson, Gavin (22 August 2018). "Yuval Noah Harari's 21 Lessons for the 21st Century is a banal and risible self-help book"The New Statesman. Retrieved 17 October 2018.
  10. ^ DeGroot, Gerard (11 August 2018). "Review: 21 Lessons for the 21st Century by Yuval Noah Harari — nuclear war? Let's meditate instead"The Times. Retrieved 17 October 2018.
  11. ^ Plotkin, Yuval (23 July 2019). "Russia edition of book by famed Israeli author skips Putin criticism but slams Trump"Ynet. Retrieved 23 July 2019.
  12. ^ Цой, Ива (22 July 2019). "В российском переводе книги о постправде поменяли Путина на Трампа, а оккупацию Крыма — на присоединение"The Insider (Russia). Retrieved 22 July 2019.
  13. ^ "Историк Харари объяснил изменение фрагмента про Крым в российском переводе его книги"Ведомости (Russia). 22 July 2019. Retrieved 22 July 2019.
  14. ^ "Изменения в российском издании книги Юваля Харари. Комментарии автора"NEWSru (Israel). 22 July 2019. Retrieved 22 July 2019.
  15. ^ Bershidsky, Leonid (24 July 2019). "Putin Gets Stronger When Creators Censor Themselves"Moscow Times. Retrieved 28 July 2019.
  16. ^ Slyomovics, Nettanel (24 July 2019). "Yuval Noah Harari's Problem Is Much More Serious Than Self-censorship"Haaretz. Retrieved 28 July 2019.
  17. ^ https://www.haaretz.com/israel-news/yuval-noah-harari-responds-to-backlash-after-he-let-russia-censor-his-book-1.7576761

Portals:



Books



History

May 05, 2022
دنیای سوفی📖
22:18:04

Sophie's World: A Novel About the History of Philosophy - یک رمان فلسفی اثر یوستین گاردِر نویسندۀ نروژی است که در سال ۱۹۹۱ در نروژ منتشر شد. این اثر داستانی است که تاریخ فلسفه را به زبان ساده برای نوجوانان تشریح می‌کند. این کتاب تاکنون به ۵۹ زبان برگردانده شده و علاوه بر نوجوانان، توجه بزرگ‌سالان را هم به‌خود جلب کرده‌است. از روی کتاب دنیای سوفی فیلمی با همین نام و بازی رایانه‌ای به همین نام ساخته شده‌است.

این کتاب را نخستین بار حسن کامشاد به فارسی ترجمه و نشر نیلوفر منتشر کرده‌است. چهار ترجمهٔ دیگر از این کتاب و نسخه‌ای با خط بریل برای نابینایان و نسخه‌ای صوتی از آن نیز منتشر شده‌است.


داستان

داستان در مورد دختری به نام سوفی است که در آستانه پانزده سالگی نامه‌های جالب و نوارهای ویدئویی از شخصی به نام آلبرتو ناکس[۳] دریافت می‌کند که در آنها سؤالات جالبی مانند جهان چگونه پدید آمده‌است؟ که آغاز گر راه آموزش تاریخ فلسفه‌است، مطرح می‌کند. این نامه‌ها در ابتدا مطالبی در خصوص یونان باستان، سقراط و سؤالات اساسی زندگی بشری را عنوان می‌کند. پس از دریافت چند نامه سوفی و آلبرتو یکدیگر را ملاقات می‌کنند. موضوع صحبت‌های آنان عمدتاً نظریات فلاسفهٔ یونان باستان، امپراتوری روم، قرون وسطی، رنسانس، عصر روشنگری، و موضوعاتی چون انقلاب‌های بزرگ و تا مسائل امروز بشری است. داستان به صورتی جذاب است و سعی می‌کند در ضمن داستان، تاریخ فلسفه را به‌صورت طبقه‌بندی شده به خواننده آموزش دهد؛ همچنین در داستان وقایعی اتفاق می‌افتد که خواننده را تشویق به ادامهٔ رمان می‌کند.


نشر جاوید

ترجمۀ مهدی سمسار

گوینده: مینا درودیان


از جمله خصوصیات حائز اهمیت این کتاب گنجاندن تاریخ سه هزار سالۀ فلسفۀ جهان در حدود 600 صفحه است که نشان دهندۀ مهارت وی در ساده نویسی و ایجاز است.


شخصیت اصلی داستان دختر 15- 14 ساله ای به نام سوفی به شیوه ای اسرارآمیز و از طریق ارسال نامه های اسرارآمیز از جانب فیلسوفی به نام آلبرتو از روزمرگی زندگی رها می شود و با رفتن به عمق تاریخ فلسفه از منزلگاههای متفاوتی عبور می کند.


اهمیت کتاب دنیای سوفی، یکی استفاده از ابزار و محمل ادبیات برای بیان موضوع پیچیدۀ فلسفه و تاریخ آن است که سبب سهولت آشنایی با فلسفه شده و دیگر همان فایدۀ عمومی مطالعۀ تاریخ علم است.


به نروژی: Sofies verden


راز دنیای سوفی، کتابی برای یک عمر زندگی با فلسفه

دنیای سوفی عنوان کتاب جذابی است که مخاطب را شگفت زده می کند! بیشتر افرادی که به مطالعه در مورد فلسفه علاقمند هستند این کتاب را در لیست کتابهای مورد علاقه خود قرار دادهاند، اما جالب است بدانید دنیای سوفی کتابی است که برای افرادی که علاقه زیادی به فلسفه ندارند و تنها دوست دارند آشنایی جزئی با فلسفه داشته باشند هم جذاب است. با ما همراه باشید تا در مورد این رمان پر رمز و راز بیشتر صحبت کنیم.

 

کتابی درباره تاریخ فلسفه

همانطور که از جلد کتاب دنیای سوفی مشخص است، این کتاب داستاتی درباره تاریخ فلسفه کل جهان است. به قول بسیاری از مخاطبان، داستان دنیای سوفی گزیده ای از سخنان ارزشمند فیلسوفان مهم دنیا در 3 هزار سال گذشته را روایت می کند.

نویسنده این کتاب با خلاقیت هر چه تمام تر فلسفه و نکات ارزشمندی که هر کس باید در مورد این علم بداند را با زبانی ساده و روان بیان می. همین موضوع باعث شده تا دنیای سوفی به عنوان یکی از پر فروش ترین کتاب های دنیا همیشه حال خوشی را در صف فروش کتاب ها داشته باشد و به 60 زبان مختلف در دنیا خوانده شد.

 

درباره یوستین گوردر، نویسندهای که فلسفه را خودمانیتر کرد!

یوستین گردر، نام نویسنده خلاق رمان دنیای سوفی است. این نویسندۀ نروژی در اصل معلمی پر دغدغه بوده که سال های زیادی از عمر خود را به تدریس درس فلسفه و تاریخ عقاید اختصاص داده است. این نویسنده سال های زیادی به دنبال پیدا کردن کتابی آسان و روان در مورد فلسفه گشت تا بتواند آن را به شاگردان جوانش معرفی کند. اما با وجود تعدد کتابهای فلسفی، یوستین گردر نتوانست کتابی با ارائۀ مفاهیم ساده فلسفی برای شاگردانش پیدا کند و همین دغدغه موجب شد تا گردر خودش دست به قلم شود تا بتواند فلسفه را با نگارش داستانهای جذابی که برای جوانان مورد پسندتر است به شاگردانش ارائه دهد.

 

سایر آثار یوستین گوردر

تازه ترین اثر در سال 1991 رویایی را به حقیقت تبدیل کرد که باورش برای بسیاری از مخاطبان سخت بود. این که کتابی با موضوع یوستین گردر فلسفه و با زبانی روان و ساده منتشر شود تا مردمی که اطلاعات کافی از فلسفه ندارند، بتوانند با مطالعه آن دید تازه تری را به این علم داشته باشند، برای مردم در سراسر دنیا جذاب بود!

پس از انتشار این کتاب مخاطبان زیادی به خواندن کتابی که در درمورد فلسفه است اما زبان ساده ای دارد علاقمند شدند. یکی از ویژگی های مهمی که دنیای سوفی دارد این است که موجب شده هر دو گروه از مخاطبان یعنی هم کسانی که علاقمند به فلسفه هستند و مطالعه جامعی در خصوص هر یک از سر فصل های کتاب داشته اند و هم گروهی از افرادی که مطالعه ای درباره فلسفه نداشته اند را راضی نگه دارد. چرا که خواندن رمان دنیای سوفی می تواند مرور جامعی بر مطالعات فلسفی افراد مختلف به حساب بیاید.

یوستین گردر، نویسنده ای است که با دیگر آثار هیجان انگیزش، مخاطبان و طرفداران زیادی را از سراسر دنیا برای خود جمع کرده است. یکی از مهم ترین و معروف ترین کتاب های این نویسندۀ نروژی باعنوان «راز فال ورق» سال هاست به عنوان یک کتاب پر مخاطب در بیشتر کتابخانه ها خودنمایی می کند. در ادامه با دیگر آثار این معلم نویسنده آشنا می شویم.

- راز فال ورق

- راز تولد

- قصر قورباغه ها

- زندگی کوتاه است

- سلام کسی اینجا نیست

- دختر پرتغال

- درون یک آئینه درون یک معما

- دنیای آنا

 

شخصیت اصلی کتاب

شخصیت اصلی رمان دنیای سوفی دختری خلاق و پرانرژی است به نام سوفی آموندسن! سوفی که در آستانه 15 سالگی قرار دارد با ذهنی مملو از سؤالات مختلف فلسفی که جوابی برای آن ها ندارد روبه رو شده است. سوفی نمادی از بسیاری نوجوانان دنیاست که با ذهنی آشفته از سؤال های بی پاسخی از کیستی و چیستی خود به سر می برند. داستان دنیای سوفی به معنی واقعی کلمه دنیای دختری با این ویژگی ها را بیان می کند.

 

خلاصه ای از کتاب دنیای سوفی

 داستان از آنجا شروع می شود که، دنیای سوفی با دریافت نامه ای عجیب و جذاب زیر و رو می شود. نامه ای که پر از محتوا و مفهوم بود اما تنها در دو کلمه «تو کیستی» خلاصه میشود! بله درست است متن تمام نامه همین دو کلمه بود و همین کافی بود تا ذهن سوفی را به اندازه چند برابر سؤالهایی که داشت مشغول خود کند.

اما داستان این نامه ها به همین راحتی تمام نشد چرا که مدتی بعد سوفی نامهای طولانی تر از قبلی دریافت کرد با مضمون: جهان چگونه به وجود آمد!

معمای این نامه های مرموز سرانجام با لو رفتن نام ارسال کننده نامه حل شد. آلبرتو کناکس شخصی است که این نامه ها را برای سوفی ارسال می کرد و قصدش از این کار تدریس فلسفه به سوفی 15 ساله بود!

در ادامه داستان، نامه ها کم کم از حالت چند کلمه ای خارج شده و سوفی را برای پیدا کردن جواب مناسب دو سؤالی که از او پرسیده شده کمک میکند. در این بین مخاطب کمکم با نظریههای فیلسوفان مختلف دنیا آشنا میشود. چرا که هدف نویسنده بیان ساده فلسفه در قالب داستانی است که برای مخاطب قابل فهم باشد.

 

جملاتی از متن کتاب دنیای سوفی!

این رمان پر از قسمت های جذابی است که مخاطب دوست دارد زیر جملات یوستین گردر را با مداد مشکی پررنگ خط بکشد تا بتواند همیشه تأثیر برانگیز ترین قسمت های آن را پیدا کند و بارها و بارها آن را بخواند. در ادامه برخی جملات تأثیرگذار این کتاب را مرور میکنیم.

اگر ندانیم که میمیریم طعم زنده بودن را نمیتوانیم بچشیم و این است زندگی کردن بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی! در این حالت تصور مرگ نیز ناممکن است. روزی که پزشک به مادربزرگش خبر داد که بیماری اش لاعلاج است چیزی بدین مضمون بر زبان آورد که: تا این لحظه نفهمیده بودم. زندگی چه زیباست! ناراحت کننده نیست که آدم باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است؟

بشر با مقداری سؤالاتی دشوار رو‌برو‌ست که برای آنها جواب قانع‌ کننده‌ای ندارد .خب، دو کار می‌توان کرد: یا می ‌توانیم خودمان و بقیه جهان را گول بزنیم و وانمود کنیم که آن‌ چه را باید بدانیم می دانیم، یا می توان تا ابد چشم بر مسائل مهم بست و از پیشرفت باز‌ ایستاد. بشریت از این بابت به دو دسته تقسیم شده‌ است .مردم به طور کلی یا صد‌ در‌ صد مطمئن‌ اند یا صد ‌در‌صد بی‌تفاوت... مثل آن است که یک دست ورق بازی را دو قسمت کنی. خال‌های سیاه را یک‌ سو و خال‌های قرمز را سوی دیگری روی هم گذاری .ولی ناگهان در این میان فردی سر‌ بر‌‌‌‌‌ می‌آورد که نه خشت و نه دل است نه خاج و پیک .سقراط در آتن همین ژوکر بود .نه مطمئن بود نه بی تفاوت. تنها میدانست که هیچ نمی ‌داند و این آزارش می‌داد. پس همین موجب شد تا فیلسوف شود!

هزارپا رقاص حرفهای بود و همه حیوانات جنگل از رقص او لذت می بردند غیر از لاک پشت که دوست نداشت یا حسودیاش می‌شد. لاک پشت نامهای به هزارپا نوشت که من از علاقمندان تو هستم و از مشا سؤالی دارم. شما موقع رقص اول پای راست شماره ۴۳ را برمی دارید بعد پای چپ ۷۳ را یا اینکه اول چپ ۱۲۳ را شروع می کنید و راست ۸۴۳ را بعد از آن میآورید... هزارپا نامه را خواند و به فکر فرو رفت که واقعاً موقع رقص چه می کند؟... می دانی آخر سر چه شد؟ هزارپا دیگر هیچ وقت نرقصید!...تخیل که به بند تعقل درآمد نتیجه همین است.

 

مشخصات کتاب

یوستین گردر استاد ساده نویسی و ایجاز است. او سه هزار سال اندیشه را در ۶۰۰ صفحه گنجانده و زیرکانه از قول گوته می گوید: کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر میبرد. او خیلی راحت مباحث پیچیدۀ فلسفه غرب را بی آنکه مبتذل شود به زبان ساده و شیوا و همه فهم بیان می کند.

این متنی است که پشت جلد کتاب دنیای سوفی به چاپ رسیده تا مخاطب با خواندن آن به مطالعه هر چه سریعتر کتاب تشویق شود. این متن می تواند تلنگری باشد برای کسانی که خواندن در مورد فلسفه را همیشه به تعویق می انداختند و مطالعه آن را سخت و دشوار به حساب می آوردند!



یوستین گردر در رشتهٔ فلسفه، الهیات و ادبیات از دانشگاه اسلو فارغ‌التحصیل شد و سپس به مدّت ده‌سال به‌تدریس «تاریخ عقاید» در دبیرستان‌ها پرداخت و پیوسته در فکر متن فلسفی ساده‌ای بود که به درد شاگردان جوانش بخورد و چون متن مناسبی نیافت نهایتاً کتاب دنیای سوفی را در سال ۱۹۹۱ نوشت. این کتاب با استقبال بسیاری روبه‌رو شد و تاکنون به ۵۹ زبان دنیا ترجمه شده‌است و بیش از ۴۰ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته‌است.


Sophie's World (NorwegianSofies verden) is a 1991 novel by Norwegian writer Jostein Gaarder. It follows Sophie Amundsen, a Norwegian teenager, who is introduced to the history of philosophy as she is asked "Who are you?" in a letter from an unknown philosopher.